کد خبر: 482470
تاریخ انتشار: ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۸
گفتگوي «جوان» با مادر شهيد محمد سورتچي
در حوالي مازندران در شهرستان نكاء روستايي است به نام لائي رودبار؛ روستايي كه مدال شهادت ۳ تن از جوانمردترين‌هاي دوران دفاع مقدس را بر تارك خود دارد. شهيد شعبانعلي لائيني، شهيد قدير دارابي و شهيد محمد سورتچي. لحظاتي كوتاه مهمان خانه ننه گل مادر شهيد «محمد سورتچي» بوديم اما همين مدت اندك كافي بود تا ارادت اين خانواده ولايتمدار را با قلب و جانت حس كني. پاي حرف‌هاي مادري پير با دلي دريايي بنشيني كه لهجه شيرين مازني‌اش مستمع را سر ذوق مي‌آورد. ننه گل همانطور كه از محمد برايمان سخن مي‌گفت تنها يادگاري‌هاي شهيد را نشانمان مي‌داد؛ قرآن، سربند، چفيه و لباس‌هايش...
آنچه در پي مي‌آيد حاصل همكلامي ما با مادر شهيد محمدسورتچي است كه خواندنش خالي از لطف نيست:

او را محمد گل صدا كردم
آغاز فصل بهار براي خانواده ما در روستاي لائي رودبار، آغازي زيبا و دلنشين بود، چراكه خدا در فروردين سال ۱۳۴۳ محمد را به ما عطا نمود. ما به خاطر ارادتي كه به اهل بيت داشتيم نام زيباي محمد را برايش انتخاب كرديم. پسرم در يك خانواده متدين مذهبي رشد كرد و پرورش يافت. تربيتي اسلامي و قرآني از او كودكي نمونه و شايسته ساخت. محمد كوچك‌ترين فرزند خانواده سورتچي بود، از اين رو بسيار مورد توجه و تفقد خانواده قرار داشت. بسيار مهربان و با ادب و خوش‌اخلاق بود و همواره مورد لطف و محبت بستگان و آشنايان قرار مي‌گرفت. بسيار مورد توجه بود و از آنجايي كه از لحاظ اخلاقي و تربيتي (در زبان خودمان) محمد نمونه بود او را محمد گل صدا مي‌كرديم. 

اهدنا الصراط المستقيم در ايمان
محمد ارادت بسيار زيادي به خاندان عصمت و طهارت داشت. در محافل و مجالس ائمه و معصومين با شوق و ميل زيادي شركت و فعاليت مي‌كرد. محمد به شهداي صحراي كربلا به ويژه حضرت قاسم (ع)بسيار علاقه‌مند بود و هميشه آرزو داشت چون حضرت قاسم به شهادت برسد. تلاش محمد اين بودكه هيچگاه در شرايط گناه و اعمال ناشايست قرار نگيرد. دعاي او اهدنا الصراط المستقيم بودن در راه عقيده و ايمانش بود و هميشه مراقب رفتارش بود تا از شرعيات دور نشده و فاصله نگيرد. او با دوستان و همبازي‌هاي خود با محبت رفتار مي‌كرد. 

كمك به جبهه ازكار در بوفه مدرسه
هفت ساله بود كه در دبستان روستاي خود ثبت‌نام كرد. چهار سال اول دوران ابتدايي خود را در مدرسه روستا به پايان رساند و براي ادامه تحصيل در كلاس پنجم به شهرستان بهشهر رفت. او دوسال را در خانه اجاره‌اي‌اش در بهشهر گذراند و براي ادامه تحصيل در مقطع دوم و سوم راهنمايي راهي نكاء شد . مسئولان مدرسه محمد وقتي خلوص و شايستگي‌هاي او را ديدند با پيشنهاد دوستان اداره بوفه مدرسه را به او سپردند. اين زمان همزمان با آغاز جنگ تحميلي بود. محمد با فروش مواد خوراكي در بوفه مدرسه سود حاصله را جمع و براي رزمندگان جبهه‌هاي حق عليه باطل ارسال مي‌كرد. نوجواني كه شايد چندان هم توان مالي خوبي نداشت. 

محمد و حضور در جبهه‌ باختران
پس از آن محمد تصميم گرفت تا خود نيز به جبهه برود. وي به پذيرش نيروي بسيج وسپاه پاسداران انقلاب اسلامي نكاء مراجعه كرد اما به اوگفته بودند كه سنش براي اعزام به جبهه كم است. بعد از مدتي با تلاش خود توانست با موفقيت مرحله آموزشي را سپري كند و وارد ميدان مبارزه شود. هميشه ذكر محمد اين بود كه اولين شهيد روستايشان چه كسي خواهد بود؟! محمد پس از سپري كردن امتحانات نيمه اول خود در كلاس اول دبيرستان در سال ۱۳۶۲ به جبهه باختران رفت. پس از مدتي پسرم با شروع عمليات والفجر شش به جبهه دهلران رفت. شامگاه ‌اسفند ماه ‌و با رمز «يازهرا»(س) عمليات آغاز شد. در اين ميان و درگيري كه بين نيرو‌هاي دشمن و رزمندگان اسلام پيش مي‌آيد محمد و چند تن ديگر از دوستانشان در محاصره نيرو‌هاي بعثي گرفتار مي‌شوند وحدود ۱۲ ساعت در محاصره قرار مي‌گيرند. 

فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ
محمد در دستنوشته خود درباره محاصره ۱۲ ساعته خود چنين نوشته بود:«نيرو‌هاي ما در جاده دهلران حمله خود را آغاز كردند كه به دليل نداشتن اطلاع كامل گردان ما، عراقي‌ها به ما تك زدند و آن زماني كه پاتك عراقي‌ها شروع شد من و سه مجروح ديگر كه در اين عمليات مسئوليت حمل مجروحان با من بود، دريك نقطه مستقر بوديم. دشمن ما را محاصره كرد. يك برادر پاسدار هم همراه ما بود كه پايش قطع شده بود. بعثيون كافر تا يك متري ما مي‌آمدند و ما را نمي‌ديدند. من و همراهانم درون يك شيار مخفي شده بوديم. ما به ياري خداوند آيه شريفه: « وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ. . . در برابرشان ديواري كشيديم و در پشت سرشان ديواري و بر چشمانشان، نيزپرده اي. . . و ما در برابرشان حائلى نهاديم و در پشت سرشان حائلى و بر چشمانشان پرده افكنديم»را به كرات مي‌خوانديم. چشمان دشمنان هم كور مي‌شد و ما را نمي‌ديدند. به لطف خدا با كم شدن آتش دشمن با ياري گرفتن از خداوند و امام زمان (عج)شروع به حركت كرديم وآيه شريفه را زير لب زمزمه مي‌كرديم. روبه‌رويمان ميدان ميني بود كه بايد از آن عبور مي‌كرديم. ساعت ۱۲ شب بود. برادر سپاهي كه پايش هم قطع شده بود روي دوشم سوار كرده و راهي شديم. با هر وضعي كه بود از ميدان مين عبور كرديم. پايمان را هر جا كه مي‌گذاشتيم خداوند رحمان مين‌ها را محو مي‌كرد. از سوي دشمن هم مورد حمله قرار گرفته بوديم كه هيچ كدامش به بچه‌ها اصابت نكرد. برادر پاسدار راه را نشانمان مي‌داد و ما هم ۳ساعت مدام در راه بوديم تا سرانجام توانستيم به نيرو‌هاي خودي برسيم. خداوند كمكمان كرد و به مقر خودي رسيديم. وقتي بچه‌ها من را ديدند گفتند اسمم را در ليست شهدا رد كرده‌اند، از طرفي هم فرمانده‌مان باور نمي‌كرد كه توانسته باشيم آن شرايط را تحمل و با حمل مجروح از ميدان مين عبور كرده و سالم به خط خودي رسيده باشيم. من به چشم خود امداد‌هاي غيبي را ديدم. اين امداد‌ها همان ياري رساندن خداوند بزرگ به رزمندگان بود. 

دعاي عاقبت به خيري مادر شهيد
محمد در يكي از نامه‌هاي ارسالي‌اش برايم نوشته بود كه: «مادر جان از من مي‌پرسي چرا ضعيف هستم ؟من براي اين احساس ضعف مي‌كردم كه نكند خانواده من به من اجازه ندهند در جبهه‌ها حضور يابم و شيطان بر من چيره شود. من خيلي نگران و ناراحت بودم حتي بارها در خواب مي‌ديدم كه به جبهه مي‌روم و شما جلوي مرا مي‌گيريد و من در خواب گريه مي‌كنم.» و سرانجام پسرم در ۲۷ اسفند ۱۳۶۲در منطقه عملياتي كوشك با اصابت تركش خمپاره دشمن به شهادت رسيد و آسماني شد. او براي من و خانواده بسيار عزيز بود.
محمد هميشه ما را به دعا واستغفار به درگاه خداوند سفارش مي‌كرد و اعتقاد داشت كه اينها بهترين درمان براي تسكين گناهان است. 

فرازهايي از وصيتنامه شهيد محمد سورتچي
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يرزَقُونَ»و هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شده‌اند، مردگانند؛ بلكه آنها زندگاني هستند كه نزد پروردگارشان روزي داده مي‌شوند.
عزيزان مي‌دانيد كه سخن دل را نمي‌توان با قلم نگاشت، آن‌هم در شرايطي كه خودم در كربلاي مكان و عاشوراي زمان مي‌بينم اما چه كنم كه مي‌خواهم با شما همه مظلومان تاريخ و مستضعفان جهان وحزب الله مظلوم درد دل كنم. به ناچار با قلم ناتوان و شكسته‌ام مي‌نويسم باشد تا شما به كلمات من روح حيات بخشيد. برادران وخواهرانم اكنون ديدم كه وظيفه ام هست نداي رهبرم را جواب داده و جان بر كف جهت نابودي كفر و نفاق با سلاح آتشين و قلب پرخروشم به جبهه‌هاي جنگ حق عليه باطل اعزام شوم. براي همين مطالبي چند با شما عزيزان دارم. مطلب اول: اينكه از حضرت علي(ع) است كه فرمودند چرا شما از مرگ مي‌ترسيد مگر كودكي را سراغ داريد كه از سينه مادر بترسد و روي برگرداند ؟! پس ‌اي عزيزان تاريخ انسانيت امام بزرگوار اين اسطوره مقاومت و فضيلت و تقوي را تنها نگذاريد و همواره جان بر كف ومطيع فرمان اين روح خدا باشيد زيرا ايشان بوده‌اند كه با رهبري پيامبر گونه‌شان ما را از ورطه هلاكت و سقوط به اوج والاي رفيع انسانيت و شرف رسانيد پس در همه حال با پيروي و تابعيت از رهبر كبير انقلاب اسلامي و نورچشم مستضعفان جهان و نايب بر حق امام زمان (عج) امام خميني وفادار بمانيد و لحظه‌اي از آن دست بر نداريد و هميشه پيرو خط امام باشيد كه اگر اينگونه باشيد هيچ خطر و انحرافي شما را تهديد نخواهد كرد و رهنمود‌هاي امام را با گوش دل بشنويد و با تمام وجود در انجام فرامينش بكوشيد و هميشه خواسته‌تان از خداوند يكتا باشد.
والسلام علي من اتبع الهدي
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار