کد خبر: 481431
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۵:۲۰
حرف‌هاي ناشنيده درباره هيئت‌هاي قديمي در گفت‌وگو با دکتر غلامعلي حدّاد عادل
دكتر حداد عادل در اين مصاحبه خاطراتي از هيأت‌هاي قديمي تعريف كرده و به سوابق خانواده و اجداد خود در هيأت‌هاي تهران اشاره كرده است. بخش‌هايي از اين مصاحبه را مي‌خوانيد.

-ما در ايران، از قديم، گروه‌هاي صنفي و حرفه‌اي تحت عنوان «اهل فتوّت» داشته‌ايم با عنوان «فتيان». اينان در جامعه نوعي همبستگي گروهي داشته‌اند و به يک سلسله ارزش‌ها و هنجار‌ها مقيد بوده‌اند؛ مانند پهلواني و ورزش بدني و رفتن به زورخانه و آداب و رسومي از نظر لباس پوشيدن و ياريگري و دستگيري مظلوم و مقيد بودن به قول و تعهد درقبال وعده که همه ريشه در فرهنگ جامعة ما دارند. امروز، از آن تشکل‌هاي اجتماعي فتيان، جمع فعّالي باقي نمانده و فتيان را به صورت يک تشکل فقط در کتاب‌هاي تاريخي و فتوّت‌نامه‌ها مي‌يابيم. در زبان و ادب فارسي فتوّت‌نامه به كتاب‌هايي مي‌گويند که در آنها آداب و رسوم و حكايات جوانمردان ذکر مي‌شود. باري، ما اگرچه آن تشکل‌هاي طبيعي اجتماعي فتيان را به چشم نديده‌ايم، اما در دوران خودمان تشکل‌هايي هست که از بعضي جنبه‌ها شبيه آنهاست و البته از بعضي جنبه‌ها هم با آنها متفاوت است. آنها همين هيئت‌هاي مذهبي هستند كه هنوز هم حضور دارند و يکي ريشه‌دارترين واقعيت‌هاي فرهنگي و اجتماعي ما هستند. بنده اين توفيق را داشته‌ام که در خانواده‌اي متولد شده‌ام که کاملاًً با هيئت‌هاي مذهبي مرتبط بوده است. هم خانوادة پدري و هم خانوادة مادري من پاي ثابت هيئت‌هاي مذهبي بوده‌اند.

-بنده از بدو تولّد و كودكي به ياد دارم كه در منزل پدري ما روزهاي پنجم ماه‌هاي قمري روضه برپا بود. منزل بزرگي داشتيم و در مهمانخانه اقوام و روضه‌خوان‌ها مي‌آمدند و روضه‌اي برپا مي‌شد و چاي مي‌خوردند و روضه‌خوان هديه‌اي يا دستمزدي مي‌گرفت و مي‌رفتند. به عبارتي، هيئت‌هاي مذهبي جزو فرهنگ خانوادگي من بوده و با روح من عجين است و در من سرشته است.

- من، پدرم را هميشه در اين روضه‌ها مي‌ديدم. وقتي مصيبت اهل بيت عليهم السلام خوانده مي‌شد با صداي بلند گريه مي‌کرد. مادر من هم که زن جواني بود آنجا خدمت مي‌کرد. پدر و عموي همين آقاي سيدقاسم شجاعي، واعظ معروف امروز، در آن منزل روضه مي‌خواندند و خود ايشان هم در منزل ما روضه مي‌خواند و از جمله کساني که در آن زمان در سن پيري به منزل ما مي‌آمد مردي بود به نام حاج‌آقا «شتردارون ]شترداران[» كه با قاطر مي‌آمد و قاطرش را در خانه به درختي مي‌بست و وارد مي‌شد و روي صندلي مي‌نشست. عادت داشت در ابتدا که روضه را شروع مي‌کرد با صداي بمي مي‌خواند که «بياييد ‌اي شتردارون ببنديد محمل زينب/ که بر باد فنا رفته دل زينب». اين شيوة شروع كردن، عادت او بود و بعد روضه‌ را آغاز مي‌کرد. مي‌گفتند که اين شعر در خواب به او الهام شده است. در محلة ما (حوالي ميدان قيام) کوچه‌اي هم به نام کوچة شتردارون وجود داشت كه حالا خراب شده و به خيابان تبديل شده است.

-يکي از کسان ديگري که در روضة ما هميشه حاضر بود و روضه مي‌خواند، مداح و نوحه‌خوان نابينايي بود به نام حاج مرشد اسماعيل که در کودکي بر اثر بيماري آبله هر دو چشمش نابينا شده بود. ايشان دوست پدر و پدربزرگ من بود و با مادربزرگ من هم آشنايي داشت و وقتي به خانة مت مي‌آمد گاهي هم مي‌نشست و قلياني هم برايش چاق مي‌کردند و به هر حال ارتباطش بيشتر از بقيه بود. يادم هست که در حوالي سال ۱۳۳۳ در يک زمستان سرد، هيئتي که پدر و پدربزرگ من عضو آن بودند، در يك شب جمعه، در منزل ما برپا بود و جمعيت متراکمي در همان اتاق مهمانخانه نشسته بودند و مرحوم حاج اسماعيل با صدايي خوب شعر مي‌خواند. آن شب، همة ترجيع‌بندِ هاتف را كه حفظ بود در هيئت ‌خواند: که يکي هست و هيچ نيست جز او/ وحده لا اله الا هو. اين اولين بار بود كه من اين شعر بلند و خوش‌لفظ و خوش‌معناي ادبيات فارسي را مي‌شنيدم؛ آن هم از زبان يك مدّاح. ايشان يکي از نوحه‌خوان‌هاي دستة طيب هم بود.

- منزل ما به ميدان انبار گندم نزديک بود و طيّب را از آنجا مي‌شناختيم. به هر حال، ما با اين روضه‌ها بزرگ شده‌ايم و اولين مظاهر دين را در خانواده و در همين مراسم ديده‌ايم. علاوه بر اين در محلة ما هيئتي به نام هيئت جان‌نثاران ابوالفضليان بود که بعد‌ها هيئت ابوالفضليان شد. اين هيئت هنوز هم هست. بيش از ۷۰ سال سابقه دارد و حداقل سه نسل آن را اداره کرده‌اند. اين هيئت سيّار بود و در ماه محرم و ماه رمضان هرشب در منزل يکي از اهالي محل برپا بود. شب‌هاي عاشورا سهم منزل پدربزرگ من بود. پدر من هم به سبک‌‌ اغلب خانواده‌هاي قديم (که وقتي پسر زن مي‌گرفت در‌‌ همان خانه ساکن مي‌شد) در‌‌ همان منزل ساکن شد و من هم در‌‌ همين منزل بزرگ شده‌ام. شب‌هاي اربعين سيدالشهدا هم، از بعد از ظهر، همان هيئت به منزل ما مي‌آمد. از آنجا كه شغل پدربزرگ و پدر من حمل‌و‌نقل و رانندگي و ماشين‌داري بود و اتوبوسي داشتند که از تهران تا مشهد مسافر مي‌بردند و همة عشقشان اين بود که زوّار امام رضا عليه‌السلام را به مشهد ببرند و بياورند، افراد هيئت عصر اربعين در منزل ما جمع مي‌شد و سوار ماشين پدربزرگ من به رانندگي پدرم يا عمو‌هايم دسته‌جمعي به قم مي‌رفتند. زمان حيات آيت‌الله بروجردي (۱۲۵۴-۱۳۴۰) در قم منزلي بود كه ما در آن اتراق مي‌کرديم و روز اربعين دستة سينه‌زني راه مي‌انداختيم و ظهر هم خرج مي‌دادند و بعد از آن هم راه مي‌افتاديم و برمي‌گشتيم.

-هيئت ابوالفضلي‌ها گاهي هم به مشهد مي‌رفت و در مشهد در تکية تهراني‌ها که نزديک به حرم بود عزاداري مي‌کردند و تهراني‌ها هم به آنجا مي‌رفتند. اين تكيه شايد بهترين تکية مشهد در آن زمان بود. من در دوازده سالگي همراه پدرم و اين هيئت به مشهد رفتم و عکس‌هاي متعددي از داخل اين تکيه دارم. جز اين مراسم و مناسبت‌ها که در منزل پدري ما بود، در منزل پدرِ مادر من هم مراسم به شکل ديگري اجرا مي‌شد. پدرِ مادر من از شاگردان مرحوم شيخ مرتضي زاهد بود و درس طلبگي خوانده بود.


-در جلسة قرآني معلم قرآن (كه به او «قاري» مي‌گفتند) مي‌نشست و در دو سمتِ جلسه رحل قرار مي‌دادند و مردم پشت رحل‌ها مي‌نشستند و خواندن قرآن از يک جايي شروع مي‌شد و نفر بعدي از دنباله قبلي مي‌خواند. کمي که مي‌خواند قاري مي‌گفت «طيب الله» و رو مي‌کرد به سمت ديگرِ خودش و مي‌گفت فلاني شما بخوان و به همين صورت بيست سي نفر قرآن مي‌خواندند و در آخر دعاي ختم قرآن مي‌خواندند و رحل‌ها را جمع مي‌کردند.

-پدر من و پدرِ پدرِ من عالم ديني نبوده‌اند. البته پدر من سواد و ذوق ادبي خوبي داشت و اهل قلم بود و دست به ‌قلم داشت. از جمله آخرين کساني که پيش پدربزرگ من قرآن خواندن ياد گرفتند همين برادران طاهري (محسن و مرتضي طاهري) هستند. چند سال پيش يکي از اينها براي مداحي به مرکز اسلامي واشنگتن به آمريکا رفته بود، اتفاقاً دختر من و شوهرش در آن زمان در واشنگتن بودند. آقاي طاهري وقتي فهميده بود که اين خانم دختر من است گفته بود که من قرآن خواندن را پيش پدربزرگِ پدر شما ياد گرفته‌ام و اين را چند بار به خود من هم گفته است. يکي از شاگردان قديمي که نزد پدربزرگ من قرآن خواندن ياد گرفته بود مهدي سهيلي، شاعر معروف، بود. او هم مي‌گفت من قرآن را نزد آميرزا حسن‌آقا آموخته‌ام. ايشان از مريدان مرحوم حاج‌ميرزا علي عبدالعلي، پدر حاج‌آقا مجتبي و حاج‌آقا مرتضي تهراني، بودند. ما وقتي كه كوچک بوديم و به منزل مادربزرگم مي‌رفتيم وقتي كه به مادربزرگم مي‌گفتيم که شام را بياوريد ما گرسنه‌مان است، مي‌گفتند که آقا بزرگت منزل حاج ميرزا عبدالعلي است. به ايشان «آقا ميرزا» هم مي‌گفتند.
- من مکرر در منزل پدر بزرگم پاي صحبت روحانيون منبري آن زمان نشسته‌ام که يکي از آن‌ها مرحوم آشيخ قاسم اسلامي است که او هم به شهادت رسيد. به ياد دارم كه آشيخ قاسم اسلامي فرياد مي‌زد که مسلمانان! چه معني دارد که سردر مغازة مشروب‌فروشي تابلوي درشت مي‌زنند و تبليغ مي‌کنند اما تا به‌حال ديده‌ايد که سر در نانوايي تابلو بزنند و تبليغ کنند؟ حالا كه من گاهي مي‌بينم سردرِ نانوايي‌ها هم تابلو مي‌زنند به ياد حرف او مي‌‌افتم. هيئتي که پدر من و پدر پدرِ من در ادارة آن سهيم بودند،‌‌ همان هيئت ابوالفضليان بود. بعد از سي چهل سال كه اين هيئت در خانه‌ها برگزار ‌شد، در حوالي ۱۳۳۴-۱۳۳۵ تصميم گرفتند که يک مسجد درست کنند و در آن مستقر شوند. در خيابان صفاري كه نزديک ميدان شوش تهران است گاراژي براي فروش ذغال بود که آن را خريدند و در آنجا مسجدي ساختند که هنوز هم هست و هيئت ديگر جاي ثابتي پيدا کرد و پدر من هم با هم‌سن‌و‌سال‌هاي خودش جزو ارکان اين هيئت بود. حالا آن نسل همه درگذشته‌اند و آخرين آنها محرم سال قبل از دنيا رفت. در اين هيئت بنا به آن مشربي که پدر من داشت خيريه‌اي براي رسيدگي به ايتام هم درست کرده بودند که پدرم رئيس هيئت مديره اين خيريه بود و، بعد از فوت پدر، بنده اين مسئوليت را دارم. از نظر کارهاي حقوقي و قانوني و... بنده فقط امضا مي‌کنم و برادران ديگر کمک مي‌کنند. يکي ديگر از کساني که هم در هيئت پدرِ مادر من وعظ مي‌کرد و هم در هيئت پدرِ پدرم، يک روحاني بود به نام حاج سيدعلي‌اکبر پيش‌نماز که در بازار حجرة بزّازي داشت. اين آقا پسردايي جدّ مادري من بود. در کسوت روحانيت و سيادت بود و عبا و عمامه داشت و او هم در اين هيئت‌ها وعظ مي‌کرد. اين هيئتي‌ها همه غالبا بازاري بودند.
- يادم هست در يکي از شب‌هاي تابستان، هيئتي‌ها در تاريکي سينه مي‌زدند. مرشد غلامحسيني بود که نوحه مي‌خواند و دم مي‌داد و ديگران سينه مي‌زدند. در‌‌ همان تاريکي گفت که آقايان قدر بدانيد كه مي‌توانيد براي سيدالشهدا عزاداري بکنيد. من يادم هست که در زمان پهلوي (مقصودش رضا شاه بود)، اجازه نمي‌دادند عزاداري کنيم. مردم به حمام مي‌رفتند و لخت مي‌شدند و آنجا سينه مي‌زدند و گريه مي‌کردند و عزاداري مي‌کردند. حمام را انتخاب مي‌كردند كه اگر پاسبان‌ها آمدند و گفتند چرا شما لخت هستيد بگويند که ما به حمام آمده‌ايم. با اين تدبير در آن فشار و محدوديت سينه زني مي‌کردند و او به مردم مي‌گفت که قدر بدانيد. اين هيئت ابوالفضليان هر سال روزهاي تاسوعا و عاشورا دسته‌اي به راه مي‌انداخت و ما هم همراه اين هيئت حرکت مي‌کرديم.
- مادربزرگم برايم از کربلا يک دست لباس سقايي آورده بود که چهل «بسم‌الله» هم به آن آويزان بود و من را در روزهاي تاسوعا و عاشورا سقا مي‌کرد. گاهي هم با هيئت به بازار مي‌رفتيم و در يکي از کاروان‌سراهاي بازار به هيئتي‌ها ناهار مي‌دادند ولي معمولاً در‌‌ همان محله از منطقه‌اي به منطقه ديگر مي‌رفتند. البته در سال‌هاي دبيرستان پدرم بيشتر به يك هيئت ديگر مي‌رفت به نام «هيئت انصار عبّاس الحسين» كه مرحوم حاج سيّدمهدي لاله‌زاري در آن هيئت (صبح‌هاي جمعه) منبر مي‌رفت. مرحوم آقاشيخ يحيي نوري هم مدتي در آن هيئت سخنراني مي‌كرد. حاج سيّدمهدي لاله‌زاري منبر خوبي داشت و روضة بسيار خوبي مي‌خواند و شهيد حاج اسماعيل رضايي، كه بعد از پانزدهم خرداد همراه با طيّب تيرباران شد، پاي ثابت اين هيئت و از دوستان پدر من بود. آقاي مرتضايي‌فر (معروف به وزير شعار) هم در اين هيئت قاري بود و من و برادرم مجيد گاهي نزد او با صوت قرآن مي‌خوانديم.

–يکي از آقاياني که به هيئت پدربزرگم مي‌آمد و سخنراني مي‌کرد، آيت‌الله صانعي بود. ايشان از قم مي‌آمد و جوان بود. پدربزرگ من که علاقه مرا به امور مذهبي و معارف ديني مي‌دانست به من مي‌گفت که آقايي در قم پيدا كرديم که منبر خوبي دارد و يک بار هم مرا دعوت کرد و من پاي صحبت ايشان نشستم. اين ماجرا حداقل مربوط به چهل سال پيش است. آنها با هم رفيق بودند و بعد از پيروزي انقلاب هم آقاي صانعي يک بار همة دوستان هيئتي خودش را خدمت امام برد که مرحوم پدربزرگ من که يک سال بعد از آن بيشتر زنده نبود جزء آنها بود. آقاي صانعي هنوز هم كه مرا مي‌بيند به پدر بزرگم اشاره مي‌کند و ذکر خيري از ايشان مي‌کند. نظير اين هيئت‌ها در تهران زياد بود. ما در هر کوچه و محله‌اي كه مي‌رفتيم هيئت بود. از هيئت‌هايي که از هيئت ما قديمي‌تر و معتبر‌تر و اصيل‌تر بود هيئت پيرعطا و بني فاطمه بود.

-از جمله کساني که در محلة خودشان به نوحه‌خواني و هيئت‌داري معروف بود نوحه‌خوان معروفي در قنات‌آباد بود به نام حاج‌اکبر ناظم. بچه بودم كه هيئت ما يک شب به مهماني هيئت قنات‌آبادي‌ها رفت و اين دو هيئت روي بام مسجد با هم نشستند و عزاداري کردند. آداب و رسوم خاصي داشتند. مثلا وقتي هيئت جديدي مي‌آمد عده‌اي از هيئت ميزبان با يک پرچم مي‌آمدند و از هيئت مهمان استقبال مي‌کردند و نوحه‌هاي خاصي داشتند که در اين زمان‌ها مي‌خواندند. سينه مي‌زدند و مي‌گفتند: سينه‌زنان شاه دين /خوش آمدين خوش آمدين. در زمان رفتن هم بدرقه‌شان مي‌کردند. شايد در تهران ۶۰ سال پيش صدها هيئت وجود داشت و يکي از محور‌هايي که اين هيئت‌ها در اطراف آن تشکيل مي‌شد محور صنفي بود. مثلاً بزاز‌ها و نجار‌ها و فرش‌فروش‌ها و مانند اينها هرکدام يک شب در هفته جمع مي‌شدند. باشگاه‌هاي اجتماعي اصناف و باشگاه‌هاي اجتماعي محله‌ها، هيئت‌ها بودند که هنوز هم هستند. من همين عصر امروز كه به منزل مادرم تلفن كردم، منزل نبود و با پيگيري متوجه شدم كه به روضه رفته است. پدرم فوت کرده و بچه‌ها همه ازدواج کرده‌اند. مادر من در هشتادوچندسالگي اوقات فراغت زندگي‌اش را در اين روضه‌ها مي‌گذراند.

-امام (ره) سال اول بعد از پيروزي انقلاب در جماران سخنراني کردند و فرمودند مبادا عزاداري‌هاي سنتي خودتان را كنار بگذاريد. با‌‌ همان شکل عزاداري را ادامه دهيد. امام اين را مصلحت‌انديشانه نمي‌گفتند. آن چيزي که فرنگي‌ها به آن ديناميسم (تحرك) مي‌گويند، از نظر اجتماعي، در قالب اين تشکل‌هاي خودجوش مردمي به نام روضه و هيئت در منازل و مساجد و تکايا و حسينيه‌ها شکل گرفته بود. ما بايد اين جوهر را حفظ کنيم. ما مي‌توانيم متناسب با انقلاب خودمان هم در شکل آنها و هم در محتواي آنها تغيير و اصلاح و پيشرفت ايجاد کنيم. اما اين جوهر را بايد حفظ کنيم. اين نکته‌اي است که براي حفظ انقلاب نبايد آن را‌‌ رها کرد. بايد توجه کرد که سازوکاري که اين انقلاب بر اساس آن شکل گرفته بايد ادامه پيدا كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار