
ايشان براي نماينده خود در حج چنين نوشت:« اگر از صدها وسيله تبليغاتي استفاده ميكرديم و اگر هزاران مبلّغ و روحاني را به اقطار عالم ميفرستاديم تا مرز واقعي بين اسلام راستين و اسلام امريكايي و فرق بين حكومت عدل و حكومت سرسپردگان مدعي حمايت از اسلام را مشخص كنيم، به صورتي چنين زيبا نميتوانستيم، ... اگر ميخواستيم به دنيا ثابت كنيم كه حكومت آل سعود، اين وهابيهاي پست بيخبر از خدا بسان خنجرند كه هميشه از پشت در قلب مسلمانان فرو رفتهاند، به اين اندازه كه كارگزاران ناشي و بياراده حاكميت سعودي در اين قساوت و بيرحمي عمل كردهاند، موفق نميشديم و حقا كه اين وارثان ابيسفيان و ابيلهب و اين رهروان راه يزيد روي آنان و اسلاف خويش را سفيد كردهاند...» ميانه همكلاميمان با ايشان، دليلي شد تا به فرزند شهيدش «محمدرضا كثيري» هم برسيم. براي «معصومه دانيالي» سخن گفتن از همسرش بسيار دشوار بود، اشكهاي گاه و بيگاهش و بغضهاي خفتهاش بهانهاي بر سكوت بود:
محمدرضا راهش را انتخاب كرده بود
من معصومه دانيالي ۷۴ سال دارم. مادر سه دختر و يك پسر به نام محمدرضا كثيري هستم كه در ۱۹ سالگي شهيد شد. محمدرضا بسيار مؤدب و مهربان بود، توجه خاصي به قرائت قرآن داشت. هميشه هم در مسابقات قرآن شركت ميكرد. چهار باري هم در تلاوت قرآن مجيد مقام آورد. آخرين مرتبهاش يك قرآن نفيس است كه در حال حاضر نگهش داشتم، اسمش در آن نوشته شده است. در دوران انقلاب هم در تظاهراتها و راهپيماييها شركت گسترده داشت، شبها هم بالاي پشت بام بود و شعار ميداد. بعد از پيروزي انقلاب، با تشكيل بسيج عضو فعال بسيج شد. بسيار هم فعال بود. در گشتها و پستهاي نگهباني شبانه بسيار فعال بود. جنگ كه شروع شد ۱۶سالش بود. عزمش را براي رفتن جزم كرده بود. من هم كه راضي نميشدم. خيلي گريه كردم، راضي نبودم. خيلي بيتابي ميكردم ، هر چه به او گفتم كه تو تك پسرمي، نبايد بروي، اصلاً راضي نشد. كاري نميشد كرد، راهي شد. اولهاي حضورش هم مربوط ميشود به حضور در كردستان. سه ماه تمام كردستان بود، بعد هم آمد خوشحال شدم گفتم: «ديگر نميرود، بالاخره وظيفه بوده كه رفته و انجام داده، تمام شد ديگر نميرود. اما اشتياقش براي حضور در جبهه بيشتر هم شده بود كه به جبهه رفت. چون تنها فرزندم بود دلم چندان رضايت نداشت. خيلي اصرار كرد تا راضي شدم. دخترم گفت: «مادر برادرم راهش را انتخاب كرده است، محمدرضا ديگر محمدرضاي اولي نيست.»
به بچهها آموزش قرآن ميداد اول ورودش هم به او پيشنهاد داده بودند كه در بحث امدادرساني، تداركات و پشتيباني فعاليت كند كه قبول نكرده وگفته بود كه فقط ميخواهد رزمنده باشد و به عنوان يك بسيجي با دشمن بجنگد. در بحث قرآن و آموزش آن به نيروها بسيارتلاش كرد. اوقات فراغت از جنگ و درگيري به رزمندگان آموزش قرآن ميداد. خيلي به اين مورد توجه داشت. شبها هم به چادر رزمندگان ميرفته، براي آنها كه تمايل داشته و بيدار بودند، قرآن ميخوانده و با آنها تمرين ميكرده، برايشان حرف ميزده و قرآن را برايشان تفسير مينموده است. فرماندهاش متوجه غيبتهاي محمدرضا شده و به او مشكوك ميشود. از بچهها ميخواهد ببينند كه محمدرضا شبها كجا ميرود؟! بچهها كه متوجه كار محمدرضا ميشوند به فرمانده گزارش ميدهند كه او شبانه براي آموزش قرآن از گروه جدا ميشده است. شهيد محمدرضا كثيري در سال ۱۳۶۵در سن ۱۹ سالگي درحين شناسايي درمهران، لو رفت و به دست دشمن بعثي به شهادت رسيد. پيكر محمدرضا ۵۸ روز در خاك مهران ماند تا همرزمانش با تصرف مجدد توانستند پيكر محمدرضا كه از شدت گرماي هوا همچون چادر مشكي سياه وكبود شده و ورم كرده بود را به ما برسانند. مراسم تشييع پيكر شهيد با شكوه هر چه تمام تر بر گزار شد و همه دوستان و آشنايان و همرزمانش در مراسم خاكسپاري پسرم شركت كردند.
آن ۹ مرداد خونين وقتي از شهدايم حرف ميزنم، دلم بسيار ميگيرد. داغ دلم تازه ميشود. ناراحت ميشوم. يك سال بعد از شهادت محمدرضا، همسرم در مكه مكرمه به شهادت رسيد. سال ۱۳۶۶نزديكيهاي سالگرد پسرم، من و همسرم علياكبر به مكه مكرمه مشرف شديم. روز نهم مردادماه ۱۳۶۶، براي انجام فريضه الهي برائت از مشركين همراه با كاروان خود به راه افتاديم. برگههايي را به ما دادند كه اگر همديگر را در راهپيمايي گم كرديم بتوانيم با آن آدرس و شماره كاروان و هتل راحت به محل اسكانمان بازگرديم. مراسم برائت از مشركين چون سالهاي گذشته برگزار شد اما پس از پايان يافتن مراسم زماني كه براي اقامه نماز مغرب و عشا بازميگشتيم زير پل حجون غافلگير شديم و مأموران دولت وهابي عربستان سعودي زائران خانه خدا را مورد تهاجم وحشيانه قرار دادند. خانوادههاي شهدا و جانبازان كه در رديف اول صف قرار داشتند با يورش بيرحمانه آل سعود مواجه شده و به شدت مجروح شدند و بسياري از اين عزيزان هم به شهادت رسيدند و بر اثر اين يورش بيرحمانه بيش از ۵۰۰ نفر از حُجّاج ايراني به شهادت رسيدند.
۱۶روز به دنبال همسرم گشتم
قيامتي بر پا شده بود، بسيار شلوغ بود. من هم همراه خانم هم اتاقي خودم بودم، او در اين ميان دستم را ميكشيد و اين طرف و آن طرف ميبرد تا هر طور شده من را از بين آن همه خون و خونريزي و قتل و كشتار نجات دهد. نفس تنگي هم داشتم، فقط در حال فرار كردن بوديم. همسرم را هم نميديدم. ما هر طوري بود خودمان را ساعت يك شب به هتل محل اسكانمان رسانديم. همسرم نيامده بود. همسر هماتاقي من هم به شدت مجروح شده و آسيب ديده بود. او را برده بودند به چادري ديگر كه فردا شبش به ما ملحق شد. همه گريه و زاري ميكردند. اوضاعي شده بود. من هر چه گشتم نتوانستم همسرم را پيدا كنم. ۱۶ روز همين طور گذشت. در كشوري غريب يكه و تنها به دنبال همسرم بودم. هر جا را هم كه فكرش را بكنيد رفتم اثري نبود كه نبود. همه جا را به دنبالش گشتم. رفتم بيمارستانها تا حداقل پيدايش كنم. شايد من او را بشناسم، گفتم شايد لال يا كر شده باشد. او كه نميتواند خودش را معرفي كرده و كاروان را پيدا كند.
آل سعود به صورت علي اكبر شليك كرده بود
۱۶ روز بيخبري و جستوجو من را از پاي درآورد. مريض شده بودم، ديگر تاب نداشتم رفتم پيش پزشك تا معالجه شوم. آنجا دكتر معالجم يك آقا بود به او گفتم من چه كنم؟! همسرم را گم كردهام، ايراني بود. حالا هم نميتوانم پيدايش كنم. ايشان شماره كاروان و شماره هواپيماي من را گرفت و براي رئيس كاروانم يك نامه نوشت و در آن توضيحاتي داد. من هم به محل اسكانمان آمدم نامه را به رئيس كاروان دادم. ۵ صبح روز بعد او و چهار آقاي ديگر بلند شدند و بيرون رفتند. همسر هم اتاقي من هم همراهشان رفت. گفت شايد من هم بتوانم كمكي كنم. بندگان خدا ۵ صبح رفتند و ۷ شب برگشتند. هر كدامشان حال عجيبي داشتند و سعي ميكردند تا من را آرام كرده و توضيحاتي بدهند. تا اينكه رئيس كاروان من را صدا كرد تا با من حرف بزند. من به اتاق رئيس كاروان رفتم. گفتم تو را به خدا راستش را بگوييد همسر من طوري شده؟ من طاقتش را دارم. من را از اين سر درگمي بيرون بياوريد. ايشان هم گفتند: «ما رفتيم و همسرت را در پزشكي قانوني پيدا كرديم، ايشان به شهادت رسيدهاند. »دنيا روي سرم خراب شد. نميدانستم چه بايد ميكردم. همسرم را از روي لباسهايش شناخته بودند. شوهر هماتاقيام كه با همسرم، لباسهايشان را دوخته بودند او را شناسايي كرده بود. همسرم را با تفنگ قناسه به شهادت رسانده بودند از نزديك به صورتش تير شليك كرده بودند، مغزش متلاشي شده بود. يكي از عللي كه ايشان شناسايي نشده بود هم همين مورد بود كه چهره ايشان مشخص نبوده است. كاروان ما در اين حادثه چهار شهيد داشت. ما بايد ميمانديم تا اعمال خود را انجام ميداديم. اعمال حاجي را هم انجام داديم. خيلي مورد عزت و توجه مسئولان كاروان قرار گرفتم. ما براي ايشان ختم هم گرفتيم. پيكر ايشان ۲۴روز دفن نشده بود.
جنايت آل سعود به تلافي همت و پيروزي رزمندگان در جبهه بود من نميخواستم به تهران برگردم. هيچ ذوق وشوقي نداشتم. خيلي ناراحت بودم. حس تلخ و بدي بود. هيچ دلخوشي براي بازگشت نداشتم. فكرش را كنيد با هم به خانه خدا مشرف شديم و او در اينجا به شهادت رسيد و رفت ديدار خود خدا. حالا من مانده بودم و غم نبودنش. در فرودگاه ايران در آستارا هم بابت گذرنامه ايراد گرفتند كه همسرم كجاست؟! و . . . ۳ نيمه شب رسيدم تهران، از آنجا رفتم آستارا، گفته بودم كه: «پيكر شهيد را دفن نكنند تا من برسم. اما تا من برسم شهيد را دفن كرده بودند. من ۷ شب به آستارا رفتم. دخترم ميگفت: «من خواب ديدم كه بابا دست به گردن محمدرضا انداخته و با او همراه شده و ميخندد.» بچهها در تهران دل در دلشان نبود. علي اكبر يك سال پس از شهادت محمدرضا رفت پيش او. من خيلي تنها شدم. تمام حرص آل سعود و دشمنانمان از جبهه بود. بچهها در جبهه خيلي پيروزي كسب كرده بودند و اينها به تلافي پيروزي عمليات كربلاي ۵ و والفجر ۸، در مكه به جان مردم مظلوم و بيدفاع افتادند. جوي خون به راه افتاده بود. حاجياني كه با خاكستر و آب جوش و آهن و شليك تيرهاي خشم آل سعود پذيرايي شدند، نداي لبيكشان را عاشقانه سر دادند.