من تازه پا به سن 13 سالگی گذاشته بودم كه پدرم به شهادت رسیدند. طبعاً در آن زمان، قدرت فهم و درك عظمت معنوی و فكری ایشان را نداشتم، چنانكه امروز نیز چنین است، با این حال در چند سال آخر زندگی شهید مطهری تا حدی میفهمیدم كه در خانه كسی زندگی میكنم كه در آینده، درباره او باید بسیار بیندیشم. شاید اولین باری كه به این فكر افتادم در سال 1354 بود. ما به اطراف اصفهان رفته بودیم و قرار بود با پدرم و دیگر همراهان در دشتهای اطراف قدم بزنیم. پس از مدت كمی راهپیمایی، كنار رودخانهای رسیدیم. پدرم بر سر تپهای مشرف به رود رفتند و نشستند و از ما خواستند كه راه را ادامه دهیم. پس از آن، در همان حال به فكر فرو رفتند. پس از چند ساعت كه بازگشتیم، همچنان ایشان را دیدیم كه در همان نقطه نشسته و مشغول تفكر بودند. آن منظره كه اكنون نیز بهوضوح در ذهنم مجسم است، در آن دوران بیشتر مرا درباره رفتار و روحیات پدرم كنجكاو كرد. حال به مقداری از آنچه كه از دوران حیات پدرم كه هرگز قدر آن را ندانستم، به خاطر دارم یا شنیدهام و به بیان چند خصوصیت ایشان اشاره میكنم. پدر و جد استادنام پدرشان، محمدحسین و نام جدشان محمدعلی ـ مشهور به آخوند محمدعلی ـ فرزند محمدرضا بود. شهید مطهری از پدرشان به عنوان كسی كه برای اولین بار، ایشان را با تقوا و راستی آشنا ساخت، یاد كردهاند. كسی كه در زمان رضاخان برای تعیین نام خانوادگی به فریمان رفته بود، با دیدن آن چهره نورانی، نام «مطهری» را برای ایشان برگزید. مرحوم محمدحسین مطهری، در سال 1350 هـ . ش در سن 101 سالگی به رحمت ایزدی پیوست. به مناسبت رحلت ایشان حضرت امام خمینی (ره) تلگرام تسلیتی برای شهید مطهری ارسال كردند. حضرت امام، قبلاً به دعوت شهید مطهری سه شبانهروز در منزل مرحوم محمدحسین مطهری در فریمان اقامت فرموده بودند. در فوت مرحوم محمدحسین مطهری، پدرم با صدای بلند میگریستند. ایشان در منطقه به ایمان و تقوا مشهور بودند. توفیق ایشان به حدی بود كه حتی در آخرین شب حیات خود نیز نماز شب خوانده بودند. مرحوم محمدحسین مطهری، در روز فوت (جمعه 7 شوال) سر سفره نشسته بودند و وقتی لقمه سوم را در دهان گذاشتند به سرای باقی شتافتند. از پدر استاد مطهری، حدود هزار بیت شعر به زبان فارسی موجود است. این اشعار در جواب شخصی است كه اشعاری بر ضد مذهب جعفری سروده بود. ایشان كتابهایی مانند «قطرالندا»ی ابنهشام را با حوصله فراوان و با خط بسیار زیبا نوشتهاند. نمونههای زیادی از خط ایشان موجود است. مرحوم آخوند محمدعلی (جد استاد مطهری) نیز از علمای زمان خود بودهاند. از آن مرحوم كتابی با عنوان «وقایعالایام» به خط خودشان موجود است. ایشان در اول آن كتاب، چنین نوشتهاند: «هذا الكتاب المسمی بوقایع الایام فی احوال الانام و به نستعین. بسماللهالرحمنالرحیم. الحمدلله الذی جعل وقایع الایام تبصره لاولی الافهام و صیر احوال الانام تذكره لذوی الاوهام و ابلی عباده بالبداء للانعام و الانتقام فی اناء السنین و الشهور و الصلوه و السلام علی محمد صاحب الوحی و الالهام و علی آله مصابیح الظلام و مفاتیح الكلام..».و بعد چنین میگوید: «بنده عاصی و غریق بحر معاصی ابن محمدرضا محمدعلی حشرهما الله مع النبی و الولی كه این مختصری است از احوال انام و وقایع لیالی و ایام از بدو عالم تا هبوط آدم و از آدم تا ظهور خاتم و از خاتم تا نفخه دم. از آنچه به نظر قاصر و خاطر فاتر رسیده از كتاب متقدمین و متأخرین: از مورخین و محدثین و مفسرین، تذكره للخواص و تبصره للعوام بعون الملك العلام».در این كتاب مرحوم آخوند محمدعلی كه 1005 صفحه است، برخی مطالب به زبان فارسی و برخی به زبان عربی نوشته شدهاند. در پایان این كتاب، این چند بیت كه از سرودههای خود ایشان است، آمده است: این رنج در این كنج كشیدیم از آنتا در ورق دهر بماند چندانهم تذكرهای برای خوبان گرددهم باعث تكمیل شود در ایماندین آینه عیبنمای دهر استشاید كه ز غفلت برهند اهل جهاندر پایان كتاب «وقایعالایام»، تاریخ فوت مرحوم محمدعلی ظاهراً به خط مرحوم محمدحسین چنین نوشته شده است: «وفات مرحوم مؤلف جنت مكان، یوم بیست و دوم شهر رمضانالمبارك سنه هزار و سیصد و سی و چهار از هجرت نبویه».خاطرهای از مرحوم آخوند محمدعلی ذكر شده است كه نقل آن خالی از لطف نیست. در زمان حیات آن مرحوم، شخصی روحانی یا بهتر بگویم روحانینما، در بلاد مجاور میزیست و به خود لقب «عالمالشریعه» داده بود. این شخص در نامهای خطاب به آخوند محمدعلی مینویسد:«شریعتمدارا! مجلدات شرع لمعه را برایم بفرستید تا قرائت كنم».جد مرحوم شهید مطهری در جواب مینویسند: «مجلدات نیست، مجلدین است، شرح لمعه است نه شرع لمعه، مطالعه كنم نه قرائت» و در پایان نامه مینویسد: «ویل للشریعه اللتی انت عالمها و انا مدارها».مرحوم محمدرضا هم از علمای زمان خود بودهاند كه مطلب بیشتری از ایشان و پدرانشان نمیدانم، اما چنانكه خود شهید مطهری میگفتند و تا آنجا كه معلوم است، پدرانشان از علما بودهاند. رحمهالله علیهم رحمه واسعه. اما درباره فرزند شایسته این بزرگواران، یعنی مرتضیبن محمدحسینبن محمدعلیبن محمدرضا مطهری. توجه به معنویاتدرباره معنویت و تهجد و شبزندهداریهای ایشان مطالب زیادی گفته شده است. ایشان چه در سفر و چه در حضر به نماز شب مقید بودند. پس از نماز، خصوصاً نماز مغرب و عشا، سجدههای طولانی (تا حدود نیمساعت) داشتند و در آخر قنوت، همیشه این دعا را میخواندند: «افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد» و بهراستی این تفویض امر و توكل، در زندگی ایشان به چشم میخورد. صوت قرآن ایشان قبل از خواب، هر شب شنیده میشد و لااقل 20 دقیقه به درازا میكشید. نمونه دیگری در همین زمینه را از یكی از روحانیون شنیدم. این برادر روحانی میگفتند: «وقتی در ایام طلبگی در قم بودم، شنیدم یكی از آقایان «نهجالبلاغه» را درس میدهند. تدریس این كتاب در آن زمان چندان مرسوم نبود. پس از اندكی تحقیق متوجه شدم كه مدرس این كتاب شخصی به نام آقای مطهری است. من ایشان را نمیشناختم. به اتفاق یكی از دوستان در درس ایشان شركت كردم. شهید مطهری در اولین جلسهای كه ما در كلاس حاضر شدیم، توصیه زیادی برای نماز شب كردند و متذكر شدند یكدیگر را در نماز شب دعا كنیم. بعد گفتند: «من از شما میخواهم كه دعایی كه در حق من میكنید این باشد كه من با شهادت از دنیا بروم».تقید ایشان به نماز شب، زمانی برایم بیشتر روشن شد كه از یكی از برادران روحانی شنیدم كه در شبهای تحصن روحانیون در دانشگاه تهران، شهید مطهری در هر نیمهشب به گوشهای از محوطه دانشگاه میرفتند و در آنجا به مناجات مشغول میشدند كه جریان كامل آن را باید از خود آن برادر جویا شد. انس با معنویات و درك صحیح از دین، ایشان را در پاسداری از مرزهای دین به نهایت درجه متعهد كرده بود. آنچه حتماً باید به آن اشاره شود این است كه برخورد ایشان با خطوط انحرافی، ناشی از حساسیت نبود، چنانكه معمولاً حساسیت تعبیر میشود. برخورد ایشان، نتیجه شناخت صحیح از دین و تعهد به آن بود كه خودبهخود، چنین حساسیتی را به دنبال داشت. عدم حساسیت اكثریت به ورود افكار انحرافی در اسلام ـكه عموماً به خاطر جهل به این خطر استـ همواره دردی را در سینه شهید مطهری پدید میآورد. به نظر ایشان، سخنگویان و اظهارنظركنندگان درباره اسلام زیادند، اما كسانی كه نظر اسلام را كاملاً بفهمند و از انحرافات جلوگیری كنند، بسیار اندك. باری، صحبت از معنویت استاد بود. در منزل، هر دو سال یك بار، ایشان صدای افراد خانواده را ضبط میكردند. نكته به یاد ماندنی این بود كه هرگاه از خود ایشان میخواستند كه صدایشان را ضبط كنند، همیشه با اذان آغاز میكردند و بعد اشعاری درباره عشق الهی، مرگ و بیارزشی دنیا میخواندند. بعضی از این اشعار كه صدایشان هم موجود است، اینها هستند: طفیل هستی عشقاند آدمی و پریارادتی بنما تا غنیمتی ببریتا آنجا كه میگوید: به یُمن همت حافظ امید هست كه بازاری اسامر لیلای لیلهالقمرییا: دریغا پس از ما بسی روزگاربروید گل و بشكفد نوبهارتا آخر اشعار. باز در همین بعد معنویت، خوب است اشاره كنم كه شهید مطهری بهطور شفاهی وصیت كرده بودند: «وقتی جنازه مرا از زمین بلند میكنید، نوار سوره «تكویر» عبدالباسط و اذان آقای صبحدل را بگذارید».و هر دو را در یك نوار آماده كرده بودند. كارهای علمی در بُعد علمی، دو مطلب بیش از بقیه جلب نظر میكند. یكی از این دو، نظم علمی است. حضرت آیتالله امینی میگفتند: «شهید مطهری در ایام طلبگی همیشه یك دفتر همراه داشتند و هر مطلب مفیدی را كه میشنیدند (حتی داستانی كه یك نفر نقل میكرد) همانجا مینوشتند». در حاشیه هر كتابی هم كه میخواندند، در صورت لزوم یادداشتهایی مینوشتند یا از آن فیشبرداری میكردند. یادداشتها، فیشها و مطالب زیادی به صورت الفبایی و موضوعی از ایشان موجود است. در مراسمی برای سالگرد ایشان، جناب استاد محمدتقی جعفری فرمودند: «یك روز از مرحوم مطهری پرسیدم كه از میان اشعار سعدی كدام یك بیشتر مورد توجه شما قرار گرفته است؟ ایشان گفتند: این شعر كه در آن میگوید: آب حیات من است خاك ره كوی دوستگر دو جهان خرمی است. ما و غم روی دوست ولوله در شهر نیست جز شكن زلف یارفتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست»من پس از این سخنرانی، به سراغ «كلیات سعدی» در منزل رفتم تا ببینم تمام این شعر چیست كه دیدم پدرم این شعر را در دیوان خود كاملاً مشخص كرده بودند. این نكته علاوه بر اینكه روحیه شهید مطهری را در بُعد معنویت بهتر مشخص میكند، تأییدی بر نظم علمی ایشان نیز هست. ایشان هر مطلب قابل توجهی را برای خود مشخص میكردند تا در جای مناسب از آن استفاده كنند. دومین خصوصیت بارز در بُعد علمی، پركاری ایشان است. برای كسی كه با آثار ایشان آشنا باشد، احاطه علمی و تنوع مطالب و استحكام آنها، خبر از میدان كار وسیع مؤلف میدهد. بهخوبی به خاطر دارم كه روزی پدرم گفتند: «اگر دیگر از امروز بر معلومات من افزوده نشود، تا 30 سال نیز مطالب نو و جدید برای نوشتن دارم. اگر چند هفته فرصت كنم، دو جلد دیگر «داستان راستان» آماده میشود. برای نوشتن جلد دوم «نظام حقوق زن در اسلام» نیز به دنبال فرصت كوتاهی هستم. البته عمده كار آن را انجام دادهام».برای ختم سخن در بُعد علمی، خوب است بیتی را كه ایشان در اول كتاب «مطول» خود در ایام طلبگی نوشتهاند، ذكر كنم: تُلُوحُ الْخَط فِی الْقِرطاسِ دَهْراًوَ صاحِبُه رَمیمٌ فی الترابگویا این شعر همیشه مدنظر ایشان بوده است، زیرا اولاً مطالب را همیشه مینوشتند تا از بین نرود، ثانیاً در نوشته، دقت بسیار میكردند، زیرا میدانستند یك اثر علمی برای همیشه خواهد ماند و توجه میكردند كه وقتی انسان «رمیم فی التراب» میشود، مبادا یك عده به خاطر افكار غلط او به انحراف بیفتند. عشق و ارادت به امام خمینی(ره)مطلب دیگر، ارتباط با حضرت امام است. به كار بردن كلمه ارتباط در اینجا مبهم و نارساست. بهتر است كه كلمه عشق و ارادت را به كار برم. من در حد خودم، امام را بهواسطه شهید مطهری و شهید مطهری را بهواسطه ایشان شناختم. در اوایل انقلاب كه روزنامهها صحبتهای امام را چاپ میكردند، ایشان به دقت آنها را میخواندند. یادم هست كه یك بار ایشان پس از خواندن سخنان امام سر تكان دادند و به ما گفتند: «از این سخنان در حیرتم كه چگونه با حكمت گفته شده و همه جوانب را در بر گرفته است».عشق به حضرت امام از حقیقت وجودشان برمیخاست، چنانكه در سخنرانی «اهداف روحانیت» عبارت «نام و یادش قلب مرا به لرزه در میآورد» را به كار بردند. از طرف دیگر، حضرت امام به ایشان عنایت خاصی داشتند. پیام سراسر سوز و گداز امام در شهادت ایشان قلبها را آتش زد. در یكی از ملاقاتهایی كه با حضرت امام داشتیم (گمان میكنم در ششمین سالگرد شهادت استاد، یعنی در سال 64 بود)، شب قبل، تلویزیون، فیلم بازسازیشده ترور ایشان را نشان داده بود امام در بدو ورود به ما فرمودند: «ما دیشب گریه كردیم».امام و شهید مطهری از سالهای قبل از پیروزی انقلاب، مكاتبات زیادی داشتند. طبق گفته پدرم، امام به شهید مطهری فرموده بودند كه كمكم به قم نقل مكان كنند. این اواخر، ایشان هفتهای دو روز در قم بودند و تصمیم داشتند كه برای اقامت دائم به قم بروند. طبق گفته خودشان: «وقتی از قم به تهران میآیم، مانند آن ماهی هستم كه از دریا به خشكی افتاده است و وقتی از تهران به قم میروم، مانند ماهیای هستم كه به دریا انداختهاند».اخلاصمطلب دیگر درباره اخلاص پدرم است. توجه اصلی او در همه امور به مبدأ بود و ایشان هرگز به دنبال تظاهر در مقابل مردم نبودند. عنوان همیشگی نویسنده روی كتابهایشان، «مرتضی مطهری» بود و اجازه نمیدادند كلمههایی مثل استاد و غیره قبل از اسمشان آورده شود. از شهرت بهشدت پرهیز داشتند. با اینكه تشكیلدهنده هسته مركزی شورای انقلاب بودند، در روزنامهها چندان نامی از ایشان آورده نمیشد. وقتی از ایشان میپرسیدیم: «چرا اسمی از شما نیست و از اكثریت دستاندركاران انقلاب، كم و بیش نامی هست؟»ایشان در جواب میگفتند: «من كاری را كه باید انجام بدهم، انجام میدهم. هرچه نامم كمتر مطرح شود، آسودهترم. سعی من بر این است كه در غیر از موارد ضروری در اجتماعات عمومی مطرح نشوم».پدرم در ادامه گفتند: «از روزنامههای خارجی برای مصاحبه با من آمدهاند، اما من قبول نكردهام. یاسر عرفات نیز به دنبال من میآمد تا با من عكس بگیرد، اما من امتناع كردم».برای اینكه اخلاص ایشان بهتر مشخص شود، مطلبی را كه در كتاب «گفتار ماه» دیدم، نقل میكنم. در آن كتاب كه چند جلد است، مقالههایی از افراد مختلف، از جمله شهید مطهری به چاپ رسیده است. مقالههای ایشان در چند جلد از كتاب مذكور چاپ شده و این نوشتهها در اصل سخنرانی بوده است. شهید مطهری در خاتمه معرفی یكی از مقالههایشان، در كتاب «گفتار ماه» مینویسند: «در این سخنرانی كه اكنون به صورت مقاله آورده شده است، من یك اشتباه واضح ادبی كردهام كه پس از سخنرانی، یكی از روحانیون حاضر در جلسه به من تذكر دادند و من از ایشان سپاسگزارم».این مطلب مربوط به حدود 40 سالگی استاد است، یعنی زمانی كه شخصیت ایشان كمكم مطرح شد. ایشان میتوانستند بهطور شفاهی از آن آقای روحانی تشكر كنند و احتیاج به چاپ آن نبود، اما این كار، قدرت تسلط بر نفس و عدم توجه به ظواهر و در نهایت اخلاص ایشان را میرساند. حقیقتاً جملهای را كه گفته بودند: «برای خود، كار كردن نفسپرستی است...كار برای خدا توحید و یگانهپرستی است». خود در عمل بهخوبی به كار بسته بودند. نمونه دیگری از اخلاص شهید مطهری، سادهنویسی ایشان است كه سعی در بلند و سخت جلوه دادن افكار خود نداشتند. در تألیفات و سخنرانیهای خود نیز، نیاز جامعه را بر موضوع مورد علاقه شخصی ترجیح میدادند. این نیز نشانه اخلاص در نوشتار و گفتار بود. مبارزات استاد شهیدایشان در سال 1356 دروسی را تحت عنوان «شناخت» در كانون توحید ارائه كردند. در شب دهم كه شب عاشورا نیز بود، بعد از اتمام جلسه به اتفاق پدرم با اتومبیل آقای باهنر از كانون توحید برمیگشتیم كه تعدادی اتومبیل ما را محاصره كردند و یك خودروی پلیس فرمان ایست داد. یكی از مأموران به پدرم گفت كه باید با آنها بروند. پدرم با مهارت خاصی اوراق داخل جیبشان را آهسته درآوردند و به من دادند و من آنها را در جیب بغلم گذاشتم. فردای آن روز، ایشان آزاد شدند و تعریف كردند كه در آنجا از ایشان سؤال كرده بودند:«مگر شما ممنوعالمنبر نبودید؟ چرا سخنرانی كردید؟»ایشان گفته بودند: «من سخنرانی نكردهام. این یك كلاس درس بود».و آنها در كمال تعجب گفته بودند:«ما كلاس چندهزار نفری ندیده بودیم! »شهادتپدرم میدانستند كه توسط چه منحرفانی به شهادت خواهند رسید. پس از ترور سرلشكر قرنی، از ایشان شنیدم: «بعد از قرنی نوبت من است».ایشان خود را برای شهادت آماده كرده بودند. خوشحالی ایشان در روزی كه شب آن روز به شهادت رسیدند، طوری بود كه هرگز نظیر آن را ندیده بودم. شهید مطهری نیز مانند مولایش، حضرت امیرالمؤمنین(ع) توسط خوارج زمان خود، آن هم از ناحیه سر و از پشت سر و در تاریكی شب، به شهادت رسیدند. ساعت 22:30 سهشنبه یازدهم اردیبهشتماه سال 1358 در تاریكی شب، هنگامیكه صدایی جز صدای بالهای ملائكی كه برای پرواز روح پاك مطهری به زمین هبوط كرده بودند شنیده نمیشد، ایشان از پشت سر هدف گلوله قرار گرفتند. گلولهای آتشین از زیر لاله گوش راست داخل و از بالای ابروی چپ خارج شد و عاشقی از عشاق سرسپردگیاش را به معشوق حقیقی به اثبات رساند. پس از شهادت ایشان، نامهای در جیبشان پیدا شد كه در آن رئوس مطالبی را كه در نظر داشتند دو روز بعد، خدمت امام در قم عرضه كنند، نوشته بودند: بسیج عمومی و آموزش نظامی همگانی، لزوم جلوگیری از انحرافاتی كه در آن نامه از آن یاد كردهاند و...كه در مجموع موارد نوشته شده، بیش از 20 مورد است. پس از شهادتدر شبی كه ایشان شهید شدند، ما تا صبح بیدار بودیم. در ساعت دو و نیم بعد از نیمهشب 12 اردیبهشت 58 بود كه ساعت زنگ زد و ما از این مسئله فهمیدیم كه پدرم از شب قبل، برای نماز شب، ساعت خود را تنظیم كرده بودند، ولی افسوس، دیگر كسی برای برپا داشتن نماز شب نبود و برپادارنده نماز شب در خانه ما، به ملكوت اعلی پیوسته بود. پس از شهادتشان، هنوز حضورشان را در زندگی احساس میكنیم. در بعضی موارد، با واسطههایی مانند خواب یا افراد دیگر ما را راهنمایی میكنند. حدود دو ماه پس از شهادت ایشان، در یكی از خوابهایی كه دیدم، از ایشان پرسیدم: «ما چگونه قاتل شما را بشناسیم؟» ایشان فرمودند: «وقتی او را ببینید، لباس سبز بر تن دارد».چند ماه بعد كه برای محاكمه ضارب ایشان به دادگاه رفتیم، در وسط دادگاه یكمرتبه به یاد آن خواب افتادم و دیدم آری، لباس قاتل سبز است. در شبی كه قاتل استاد اعدام شد (البته ما به صحنه اعدام نرفتیم)، راننده آمبولانسی كه جنازه قاتل را میبرد، شدیداً بوق میزد و بسیار خوشحال بود. این امر برایمان غیرطبیعی بود. وقتی از راننده علت را سؤال كردیم، گفت: «شب ترور آقای مطهری، من پس از حادثه از بیمارستان طرفه به محل رفتم. بدون اینكه بدانم این شخص كیست، دیدم كه یك آقای روحانی نفسهای آخر را میكشد. در همان حال، با خدای خودم گفتم: «خدایا! آیا من كه در این حال، این مظلوم را در حال جان دادن بلند میكنم، میشود روزی جنازه قاتلش را بلند كنم؟» خداوند دعای مرا مستجاب كرد و اتفاقاً در این شب مرا با آمبولانس به اوین اعزام كردند كه متوجه شدم قاتل شهید مطهری را اعدام كردهاند».