می گوید: ببین چه شیک شده ام! الحق که انگار مردی به شیکی او خدا خلق نکرده است. کت و شلواری را که امروز پوشیده، انگار به قالب تنش دوخته اند. دور خودش می چرخد، خوش دوخت و درست و درمان به تنش نشسته است.
می گویم مبارکت باشد، درست و حسابی پیاده شده ای! می گوید: پیاده؟ مفت به چنگم افتاده.
این دیگر نمی شود. کت و شلواری به این شیک و پیکی و آن هم مفت؟ این دوستی که من می شناسم، اگر سر ماه، حقوق خودش و خانمش را سر هم جمع کند، شاید بتواند خرج اجاره خانه و دفترچه های اقساط را پس برآید. حالا آمده با این کت و شلوار خوش دوخت صد درصد خارجی جلوی من ایستاده و می گوید مفت! مگر می شود؟ می گویم: بلیتت برنده شده؟ کسی دلش به رحم آمده و هدیه برایت فرستاده؟ می گوید: نه داداش! رفتم توی فروشگاه و نوت، پول خرج کردم.
می گویم: به حق چیزهای ندیده و نشنیده! تو و پول خرج کردن برای کت و شلوار خارجی؟ تا جایی که می شناسمت، قسطهای بانکت را به زور می رسانی. خودش را روی صندلی رها می کند و مثل مدیرعامل های موفق ژست می گیرد: حالا که این طور شده داداش. جلوتر می روم تا براندازش کنم. ناگهان بوی زهم لباسی که پوشیده است می زند زیر دماغم و همه چیز دستگیرم می شود.
می گویم: این کت و شلوار خوش دوختت هم که قلابی درآمد. براق می شود توی صورتم: مگر چه شده؟ می گویم: از دویست متری تو نمی شود با این بوی دل به هم زن رد شد. چطور می توانی این لباس بدبو را به تن کنی؟ دمغ می شود. می گوید: به عوضش، این کت و شلوار را توی بازار بخواهی بخری، باید به اندازه دو سه برج، حقوقت را بسرفی. می گویم: به عوضش اولا کهنه پوشی نمی کنی، بعدش، روی این لباسها که ننوشته از تن مرده بیرون کشیده اند و یا بیماری پوستی و هزار مشکل دیگر را از آن طرف آب، به جانت منتقل نمی کنند.
می گوید: باز زدی تو ذوق من. تا ظهر سر سنگینی می کند. بعد هم موقع رفتن که می شود، می گوید: فکرهایم را کردم، حق با تو است. شیک پوشی به بیماری اش نمی ارزد. هر چند فروشنده بگوید این کت و شلوار تاناکورای تمام بهداشتی را به هفت آب پاک، شسته باشند.
فردا که بر می گردد، همان لباسهای معمولی را به تن دارد، حداقل دیگر آن بوی تند و سنگین را با خود حمل نمی کند، شده است همان همکار دوست داشتنی ما که همیشه هشتش گرو نهش می ماند.