کد خبر: 197891
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۸۸ - ۰۶:۰۰
حسین فصیحی
شهریار به ساعتش نگاه کرد. روز به نیمه رسیده بود و چند ساعت به آمدن میترا و پریا مانده بود. یک هفته بود که میترا و پریا برای تعطیلات به شمال رفته بودند. امشب تولد چهارسالگی پریا بود و میترا گفته بود که دوست دارد جشن تولد پریا را در کنار هم باشند.
شهریار داشت میان خانه راه می‌رفت و سر می‌چرخاند و به و روبان‌ها و بادکنک آویزان نگاه می‌کرد و منتظر بود که خوشحالی پریا را وقتی که میان بادکنک‌ها می‌دوید ببیند و بعد توی ذهنش پریا را دید که شمع‌های کیک تولش را خاموش می‌کند. دلش غنج رفت و از ته دل خندید. لحظه‌ای بر جا ماند و با صدای کودکانه شروع به خواندن ترانه‌های کودکانه کرد.
میترا پشت تلفن گفته بود که شهریار می‌تواند ساعت چهار توی ترمینال منتظر آمدن آن‌ها بماند و بعد پریا برایش شعر تولد را خوانده بود و گفته بود بابا بلام کیک تبلد خلیدی؟ شهریار تنها به حرف‌های پریا فکر می‌کرد و در ذهنش بارها و بارها مرور می‌کرد.
شهریار در سالن انتظار ترمینال نشسته بود و مدام به ساعت بزرگ توی سالن نگاه می‌کرد.
ساعت چهار بود که به پیشخوان نزدیک شد و از مردی که آن سوی پیشخوان نشسته بود سؤال کرد که آیا باید همین جا منتظر اتوبوس رشت بماند. مرد ابتدا به رویش نگاه کرده بود بعد بدون این که با او حرف بزند با اشاره سر به او جواب داده بود و سرش به کار خودش جمع شده بود.
سردی هوا می‌دوید توی تنش که به صندلی خودش برگشت. نشست توی صندلی و به صورت آدم‌هایی که مدام در حال رفت و آمد بودند، نگاه کرد و به صدای مردی گوش داد که بلند بلند می‌گفت که اتوبوس در حال حرکت است و اسم آدم‌هایی که جا مانده بودند را می‌خواند. آدم‌هایی که برای رفتن شتاب داشتند یا منتظر شتاب عقربه‌های ساعت بودند تا زودتر از جایی که به شتاب آمده بودند بازگردند.
مثل دنگ دنگ عقربه‌های ساعت دلشوره مدام در دلش شتاب گرفت. بلند شد و چند بار توی سالن انتظار تا زیر ساعت بزرگ راه رفت و تا رسیدن به صندلی‌ای که روی آن نشسته بود حرکت کرد. دوباره به پیشخوان نزدیک شد.
مرد آن سوی پیشخوان زیر چشم به او نگاه کرد.
- آقا نیم ساعت از چهار گذشته.
-...
- مگه قرار نبود اتوبوس ساعت چهار بیاد. همسر و دخترم توی او اتوبوسن.
- اتوبوس ساعت چهار که اومد.
- ولی !
زبان مرد پشت پیشخوان را انگار که مار گزیده باشد. شهریار غیظ کرد و در خودش فرورفت. پیش راننده اتوبوس رفت و گفت: همسر و دخترم مسافر اتوبوس شما بوده‌اند اما تا حالا نرسیده‌اند. راننده دلشوره شهریار را که دید به او نزدیک شد.
دست گذاشت روی شانه شهریار و او را به اتاق کارشان برد. شهریار به لیست مسافرها نگاه کرد اما اسم میترا و پریا در بین آنها نبود. شهریار در خودش فرو‌رفت و با صدای بلند فریاد زد. چند نفر به راننده نزدیک شدند و از نیت شهریار که آگاه شدند دوباره به لیست مسافرها نگاه کردند. شهریار بلند بلند فریاد می‌زد. دو مأمور پلیس به شهریار نزدیک شدند و او را به کلانتری ترمینال بردند.
شهریار در خودش جمع شده بود که افسر پلیس به او نزدیک شد. شهریار سر بلند کرد و به صورت افسر پلیس نگاه کرد. اشک راه افتاده بود توی صورتش.
- تو مطمئنی که با این اتوبوس قرار بوده بیایند؟
- بله جناب. قبل از حرکت با همسرم حرف زدم.
- اما ما با ترمینال رشت حرف زدیم. مسافری با این مشخصات نداشتن. شاید لحظه آخر منصرف شده باشن.
- همسرم از بین راه هم با من تماس گرفت.
- بهتر نیست به منزلتون یک سر بزنید. شاید توی این فاصله به منزل رفته باشن.
- اما من این جا قرار داشتم.
شهریار لحظه‌ای با خودش فکر کرد. دوباره به صورت افسر پلیس نگاه کرد و از جا بلند شد و با هم از در خارج شدند.
افسر پلیس وقتی وارد خانه شهریار شد کابوس‌وار به آنچه در اطراف خود می‌دید نگاه کرد.
تارهای عنکبوت همه جای خانه را گرفته بود. روی میز کیک بزرگی بود که سال‌ها از تازگی آن می‌گذشت. شمعدان‌ها با تارهای عنکبوت به هم تنیده شده بود و هیچ نوری به خانه راه نداشت. تنها کور‌سوی شمع نیمه سوزی در گوشه اتاق روشن بود و از میان ضبط فرسوده‌ای صدای تولدتولد تولدت مبارک می‌آمد.
شهریار در حالی که گریه می‌کرد رو کرد و به افسر پلیس و گفت می‌بینید جناب اتاق را تزیین کردم.
امشب شب تولد دخترمه.
شهریار به اداره پلیس منتقل شد. در بررسی پرونده او مشخص شد که همسر و دخترش 15 سال پیش در اثر سانحه‌ای که برای یک اتوبوس بین شهری رخ داده بود کشته شده بودند. دلبستگی شهریار به همسر و فرزندش باعث شده بود هنوز خانه‌اش را به همان شکل نگه دارد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار