۱۲روز طول کشید تا پیکر شهید رسماً شناسایی شود. در طول این ۱۲روز، بعضیها امیدهایی واهی میدادند که شاید افراد در فضایی با ذخیره اکسیژن زنده مانده باشند؛ ما میان برزخ امید و واقعیت سرگردان بودیم. روز دوازدهم که برای رؤیت پیکر به بهشت زهرا رفتم، حقیقتاً تکاندهندهترین لحظه زندگیام بود جوان آنلاین: شهید محمدرضا باجلان، پاسدار ۲۵ سالهای بود که شامگاه روز دهم اسفندسال گذشته، در مصاف با دشمن امریکایی- صهیونیستی به شهادت رسید. او و تعدادی از همرزمانش در واقعهای به شهادت رسیدند که به واقعه ققنوس مشهور است. ستایش مالمیر، همسر شهید که هشت ماه همسفر زندگی محمدرضا شده بود، از روزی میگوید که همراه هم به بهشت زهرا (س) میروند و آنجا محمدرضا سفارش میکند بعد از شهادتش به جوانهایی که در امر ازدواج به مشکل برخوردند حاجت میدهد و این موضوع را باید همسرش بعد از شهادت او بازگو کند. در گفتوگویی که با همسر شهید داشتیم، به خاطرات هشت ماه همراهی این دو زوج جوان پرداختیم که هرچند کوتاه بود و حتی به برگزاری مراسم ازدواج نرسید، پربار بود و خاطرات زیبایی را بین این دو رقم زد.
چطور همسفر زندگی یک شهید شدید؟
آشنایی ما کاملاً سنتی بود؛ یعنی از طریق مادر شهید که من را در محله دیده بود، به هم معرفی شدیم. اولین جلسه دیدار و گفتوگوی حضوری ما در آستان مقدس امامزاده طاهر (ع) کرج برگزار شد؛ همان مکانی که امروز مزار شهید در آنجا واقع شده است. بعدها ایشان میگفت، چون اولین بار من را در فضای معنوی امام زاده دیده، دوست دارد که پیکرش هم بعد از شهادت در همان امامزاده طاهر (ع) دفن شود. بعد از شهادتش بنا به همین خواسته و تعلق خاطری که وجود داشت، مزار شهید در آن مکان مقدس قرار گرفته است.
در زمان خواستگاری ایشان پاسدار بودند؟ زندگی مشترکتان چقدر طول کشید؟
بله، محمدرضا سپاهی بود و الان که با هم صحبت میکنیم، از زمان آشنایی و ازدواج ما تا شهادت ایشان زمان زیادی نمیگذرد. بیستوششم اردیبهشتماه سال گذشته، اولین دیدار و گفتوگوی رسمی ما بود. بعد از تفاهم اولیه، قرار شد مراسم رسمی «بلهبرون» روز بیستوهفتم خردادماه برگزار شود. اما کمی بعد جنگ تحمیلی ۱۲ روزه شروع شد و محمدرضا که نیروی هوافضای سپاه بود، به محل خدمتش رفت. مراسم عقب افتاد و بعد هم که شهید در جنگ مجروح شد. وقتی که میرفت سالم بود، اما وقتی که برگشت دستها و پاها و کمرش سوخته بود. اما با وجود جراحتش و اینکه به هرحال امکان شهادتش میرفت، ما پای انتخابمان ایستادیم و محمدرضا به شوخی میگفت اسرائیل بداند که ما از راهمان عقبنشینی نمیکنیم. خلاصه با کمی تأخیر، حدود شهریورماه خطبه عقدمان جاری شد. دو ماه قبل از عقد صیغه محرمیت خوانده بودیم و با احتساب ششماه زمان بعد از عقدمان تا شهادت محمدرضا، کل همراهی ما هشت ماه طول کشید.
از نحوه مجروحیتش حرفی میزد؟ جانبازی شهید تأثیری در روحیهاش گذاشته بود؟
محمدرضا در اینطور مسائل تودار و به شدت متواضع بود. اصلاً تمایلی نداشت ماجرای عملیات یا جانبازیاش را برای دیگران تعریف کند. اگر اقوام یا آشنایان علت سوختگی دستها و صورتش را میپرسیدند، با همان شوخطبعی که داشت میگفت: «رفته بودیم جوج (جوجه کباب) درست کنیم، سوختم!» یا میگفت: «موقع جوشکاری اینطور شد.»، اما جزئیات ماجرا را به خود من تعریف کرده بود. میگفت در روزهای جنگ در قالب یک تیم عملیاتی در منطقه حضور داشتند که موقعیت آنها ازسوی دشمن شناسایی شده و هدف قرار میگیرند. در آن حادثه، سه نفر از همرزمانش در دم به شهادت میرسند و فقط دو نفر زنده میمانند که یکی از آنها محمدرضا بود. شهید آن روز برای نجات جانش و انجام مأموریتش، بر اساس آموزشهایی که دیده بود مجبور میشود، خودش را از بالای یک ارتفاعی به پایین پرتاب کند. در آن حادثه از ناحیه دست تا پشت گوش و بخشهایی از کمرشان دچار سوختگی شده بود. اما این مجروحیت اصلاً روی روحیهاش تأثیر بدی نگذاشته بود. کلاً محمدرضا آدم شجاعی بود. با اینکه بعد از مجروحیت باید در مراسم بله برون، عقد و... شرکت میکرد با وجود مشکل جسمی و دردهایی که میکشید اصلاً خم به ابرو نمیآورد. خیلی هم گشادهرو و با انگیزه بود. حتی میتوانم بگویم از سایر جوانها در این موقعیت با نشاطتر و فعالتر بود.
در جلسات خواستگاری حرفی از شهادت زده بود؟
محمدرضا در همان جلسه اول خواستگاری یکراست رفت سر اصل مطلب و انگار میخواست با من اتمام حجت کند. به من گفت: «تو باید دوست داشته باشی که همسر شهید بشوی؛ چون مسیر زندگی من اینطور است و این جایگاه، هم در دنیا و هم در آخرت خیر و عاقبتبخیری دارد.» خب این حرفها برای اولین جلسه خواستگاری کمی سنگین بود. ولی من خودم از جهت روحی به فضای شهدا علاقه داشتم و از نوجوانی برای خودم دوست شهید انتخاب کرده بودم، «شهیده فائزه رحیمی» (از شهدای حادثه تروریستی کرمان) دوست شهیدم بود. بنابراین با این فضاها خیلی غریبه نبودم. اما خب با شنیدن این حرفها در جلسه اول کمی جا خوردم؛ بهویژه وقتی که محمدرضا صراحتاً گفت: «برنامههای من در این دنیا ۱۰ساله است و بیشتر از ۱۰ سال بنا ندارم در این عالم خاکی بمانم.» کمی هضم این حرفها برایم سخت بود. البته بعد از عقدمان، کمی برنامههای شهید تغییر کرد. مثلاً میگفت: «هدفم این است که به کشور و نظام خدمت کنم و بعد به شهادت برسم.» شهید در دفترچه یادداشتهای شخصیاش هم نوشته بود که تا پای جان و پایبندی به آرمانها خواهند ایستاد.
در دوران هشت ماه زندگی مشترکتان، شهید باجلان را چطور آدمی شناختید؟
اولین و برجستهترین صفت محمدرضا، اخلاص تمامعیار و بیزاری شدیدش از ریا و تظاهر بود. ابداً اهل نمایش نبود؛ همان چیزی بود که در باطن داشت. نکته دیگر اینکه من در تمام این مدت هیچوقت ندیدم به کسی حسادت کند، نسبت به دارایی دیگران بخیل نبود. یا حساسیت منفی نشان نمیداد. بهشدت قانع، شاکر و پرتلاش بود. مدام این جمله را تکرار میکرد که: «بیا معنوی بپریم بالا!» البته اهل کار و زحمت بود؛ برای تأمین هزینههای زندگی یک وانت تهیه کرده بود و روزهایی که از محل کار برمیگشت، بعضی وقتها تا ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب کار میکرد. اما هیچوقت اسیر مادیات و چشموهمچشمی نشد. نسبت به هدایا فوقالعاده قانع بود با کوچکترین هدیهای خوشحالش میشد و هیچ انتظاری از تشریفات پرخرج نداشت. ویژگی ممتاز دیگرش این بود که خیلی شوخطبع و خوشاخلاق بود. محال بود در جمعی حاضر شود و با شوخیهایش جمع را گرم نکند. محمدرضا خیلی هم به سیره و پیوند حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) علاقه داشت، کتابهای مرتبط با روابط عاشقانه شهدا را تهیه و مطالعه میکرد. نذر کرده بودیم شبهای قدر سفره نذری برپا کنیم. خود شهید میگفت در حرم امیرالمؤمنین (ع) در نجف اشرف از امام علی خواسته بود همسری همراه برایش نصیب کند و نهایتاً عاقبتبخیری و شهادت را برایش مقدر کند.
گویا مزار شهید باجلان در امامزاده طاهر کرج به عنوان شهیدی معروف است که حاجت ازدواج میدهد؟
یک روز با هم به بهشتزهرای تهران و قطعهای که مزار شهید بزرگوار سجاد زبرجدی قرار دارد رفتیم. آن روز دور مزار شهید خیلی شلوغ بود و جوانهای زیادی آمده بودند. محمدرضا به جمعیت نگاهی کرد و بعد به من گفت: «من بهزودی شهید میشوم؛ وقتی شهید شدم، تو از طرف من به همه بگو که من حاجت ازدواج میدهم. هر جوانی که کار ازدواجش گره خورده یا در آستانه تشکیل خانواده به مشکلی برخورده، بیاید و مرا واسطه قرار دهد.»، چون تازه عقد کرده بودیم، اصلاً نمیخواستم به جدایی فکر کنم، به شوخی گفتم: «من اصلاً نمیخواهم تو شهید شوی که بخواهم چنین پیامی را برسانم!»، اما شهید گفت: «نه، این پیام دقیقاً باید به واسطه خود تو به گوش مردم برسد.» بعد از شهادت محمدرضا همینطور هم شد و من آن اوایل هرجا که صحبت میکردم این حرف را میزدم. الان خیلی از افرادی که به مزار ایشان مراجعه میکنند از این وصیت شهید خبر دارند و بعضیها هم میگویند که حاجت روا شدهاند.
آخرین دیدارتان قبل از شهادت محمدرضا چه زمانی بود؟
نهم اسفند که جنگ شروع شد، محمدرضا روز قبلش سرکارش رفته بود. بعد از جنگ چند بار هم تلفنی حرف زدیم. من خیلی دلواپس بودم و چند بار با محل کارش تماس گرفتم. هربار طوری با آرامش صحبت میکرد که دلنگرانی نداشته باشم. میگفت: «جای ما کاملاً امن است؛ نگران نباش.» حتی خستگیاش را پنهان میکرد تا من اذیت نشوم. روز دهم اسفند، حدود ظهر با من تماس گرفت و گفت که انشاءالله تا شکست دشمن مقاومت میکنیم و به زودی به خانه برمی گردم. آخرین تماس تلفنی ما هم ساعت ۷ یا ۷:۳۰ همان شب دهم اسفند بود. بعد گفت که «مراقب خودت باش و انشاءالله وقت سحر دوباره تماس میگیرم تا برای سحری بیدارت کنم»، اما فقط نیمساعت پس از این گفتوگو، حوالی ساعت ۸ شب، محل استقرار محمدرضا در آن سایتی که بودند مورد حمله قرار گرفت و ایشان به همراه تعدادی از همرزمانش به شهادت رسیدند. اما من که خبر نداشتم، آن شب را بیدار نشستم و ساعتم را کوک کرده بودم؛ ساعت یک، دو و سه بامداد دائماً از خواب پا میشدم که الان ممکن است محمدرضا زنگ بزند. خودم هم تماس میگرفتم ولی کسی پاسخ نمیداد. اضطراب عجیبی به جانم افتاده بود. صبح به ما اطلاع دادند؛ سایت بمباران شده و بعضی از مجروحها به بیمارستان منتقل شدهاند. وقتی رفتیم اسم محمدرضا در لیست مجروحها نبود. تقریباً از همان لحظه مسجل شده بود که شهید شده است. اما چون هنوز پیکرش پیدا نشده بود، من ته دلم امید داشتم که شاید زنده از زیرآوار خارج شود.
چند روز طول کشید تا شهادت محمدرضا رسماً اعلام شود؟
۱۲روز طول کشید تا پیکر شهید رسماً شناسایی شود. در طول این ۱۲روز، بعضیها امیدهایی واهی میدادند که شاید افراد در فضایی با ذخیره اکسیژن زنده مانده باشند؛ ما میان برزخ امید و واقعیت سرگردان بودیم. روز دوازدهم که برای رؤیت پیکر به بهشت زهرا رفتم، حقیقتاً تکاندهندهترین لحظه زندگیام بود. شدت آتشسوزی و حرارت ناشی از اصابت موشک به حدی بالا بود که از بسیاری از پیکرها بخشهای ناچیزی باقی مانده بود و شناسایی تنها از طریق آزمایش دی. ان. ان ممکن شده بود. از سه نفر از شهیدی که در عمیقترین بخش سایت حضور داشتند نیز ابداً اثری پیدا نشد. تلخی ماجرا برای من این بود که رفتن محمدرضا با وداع قطعی همراه نبود و حتی چهرهای نمانده بود تا با آن وداع کنم. در میان شهدای آن واقعه که به حدود ۷۰ و چند نفر میرسید، جوانان متولد ۱۳۸۴ و تازهدامادهایی حضور داشتند که حتی فرزندشان چند ماه پس از شهادت پدر متولد شدند. متأسفانه این شهدا آنطور که باید شناخته نشدند. شهدای نفس خیلی نوع شهادت شان بازتاب داشت، اما این شهدا که به شهدای ققنوس معروف شدند، چون همان روز اعلام شهادت حضرت آقا، به شهادت رسیدند، خیلی شناخته نشدند.
گویا شهید باجلان بچه هیئتی و پای کار اینطور فضا بود؟
محمدرضا حقیقتاً دلباخته اهلبیت (ع) بود و در ایام محرم و بهویژه ایام فاطمیه سر از پا نمیشناخت. سبک حضورش در هیئت هم مثل روحیهای که داشت با تواضع همراه بود. گوشه و کنار مینشست و صف اول قرار نمیگرفت. اگر در هیئتی وارد میشد که کسی او را نمیشناخت و کاری به او نمیسپردند، در پایان مراسم فوراً به آشپزخانه میرفت، زبالهها را جمعآوری میکرد و بیرون میبرد. میگفت محال است آدم به مراسم اهلبیت وارد شود و بدون خدمتگزاری برود. به هیئت لوا که مداحش سید امیر حسینی است، خیلی میرفت. این هیئت در امامزاده طاهر (ع) برگزار میشود. بعد از شهادت محمدرضا، خود آقای حسینی نقل میکرد که در یکی از شبهای بسیار شلوغ هیئت از دور چهره محمدرضا را میبیند و انگار نورانیتی در این چهره بود که باعث میشود از محمدرضا بخواهد جلو بیاید و در حلقه اصلی سینهزنها قرار بگیرد. خود محمدرضا هم آن روز بعد از بازگشت از هیئت میگفت که آقای حسینی چنین رفتاری با او داشت.
شما هشت ماه همسفر زندگی شهید باجلان شدید. تعریف شما از این موقعیت چیست؟ چرا باید این همسفری حاصل میشد؟
من خودم خیلی به این موضوع فکر کردم. یادم است وقتی که چهار یا پنج سال داشتم، یکی از نزدیکان به بیماری صعبعلاجی مبتلا شده بود و همراه خانواده به محضر حضرت آیتالله بهجت (ره) رفتیم. خانوادهام انگشتر عقیقی به دست من دادند تا به ایشان هدیه کنم. وقتی انگشتر را دادم، حضرت آیتاللهبهجت دستی به سر من کشیدند و فرمودند: «تو کودک بسیار عاقبتبخیری خواهی شد.» بعد که برگشتیم، اطرافیان میگفتند، اینطور توجه حضرت آقا به یک بچه کمسابقه است. در دوران نوجوانی، تصور من از «عاقبتبخیری» این بود که شاید از لحاظ علمی، اجتماعی یا اقتصادی به مراتبی میرسم. یعنی در آن مقطع سنی اینطور مسائل بیشتر به نظرم میآمد. اما چند ماه پیش از آشنایی با محمدرضا، در خواب دیدم خالهام که خودش همسر شهید دفاعمقدس است، انگشتر متبرکی را به دست من میاندازند. پس از شهادت محمد رضا بود که نگاهم به مفهوم عاقبتبخیری فرق کرد؛ متوجه شدم که حقیقت عاقبتبخیری، قرار گرفتن در صراط مستقیم جهاد، همراهی با اولیای خدا و پیوند با فرهنگ ایثار و شهادت است؛ هرچند این مسیر آغشته به رنجی بزرگ باشد، اما راهی گشوده میشود به سوی رضوان الهی...
سخن پایانی.
همان طور که گفتهاند: «کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود»، ما همسران و بازماندگان شهدا هم رسالتی به عهدهمان است که روایتگری صادقانه داشته باشیم. شهدا به تجلیل ما نیازی ندارند؛ این جامعه و نسلهای آیندهاند هستند که محتاج بازخوانی شجاعت، خلوص و چرایی ایستادگی آنها هستند. شهدای مظلوم واقعه سایت کرج که به شهدای ققنوس معروف شدند، مظلومانه در میان آتش و موشک سوختند تا استقلال و حریت ما حفظ شود. خواسته من و سایر خانوادهها این است که یاد این شهدای مظلوم در غبار فراموشی نماند و انشاءالله بتوانیم راوی ایثارگری آنها باشیم.