اینطور که دوستانش تعریف میکردند، لحظاتی قبل از بمباران، شهید میرود تا در اسلحه خانه را قفل کند تا اگر مرکز بمباران شد، سلاحها دست کسی نیفتد. در واقع آقامجتبی با احساس مسئولیتی که داشت با وجودی که میدانست امکان بمباران آنجا وجود دارد، به دل خطر رفته بود تا وظیفهاش را به درستی انجام بدهد جوان آنلاین: شهید مجتبی امینی از شهدای فراجا در جنگ تحمیلی رمضان، مادربزرگی داشت که از سالها قبل دچار مشکل جسمی شده بود. شهید همیشه به او سر میزد و کارهایش را انجام میداد. معتقد بود روزی دعایخیر مادربزرگ شامل حالش میشود و او را به عاقبتبخیری میرساند. آقامجتبی در شب قبل از شهادتش هم به خانه مادربزرگ رفته و ناخنهایش را کوتاه کرده بود. آن روزها مجتبی امینی حالوهوای خاصی داشت. به گفته همسرش، الهام نوریان، او از زمان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه تحول روحی یافته و انگار خود را آماده یک اتفاق بزرگ میکرد. روز ۱۷ اسفندماه برابر با هجدهم ماه رمضان با بمباران محل خدمت آقامجتبی در پلیس امنیت عمومی، او و یکی از همکارانش به شهادت رسیدند تا دعای عاقبتبخیری مادر بزرگ مستجاب شده باشد.
چه خصوصیات اخلاقی باعث شد تا شما و شهید امینی همسفر زندگی هم دیگر شوید؟
قبل از پاسخ به این سؤال عرض کنم، ما یک آشنایی سنتی داشتیم. پدرم مصالح فروش بود و یک زمانی برای پدربزرگ شهید مصالح برده بود. از همین طریق بابای من و پدر شهید با هم آشنا شده بودند. چون پدر آقامجتبی به دنبال مورد مناسبی برای پسرش بود، موضوع را با پدرم در میان گذاشته بود. به همین ترتیب ما کاملاً سنتی به هم معرفی شدیم و سال ۸۷ مراسم خواستگاری، عقد و ازدواجمان پیش آمد. همه چیز هم خیلی سریع انجام شد. ما اهل خمینیشهر هستیم و شهید و خانوادهاش هم اهل فلاورجان هستند. اما در مورد خصوصیات اخلاقی و معیارها عرض کنم، من دوست داشتم همسر آیندهام یا روحانی باشد یا نظامی؛ ایمان و اخلاقش برایم از هر چیزی مهمتر بود. آقامجتبی جوان خوبی بود؛ باایمان، اهل مسجد و نماز و آن زمان پیمانی نیروی انتظامی بود. پدرش ارتشی بود و برادر من هم بسیجی؛ در واقع یک خانواده معتقد و انقلابی بهشمار میرفتیم.
ملاک خود ایشان برای ازدواج چه بود؟
شهید امینی یک آدم مذهبی و معتقدی بود و معیارهایش تقریباً مثل خود من بود. ما برای ازدواج چه به لحاظ خصوصیات فردی و چه به لحاظ خانوادگی مشکل خاصی نداشتیم. خود شهید بعدها تعریف میکرد، در سفر به کربلا دور حرم امام حسین (ع) را خودش جارو کرده و از آقا خواسته بود که همسر خوبی نصیبش کند. بعد از ازدواجمان ایشان معتقد بود که دعایش مستجاب شده و خدا ما را در مسیر هم قرار داده است.
با درآمد کمی که شهید امینی داشت، چطور زندگیتان را با هم ساختید؟
شهید اهل تجملات نبود؛ اوایل ما حتی جای مستقلی برای زندگی نداشتیم. سه سالی در خانه پدر همسرم زندگی کردیم. بعد شهید امینی یک قطعه زمین در روستا تهیه کرده بود و همان زمانها شبها درس میخواند و روزها کار میکرد. کمکم با کمک پدرم که مصالح فروش بود، توانستیم روی زمینی که داشتیم خانهمان را بسازیم. خانه ما در روستای زازران در اطراف فلاورجان است. ما چند سال با خوشی در این خانه زندگی کردیم و نهایتاً آقامجتبی آسمانی شد و با شهادت به خانه آخرت رفت.
حاصل ازدواجتان چند فرزند است؟
خدا به ما سه فرزند داده بود. اولین فرزندمان محمدطاها متولد سال ۸۸ است. اما فرزند دوممان منصوره را در یک سالگیاش به خاطر مشکل تنفسی که داشت از دست دادیم و بعد از آن به خانم حضرت معصومه (س) نذر کردیم و گفتیم اگر خدا به ما دوباره دختر بدهد، اسمش را فاطمه میگذاریم. آن زمانها اتفاقهای عجیبی در زندگی ما افتاد. وقتی منصوره را باردار بودم، محمدطاها که کوچک بود از طبقه دوم خانه روی پلهها افتاد. پزشکان گفتند جمجمهاش ترک دارد و اگر تا صبح لختهخون زیر آن برود، چند ماه باید بیمارستان بماند. فردای آن روز، پزشک گفت معجزه شده و هیچ اثری از ترک نیست. کمی بعد دخترم به دنیا آمد و متأسفانه مشکل تنفسی داشت؛ حدوداً یکساله شد که از دنیا رفت. همانطور که عرض کردم به حضرتمعصومه (س) نذر کردیم که دوباره صاحب دختر بشویم و سال ۹۵ خدا، فاطمه را به ما داد. جالب است که طبق گفته پزشک، تاریخ تولدش روز ولادت حضرت معصومه (س) مشخص شده بود، اما دخترم شب ولادت ایشان به دنیا آمد.
در زندگی مشترکتان شهید امینی را چطور آدمی شناختید؟
آقامجتبی بسیار آدم معتقدی بود و همیشه سعی میکرد نمازهایش را اول وقت و به جماعت بخواند. اگر خسته نبود یا کاری فوری نداشت، نمازش را همیشه در مسجد جامع میخواند. ماه رمضان سال آخر، برخلاف سالهای قبل، صبح و شب در مسجد بود. نکته جالب این بود که در محله هیچوقت لباس نظامی نمیپوشید و همیشه با لباس شخصی میآمد. وقتی در خانه بود، میرفت در روستا کار میکرد و میگفت پولی که با زحمت خودم به دست میآید، برایم برکت دارد. خیلی به صلهرحم و دیدار با بزرگترها اهمیت میداد. همیشه به پدرومادرش سر میزد. شهید مادربزرگی با مشکل جسمی دارد. خیلی وقتها به او سر میزد و کارهایش را انجام میداد. شب آخر قبل از شهادتش هم رفته بود ناخنهای مادر بزرگ را کوتاه کرده بود. وقتی به خانه برگشت گفت: «الهام خانم، نتوانستم ناخنها را درست کوتاه کنم؛ تو خوب کوتاه میکنی، یک سری به مادر بزرگم بزن!» همیشه میگفت من با دعای خیر مادربزرگم عاقبتبخیر میشوم و همینطور هم شد. دو خاله شهید هم بیمار بودند و خیلی حواسش به آنها بود.
تحولی در رفتارهای شهید در روزهای آخر حیات زمینیشان دیده بودید؟
بعد از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه و تا زمان شهادتش در جنگ تحمیلی رمضان، یک تحول معنوی پیدا کرده بود و بیشتر از اوقات دیگر به مسجد میرفت. قبلاً هم آدممذهبی و معتقدی بود. اما انگار در چند ماه پایانی عمرش یک طور دیگری شده بود. هرچه به زمان شهادتش نزدیکتر میشد، این تحول روحی را بیشتر میدیدیم.
شهادت ایشان چطور اتفاق افتاد؟
آقامجتبی در روز هجدهم رمضان، برابر با ۱۷اسفند به شهادت رسید. محل کارشان قبلاً مقر سپاه بود و در همانجا بمب سنگرشکن زده بودند. البته آن روزها دشمن مرتب مراکز انتظامی را میزد تا مگر در داخل کشور ناامنی ایجاد کند. شهید هم در مقر پلیس امنیت عمومی بود که آن روز بمباران شد و به شهادت رسید. اینطور که دوستانش تعریف میکردند، از قبل آنجا تخلیه شده بود. اما لحظاتی قبل از بمباران شهید میرود تا در اسلحه خانه را قفل کند تا اگر مرکز بمباران شد، سلاحها دست کسی نیفتد؛ لذا در ماجرای بمباران، ایشان و یکی از همکارانش به شهادت رسیدند و یک سرباز هم زخمی شده بود. در واقع آقا مجتبی با احساس مسئولیتی که داشت با وجودی که میدانست امکان بمباران آنجا وجود دارد، به دل خطر رفته بود تا وظیفهاش را به درستی انجام بدهد و نهایتاً هم که با این ایثارگریاش به شهادت رسیده بود.
چطور از شهادت همسرتان مطلع شدید؟
روز شهادت آقا مجتبی، دشمن در ساعت ۷:۳۰ و ۸، خیلی از نقاط اصفهان و نجفآباد را هدف قرار داد. مادرم زنگ زد و گفت سمت شما را که نزدهاند؟ من گفتم: نه مامان به ما نزدیک بود، ولی برای ما اتفاقی نیفتاد. ما در ماه رمضان معمولاً جایی نمیرفتیم. آن روز هم قرار نبود کسی به خانه ما بیاید، اما چند نفر از همکارهای همسرم که از موضوع با خبر شده بودند، قضیه را به دیگران گفته بودند و قرار شده بود که با خانمهایشان به خانه ما بیایند. من بیرون که رفتم دیدم رفت و آمد خانمها زیاد شده است. با خودم فکر کردم نکند برای آقامجتبی اتفاقی افتاده است. چون اصلاً فکرش را نمیکردم که دشمن بخواهد مقر نیروی انتظامی را بزند. کمی که گذشت دیدم رفتار دوستان و آشناها طور عجیبی شده است. کمی بعد در مراسم جزءخوانی قرآن بودم که کمکم موضوع شهادت آقامجتبی را به من اطلاع دادند.
پیش آمده بود که همسرتان از شهادتش بگویید؟
از زمان جنگ ۱۲ روزه همزمان با تغییر روحی که در همسرم دیدم، یک حسی در من به وجود آمده بود که شاید اتفاقی در شرف رخدادن باشد. گذشت تا شب قبل از شهادت آقامجتبی وقتی افطار میخوردیم، حرف از شهید مهدی ایوبی پیش آمد. ایشان سپاهی پایگاه نجفآباد بودند و وصیتنامهای به دوستش داده بود که بعد از شهادتش به دست خانمش برسانند. شوهرم همینطور داشت ماجرای شهید را تعریف میکرد. من گفتم خیلی دوستدارم شهید شوم. بعد به شوخی رو به آقامجتبی کردم و پرسیدم: تو دوست نداری شهید شوی؟ ایشان خندید و گفت: «شهادت که خیلی خوب است، چه خوب است که آدم با شهادت از این دنیا برود.» شهید امینی بسیار به شهید سلیمانی و رهبر شهیدمان، امامخامنهای علاقه داشت. بعد از شهادت حاجقاسم وقتی که از شب کاری به خانه برگشت، دیدم خیلی ناراحت است. بعد از شهادت حضرت آقا هم همینطور شده بود. میگفت ما امسال عید نداریم. هرکسی در مورد دید و بازدید عید از شما پرسید بگویید ما امسال عید نداریم.
شهید امینی چه نکات تربیتی را برای فرزندانش توصیه میکرد؟
شهید امینی همیشه آرزو داشت، فرزندانش یک تربیت دینی و انقلابی داشته باشند. همیشه به هر مراسم یا راهپیماییها که میرفت، پسرودخترمان را همراه میبرد. چون محمدطاها سن بیشتری نسبت به فاطمه دارد، خیلی مراقب بود پسرمان به هرجایی نرود و با هر کسی مراوده نداشته باشد. حتی در مأموریتی که به اهواز رفته بود هم به فکر پسرمان بود. درباره دخترمان فاطمه هم خیلی تأکید روی حجابش داشت. مثلاً اگر قرار بود دخترمان از خانه تا ماشین برود، میگفت فاطمه جان در همین مسیر کوتاه هم چادرت را سر کن و بدون چادر بیرون نرو. حالا دخترم با حجاب چادرش در محله بسیار مورد توجه همسایههاست و میگویند الحق که دختر شهید بودن زیبنده شماست.
سخن پایانی.
شهید میخواست یک سفری با هم به مشهد برویم. اما اسفندماه به شهادت رسید. وقتی عید شد، خادمان حرم امام رضا (ع) با پرچم به خانه ما آمدند. وقتی آنها را دیدیم، در دلم گفتم: شهید میخواست عید با هم به مشهد برویم، حالا امام رضا (ع) خودش به خانه ما آمدهاست. کمی بعد قسمت شد که در روزهای تشییع حضرت آقا در مشهد باشیم. این هم یک نشانه دیگر بود که خواسته شهید برای زیارت آقا امام رضا (ع) اینطور تعبیر زیبایی بیابد. انشاءالله خود شهید شفیع ما باشد.