روضه حضرت رقیه (س) که پخش میشد، حال شهید وصف ناشدنی بود. همینطور که گریه میکرد با دستش به پایش میکوبید و اشک میریخت. در زندگی با ایشان، شرکت در هیئتهای مذهبی و مجالس روضه یک عادت همیشگی بود. رفتن به هیئت و گریه بر اهلبیت حالمان را خوب میکرد جوان آنلاین: «عاشق الحسین» صفتی است که اکنون در سنگ مزار شهید حسن جوادیان نقش بسته است. چراکه عشق به امام حسین (ع) در زندگی این شهید بسیار بارز بود. شهیدی که به گفته همسرش هرگاه روضه امام حسین (ع) و خصوصاً حضرت رقیه (س) را میشنید، طوری اشک میریخت که تا حد بیهوشی پیش میرفت. شهید جوادیان یک جوان دهه هفتادی بود که موقع شهادت، فرزندی ۱۰ ماهه داشت. مهدی اکنون دو سال دارد و باوجود سن کم، به یاد باباست و با قاب عکس او بازی میکند. در گفتوگو با زهرا علینقیان، همسر شهید، به زندگی او با (شهید جوادیان) پرداختیم. همسر شهید میگفت: شهادت مهر تأییدی بر سالها نوکری حسن آقا برای اهلبیت (ع) بود.
کدام خصوصیات اخلاقی شهید باعث شد تا به خواستگاریشان جواب مثبت بدهید؟
من و حسن آقا قبل از ازدواج شناخت خاصی روی هم نداشتیم و ازدواجمان سنتی بود. البته پدرم به خاطر یک پروژه کاری ایشان را میشناختند و تا حدودی ویژگیهای اخلاقی شهید را میدانستند و لطف خدا بود که همه چیز خیلی سریع جور شد و مقدمات عقد و سپس ازدواج ما فراهم شد. انگار واقعاً خدا میخواست که این اتفاق بیفتد. فروردین ۴۰۱ ایشان به خواستگاری آمدند و چند روز بعد عقد کردیم. اسفند همان سال ۴۰۱ ازدواج کردیم. نهایتاً سه سال باهم زندگی مشترک داشتیم.
بعد از ازدواج آشنایی شما با شهید بیشتر شد، کدام خصوصیت اخلاقی ایشان بیشتر به چشمتان میآمد؟
ما خودمان یک خانواده مذهبی داریم. ولی اعتقاد شهید جوادیان به ائمه اطهار و خاصه آقا اباعبدالله الحسین (ع) یک طور دیگری بود. هیچ وقت زیارت عاشورایشان ترک نمیشد. اوایل برایم آن مقدار عشق و علاقه شهید به امام حسین (ع) واقعاً عجیب بود. خود من هم از بچگی به هیئت و روضه میرفتم، ولی حسن آقا وقتی که صدای نوحه را میشنید، طوری گریه میکرد که من نگرانش میشدم. طوری اشک میریخت که اطرافیان ناخودآگاه توجه شان به ایشان جلب میشد. خصوصاً روضه حضرت رقیه (س) که پخش میشد، حالشان وصف ناشدنی بود. همینطور که گریه میکرد با دستش به پایش میکوبید و اشک میریخت. در زندگی با ایشان، شرکت در هیئتهای مذهبی و مجالس روضه یک عادت همیشگی بود. رفتن به هیئت و گریه بر اهلبیت برای ما در واقع به قول امروزیها تراپی محسوب میشد. حال هر دویمان بعد از جلسه روضه، عجیب خوب میشد. یک حس سبکی و فاصله از روزمرگیهای تکراری، واقعاً در روحیه مان تأثیر خوبی داشت. جالب است که ارادت شهید جوادیان به حضرت رقیه (س) در شهادت شان بازتاب یافت. ایشان به دوستانش گفته بود که اگر روزی شهید شدم یا از دنیا رفتم، بالای سرم روضه حضرت رقیه (س) را بخوانید. چهلم شهید با شب شهادت حضرت رقیه مصادف شد. دقیقاً هم شب شهادت حضرت رقیه (س)، لباسها و وسایل شهید را برای ما آوردند و یک روضهای در منزل ما برگزار شد. حتی اولین سالگرد شهادتشان هم مصادف شد با شب سوم محرم که شب حضرت رقیه است.
شهید جوادیان متولد چه سالی بودند؟ از شهید چند فرزند به یادگار مانده است؟
ایشان متولد مردادماه سال ۷۴ بودند. موقع شهادت در خردادماه ۴۰۴ دو ماه مانده بود که ۳۰ سال شان شود. مهدی تنها یادگار شهید است که موقع شهادت بابا ۱۰ ماهه بود. تولد یک سالگی پسرم دو الی سه روز بعد از چهلم پدرش بود. حسن آقا یک اخلاقی که داشت، روی بچهها خیلی حساس بود. مهدی با اینکه فقط چند ماه داشت، وقتی که پدرش سرکار بود خیلی دلتنگی بابا را میکرد. شبها بغل حسن آقا میخوابید. پدروپسر خیلی بهم وابسته بودند. الان پسرم با اینکه سن کمی دارد، هنوز هم هر وقت از خواب بیدار میشود، به سمت عکس پدرش میرود و آن را میبوسد. گاهی میگوید بابا رو دیدم. بابا منو بغل کرد. با هم توپ بازی یا تفنگ بازی کردیم. با همان زبان بچگی این حرفها را میزند. انگار که واقعاً پدرش را میبیند و با هم بازی میکنند. یک شب من خواب دیدم که حسن آقا آمد، شیشه میز عسلی کنار اتاق را برداشت. برای من در عالم خواب خیلی عجیب بود که چرا این کار را کرد. وقتی که از خواب بیدار شدم، رفتم و شیشه میز را برداشتم. همان روز مهدی موقع بازی پایش پیچ خورد و گونهاش درست جایی خورد که قبلاً شیشه قرار داشت. اگر شیشه را برنمی داشتم اتفاقی برایش میافتاد. به نظر من اینکه میگویند شهدا زنده هستند و شاهد ما، واقعاً درست است. این را بعد از شهادت آقا حسن بارها احساس کردهام.
یک بار دیگر که مهدی را به خانه بازی برده بودم، موقع اتمام سانس چندتا از پدرها آمده بودند دنبال بچههایشان، مهدی طور عجیبی به آنها نگاه میکرد، وقتی چهره پسرم را دیدم دنیا روی سرم خراب شد. انگار دیگر قلبم نمیزد. فقط سریع مهدی را بغل کردم و از آنجا آمدیم بیرون، در راه برگشت حالم خیلی بد بود. تمام مسیر برگشت پشت فرمان گریه کردم و با خدا درددل کردم. دلم شکسته بود که چرا پدر مهدی نباید کنارش باشد و مثل بقیه پدرها با پسرش بازی کند تا اینکه همان شب خواب دیدم مهدی در همان خانه بازی مشغول بازی است و بچههای دیگه هم هستند و دارند بازی میکنند؛ همسرم را دیدم که پا به پای پسرم بود و با او بازی میکرد هر جا مهدی میرفت، مراقبش بود. انگار که همبازی مهدی شده بود. ولی سایر بچهها خودشان تنها بازی میکردند و کسی کنارشان نبود.
همین خواب برای من بزرگترین دلگرمی شد، همسرم به من نشان داد در واقع قدم به قدم کنار من و مهدی هست و حواسش به ماست.
شهید جوادیان با آن تقید مذهبی و خصوصاً عشقی که به امام حسین (ع) داشت، چه نوع سبک تربیتی را برای فرزندش میپسندید؟
از همان اول از خدا خواستیم فرزندی به ما بدهد که سرباز امام زمان (عج) باشد و این اعتقاد قلبی هر دویمان بود. دوست داشتیم حسینی باشد و با عشق به اهلبیت (ع) بزرگ شود. همسرم خیلی دوست داشت که مهدی مثل خودش باشد. ایشان اخلاقهای خاصی داشت. همیشه زیر لب مداحی زمزمه میکرد و گاهی هم نوتهای مراسم تعزیه امام حسین را تمرین میکرد (ایشان چند سالی در تعزیهها نی میزد) یا وقتی که میخواست مهدی را بخواباند، برایش آرام روضه حضرت رقیه (س) یا حضرت علی اصغر (ع) را میخواند. به حضرت زهرای اطهر (س) خیلی ارادت داشت. یادم است وقتی تلویزیون روضه خانم را میخواند، بلند بلند گریه میکرد. لحظه لحظه زندگیاش با اهل بیت (ع) عجین شده بود. هر وقت مشکلی برایش پیش میآمد به آنها متوسل میشد و جواب هم میگرفت. اینها همه روی بچه هم اثر گذاشت و مهدی با اینکه سن کمی دارد، اما مداحی را دوست دارد. گوشی من را که برمی دارد، میرود قسمت آهنگها یک مداحی پیدا میکند و برای خودش پخش میکند.
شاید برخی خوانندگان نسل جوان فکر کنند که امثال شهید جوادیان از زندگی لذت نمیبردند. شما چه پاسخی دارید؟
اتفاقاً ایشان خیلی آدم خوش مشرب و شوخی بودند. در یک مجلسی که میرفتیم این شوخ طبعی ایشان خیلی به چشم میآمد. اینطور نبود که اهل زندگی نباشد. بلکه آدم چند وجهی بود و به مسائل مختلف رسیدگی میکرد.
واقعاً خوش خلق بود و بسیار صبور، هنوز هم در هر مجلسی که میرویم از اخلاق خوب و شوخ طبعی ایشان یاد میکنند.
موقع ازدواجتان ایشان سپاهی بودند؟
قبلش عرض کنم که شهید جوادیان در زمانی که مسئله دفاع از حرم مطرح بود، خیلی تلاش کرده بود که مدافع حرم بشود. اما موفق به رفتن نشده بود، چون آدمهای عادی (غیر نظامی) به این راحتی نمیتوانستند بروند. اسفند سال ۴۰۰ ایشان وارد سپاه شدند و یک ماه بعد هم قضیه خواستگاری و بعد ازدواج ما پیش آمد.
با توجه به شغل شان، فکرش را میکردید که یک روز به شهادت برسند؟
شهید از همان اوایل زندگی مشترکمان به من میگفت که یک روزی شهید میشوم و روی تابوتم، پرچم ایران را میکشند. من با اینکه خودم به شهدا ارادت دارم، ولی، چون تازه ازدواج کرده بودیم، میگفتم این چه حرفی است که شما میزنید. فعلاً باید بمانید و خدمت کنید. برای شهادت وقت است. منظورم این بود که میشود در سن بالا هم شهید شد، حتماً که نباید در جوانی به شهادت برسد. سال ۴۰۴ و اندکی قبل از شهادت (در ایام شبهای قدر)، همسرم یک خوابی دیده بود که وقتی بیدار شد، برای من تعریف کرد. میگفت در عالم خواب حضرت امام و رهبر شهید در یک مراسمی که انگار روضه بود، آمده بودند منزل ما؛ بعد از مراسم که میخواستند بروند رو به من کردند و گفتند شما هم بیایید تا با هم برویم. من هم همراه آنها رفتم. وقتی که شهید این خواب را برای من تعریف کرد، حقیقتاً دلم یک جوری شد. خصوصاً که خود من هم سال قبلش (۱۴۰۳) خواب دیده بودم که حسن آقا شهید میشود. ولی این خواب را جدی نگرفتم. همان سال مادر شهید در عالم خواب یک جلسهای را با حضور رهبر شهید دیده بودند که در قسمتی از این مجلس، مادران شهدا نشسته بودند. مادر شهید میخواسته از آن قسمت برود و میگوید من که مادر شهید نیستم. ولی آقا به ایشان میگوید شما همین جا بنشینید.
قبل از آن هم شهید برایم گفته بود که در مراحل گزینش سپاه برایش مشکلی پیش آمده بود و ممکن بود پروندهاش رد شود، همسرم گفت با نا امیدی رفتم گلستان شهدا قطعه شهدای گمنام و از شهدا خواهش کردم که اگر عاقبت منم مثل شما شهادت هست کارم را درست کنید تا استخدام شوم. این رؤیاها و روحیاتی که از شهید سراغ داشتیم، آدم را به این نتیجه میرساند که احتمال شهادتش هست. ولی خب من همیشه پیش خودم فکر میکردم که او باید حالاحالا بماند و خدمت کند.
چه روزی به شهادت رسیدند؟
ساعت ۴:۳۰ عصر روز سهشنبه ۲۷ خرداد همسرم در بمباران رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. اما چون تلفنی یا نشانی از ما نداشتند، صبح روز پنجشنبه متوجه شهادتش شدیم. از طریق یکی از دوستان همسرم که در بسیج محله بود خبر را ابتدا به ایشان داده بودند و ایشان هم ما را مطلع کردند.
اغلب شهدا در کارهای خیر دست داشتند، شهید جوادیان چه فعالیتهایی از این دست داشت؟
حقوق حسن آقا خیلی کم بود و به تنهایی کفاف زندگی مان را نمیداد؛ لذا ایشان یک شغل آزادی هم داشتند. اما گاهی برای رعایت حال مردم دستمزد خیلی کم میگرفتند یا گاه اصلاً نمیگرفتند. وقتی من میپرسیدم دستمزد گرفتی، میگفت: خدا جبران میکند. همه چیز در معادلات دو دوتا، چهارتایی این دنیا نمیگنجند... کلاً آدمی نبود که نگاه مادی به مسائل داشته باشد. پیش میآمد که من در زندگی غصه چیزی را میخوردم. ایشان میگفت: چرا غصه میخوری و اصلاً برای چی ناراحتی؟ تو حق نداری جز امام حسین (ع) برای چیز دیگری گریه کنی. الان همین جمله را روی سنگ مزارشان نوشتهایم.
راز شهادت ایشان را در چه میدانید؟
طبق همان متنی که الان روی سنگ مزار شهید است و طبق منشی که حسن آقا در زندگیاش داشت و در عشق و ارادت به آقا امام حسین (ع) خلاصه میشد، به نظر من سیدالشهدا (ع) جواب این ارادت را داد و او را با شهادت نزد خودش برد. در واقع از نظر من، شهادت حسن آقا تأییدی است که آقا امام حسین (ع) به زندگی ایشان داده و این موضوع بزرگترین تسلی خاطر برای من است. وگرنه از دست دادن آدمی مثل شهید جوادیان خیلی سخت است. ولی وقتی فکر میکنم امام حسین (ع) با شهادت حسن آقا، او را تأیید کرده است، دلم آرام میگیرد.
یعنی از نظر شما، شهادت ایشان پاسخی است که امام حسین (ع) به عشق شهید داده است؟
بله، در زندگی با شهید جوادیان و خصوصاً ختم به خیر شدن زندگی او با شهادت، من یک چیزی را به خوبی یاد گرفتم که میخواهم آن را برای تان عرض کنم. وقتی شما برای امامحسین (ع) گریه کنید یا زندگیتان را در آن مسیر قرار دهید، آقا خیلی زود پاسختان را میدهد و محال است که امام حسین (ع) مدیون کسی بماند. چون در اصطلاح کرم و بخشش ایشان چیزی نیست که شامل حال کسی نشود. الان در سنگ مزار شهید جوادیان بالای سرشان اصطلاح «عاشق الحسین» را نوشتهایم که پیشنهاد خود من بود. چون واقعاً شهید جوادیان عاشق امام حسین (ع) بود؛ لذا به خانواده شهید خواهش کردم که به بنیاد شهید بگویند تا این صفت «عاشق الحسین» حتماً قبل از اسم حسن جوادیان بیاید. یک کلیپی را دیده بودم که یک آقای دکتری داشت میگفت در کربلا همه یاران امام حسین (ع) ناصر الحسین بودند جز دو نفر که یکی عاشق الحسین و دیگری مؤذن الحسین بودند. آن شهیدی که عاشقالحسین بود، یک جوان رشیدی بود که آخرهای ماجرای کربلا جزو یاران ایشان شده و به مولی گفته بود که اگر من هزار جان داشتم همه را فدای شما میکردم. من دیدم که زندگی شهید جوادیان چقدر شبیه این جوان است؛ لذا خواستم که صفت عاشقالحسین برای ایشان نوشته شود. برای خود سنگ مزار هم خیلی دنبال شعر یا متن گشتیم که هیچ کدام به دل مان خوش نیامد. نهایتاً قرار شد حدیثی از امام رضا (ع) بنویسیم که خلاصه زندگی شهید بود و همیشه هم خودش آن را به ما توصیه میکرد. امام رضا (ع) به یکی از یارانشان به نام ابن شبیب میفرمایند: «اى پسر شبیب! اگر میخواهی براى چیزى گریه کنی، براى حسین (ع) گریه کن.» این همان جملهای است که در طول زندگی مشترک مان بارها از همسرم شنیده بودم. ایشان میگفتند شما حق نداری برای چیزی در این دنیا گریه کنی. اگر هم خواستی گریه کنی، حتماً باید برای امام حسین (ع) اشک بریزی. من این حرف را آویزه گوشم کردهام و هرگاه که به مزار ایشان میروم، به نیت مصائب آقا امام حسین (ع) اشک میریزم و گریه میکنم؛
و سخن پایانی.
عصر روز پنج شنبه ۲۳خرداد سال گذشته، همسرم لباس ۳۱۳ را که تازه خریده بودند، پوشیدند و گفتند از من عکس بگیر، برای من خیلی عجیب بود، چون اصولاً ایشان اهل عکس گرفتن نبود. ازشون پرسیدم چرا باید عکس بگیرم؟ شما که مخالف عکس گرفتن بودید آن هم با این لباس! همسرم گفتند شما عکس بگیر چند وقت دیگر بنیاد شهید این عکس را از شما میخواهد. من خیلی تعجب کردم و فکر کردم دارد شوخی میکند. ولی درست پنجشنبه هفته بعدش بنیاد شهید این عکس را از من خواست و این عکس شد آخرین عکس شهید جوادیان.