جلسات آیتالله طالقانی، بسیار ارزشمند بود. ایشان بارها به زندان میافتاد و پس از آزادی، علاقهمندان برای دیدار با ایشان و استفاده از مباحث شان به منزل وی میرفتند. ما نیز در زمره همین گروه بودیم. یکی از ویژگیهای این جلسات، فراهم بودن فرصت پرسشگری و گفتوگو بود. حاضران میتوانستند ابهامات فکری خود را آزادانه مطرح کنند و درباره آنها پاسخ بگیرند. به نظر من همین امکان، در تعمیق آگاهی دینی افراد نقشی مهم داشت جوان آنلاین: فعالیت سیاسی زنان در سالیان پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در مواردی فراوان، از محیطهای آموزشی، مدارس و محافل مذهبی آغاز شد؛ فضاهایی که افزون بر آموزش، زمینه گفتوگو درباره مسائل اجتماعی و سیاسی را نیز فراهم میکردند. شماری از این زنان در مقام معلم و مربی، میکوشیدند آگاهی دینی و اجتماعی و روحیه پرسشگری را در میان نسل جوان گسترش دهند. این مسیر گاه به بازداشت، زندان، شکنجه و تجربههای دشوار امنیتی میانجامید. در این گفتوگو منظر خیر حبیب اللهی، معلم و فعال سیاسی پیش از انقلاب اسلامی، خاطرات خود را از فعالیتهای آموزشی و پژوهشی، تجربه بازداشت و زندان در سال ۱۳۵۲ و حضور در مکتب حضرت ولیعصر (عج) بازگو میکند. او همچنین از جلسات آموزشی و پژوهشی آیتالله سیدمحمود طالقانی، نقش محافل دینی در گسترش آگاهی بانوان و تلاش برای پیوند دادن آموزش علمی با معارف دینی سخن میگوید. روایت او تصویری از تجربههای آموزشی و مبارزاتی زنی را ارائه میکند که در سالهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیت در مدرسه و محافل مذهبی را با دغدغههای اجتماعی و سیاسی پیوند داده بود؛ امید که مفید و مقبولآید.
در آغاز گفتوگو از دوران تحصیل خود بگویید؟ در چه خانواده و فضایی رشد کردید و تحصیلاتتان را در کجا گذراندید؟
من در سال ۱۳۲۷، در تهران متولد شدم تا پایان پایه نهم در دبیرستان امامیه (از مدارس وابسته به جامعه تعلیمات اسلامی) تحصیل کردم و پس از آن تحصیلاتم را در مدارس دکتر فاطمه سیاح، تبری و هدف شماره ۲ ادامه دادم. پس از دریافت دیپلم ریاضی و با مشورت برادرم، رشته اقتصاد دانشگاه تهران را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم. مسائل اقتصادی ایران و وابستگی اقتصاد کشور به امریکا برایم اهمیت و این دغدغه بر انتخاب رشته دانشگاهیام تأثیر داشت.
فضای دانشگاه تهران در آن سالها را چگونه دیدید؟ آیا بحثهای درسی به مسائل اجتماعی و سیاسی هم کشیده میشد؟
بله. در کلاسهای دانشگاه، مباحث زیادی با استادان داشتیم. برخی اساتید اقتصاد، مبانی اقتصاد لیبرالی را تدریس میکردند و برای توضیح روابط اقتصادی از طبیعت و زندگی حیوانات مثال میآوردند. برای نمونه میگفتند: همانطور که در جنگل حیوانات بزرگ حیوانات کوچک را میخورند، در جامعه نیز باید چنین روابطی را پذیرفت! ما با این دیدگاه مخالفت میکردیم و معتقد بودیم که جامعه انسانی با جنگل تفاوت دارد. نمیتوان روابط میان انسانها را صرفاً براساس غلبه قوی بر ضعیف توضیح داد یا آن را اصلی پذیرفتهشده در مناسبات اجتماعی دانست. به همین دلیل، در کلاسها بحثهای زیادی شکل میگرفت و ما دیدگاههای خود را در برابر نظرات استادان مطرح میکردیم. در دانشگاه تهران، اعتصابهایی نیز برگزار میشد. این اعتراضها، در سال ۱۳۴۹ و حوالی آن دوره شدت داشت و از دانشکدهای به دانشکده دیگر گسترش پیدا میکرد. دانشکده فنی و دانشکده اقتصاد نیز درگیر این اعتصابات بودند.
از چه مقطعی فعالیتهای آموزشی و سیاسی شما جدیتر شد و چه اتفاقی به بازداشتتان انجامید؟
در آن سالها، در مدرسه رفاه تدریس میکردم و دروسی مانند ریاضی، هندسه و مثلثات را آموزش میدادم. در آن دوره، حکومت نسبت به فعالیتهای مرتبط با نیروهای مذهبی و مبارز حساسیت زیادی داشت. یکی از افرادی که در مجموعه مدرسه رفاه مسئولیت مدیریتی داشت، پوران بازرگان بود. همسر او، محمد حنیفنژاد پایهگذار سازمان مجاهدین خلق بود که به دست ساواک دستگیر و اعدام شد. پوران نیز پس از دستگیری همسرش از کشور فرار کرد! در پی این اتفاقات، مأموران ساواک برای شناسایی افراد مرتبط با سازمان، شماری از معلمان و دانشآموزان را بازداشت کردند. برخی دانشآموزانی که در این جریان بازداشت شدند، بسیار کمسنوسال بودند و حدود ۱۴ یا ۱۵ سال داشتند. از جمله افرادی که نامشان را به یاد دارم، خانم سوسن حدادعادل است. من نیز در سال ۱۳۵۲ بازداشت شدم و حدود یک سال را در زندان گذراندم. ۴۰ روز از این مدت را در کمیته مشترک ضد خرابکاری بودم و پس از آن مرا به زندان قصر منتقل کردند. در همان دوره هم محاکمه شدم. ابتدا صحبت از محکومیت طولانیمدت بود، اما در نهایت یک سال زندان را تحمل کردم. در آن سالها، بازداشتها و شکنجهها شدت زیادی داشت. افراد بسیاری به دلیل فعالیتهای سیاسی یا ارتباط با گروههای مخالف حکومت، دستگیر میشدند. به یاد دارم در همان دوره، شیوههای بازجویی و شکنجه نیز تغییر کرده بود و مأموران از روشهای گوناگونی برای گرفتن اطلاعات استفاده میکردند. از آنجا که ما را بهعنوان معلم و دانشآموز بازداشت کرده بودند، مأموران ساواک در ابتدا سعی میکردند چهره متفاوتی از خود نشان دهند. میگفتند با افراد مسلح و کسانی که از نظر آنان جنگجو بودند، برخورد میکنند و قصد آزار دیگران را ندارند! با این حال، فضای بازداشت از همان ابتدا بسیار سنگین و آزاردهنده بود. یکی از نخستین اقداماتی که با آن مواجه شدیم، برداشتن حجابمان بود. البته بعضی از ما تلاش کردیم تا با استفاده از تکههای پارچهای که در اختیار داشتیم، دوباره سرمان را بپوشانیم. بازجوییها و شکنجهها، اغلب شبانه انجام میشد. حتی اگر خود فرد را شکنجه نمیکردند، شنیدن صدای شکنجه دیگران و مشاهده وضعیت آنها فشار روحی شدیدی بر ما وارد میکرد. صدای ضربوشتم و فریاد زندانیان را میشنیدیم و نگران بودیم که هر لحظه، همین اتفاق برای خودمان نیز رخ دهد. بازجوییها ساعتها طول میکشید. گاهی ما را گرسنه و تشنه نگه میداشتند و پرسشهای تکراری مطرح میکردند. در مواردی نیز زندانیان دیگر را در برابر ما شکنجه میکردند تا از این طریق بر ما فشار بیاورند و اطلاعات بگیرند.
از آن روزها برای ما خاطرهای نقل کنید؟
یکی از خاطرات تلخ من، مربوط به شکنجه یک زوج زندانی است که به اتهام مبارزه مسلحانه دستگیر شده بودند. هر دوی آنها را به تختی آهنی بسته بودند و تحت شکنجه قرار میدادند! مأموران از شلاق و شوک الکتریکی استفاده میکردند. به یاد دارم که آن مرد از شدت درد، درخواست میکرد ضربهها را به سرش بزنند، اما به پاهایش نزنند! وضعیت جسمی او بسیار وخیم بود و چشمهایش نیز بهشدت آسیب دیده بود. همسرش هم شرایط دشواری داشت. بعدتر، درباره تجربهاش از او پرسیدم. توضیح داد فشار شکنجه به حدی بوده که احساس میکرد روحش از بدنش جدا شده است و خودش را از بیرون مشاهده میکند! مشاهده چنین صحنههایی، فشار روانی بسیار شدیدی بر ما وارد میکرد. خاطره دیگری نیز از زمان بازجویی دارم. یک روز مرا برای بازجویی برده بودند که مأموران آیتالله عبدالرحیم ربانی شیرازی را در وضعیتی بسیار نامناسب در برابر من قرار دادند. سر ایشان را به دیوار و کف پاهایش را نیز با شلاق میزدند! به من گفتند: «نگاه کن، اینها استادان شما هستند!» ابتدا از نگاه کردن خودداری میکردم، اما سرانجام نگاهم به ایشان افتاد. با وجود شرایط سختی که داشتند، به من نگاه کردند. من آن نگاه را سرشار از تحسین و تأیید به خاطر حفظ حجابم احساس کردم. مأموران از آن روحانی والامقام میخواستند تا به امام خمینی توهین کند، اما ایشان از این کار خودداری میکرد، سپس او را بهشدت کتک زدند. بعدتر نیز ایشان را در محلی مقابل زندانیان قرار دادند تا دیگران وضعیتش را ببینند. این صحنهها برای ما بسیار دشوار بود، اما رفتار برخی زندانیان و مقاومت آنان در برابر خواستههای مأموران، در ذهنمان باقی میماند و به ما انگیزهای مضاعف میبخشید.
با توجه به فعالیت شما در مدرسه رفاه و ارتباطتان با برخی نیروهای مذهبی و انقلابی میخواهم درباره تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق نیز سؤال کنم. چگونه برخی از افرادی که در آغاز با انگیزههای مذهبی وارد فعالیتهای مبارزاتی شده بودند، به چنان سرنوشتی دچار شدند؟ چه عواملی در این روند مؤثر بود؟
ابتدا باید میان دورههای مختلف فعالیت سازمان مجاهدین خلق تفاوت قائل شویم، زیرا شرایط و مواضع سازمان در سالهای آغازین فعالیت با دورهای که تغییرات ایدئولوژیک در آن رخ داد یا مسعود رجوی رهبری آن را در عهده گرفت، یکسان نبود. در دورهای که من درباره آن صحبت میکنم، شماری از نیروهای مذهبی با انگیزههای دینی وارد فعالیتهای مبارزاتی شده بودند، اما بهتدریج اختلافات ایدئولوژیک درون سازمان شدت گرفت و بخشی از اعضا با تغییر مواضع بنیادین در آن مواجه شدند. این اختلافات در زندان نیز مطرح بود و میان اعضای سازمان و برخی از نیروهای مذهبی، بحثها و درگیریهای فکری وجود داشت.
پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۵۳، فعالیتهای شما چگونه ادامه پیدا کرد؟ آشنایی شما با مسجد ولیعصر (عج) و کلاسهای آموزشی آن از کجا آغاز شد؟
پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۵۳، ازدواج کردم و فعالیتهایم را در شرایط جدید ادامه دادم. در همین دوره، با مکتب ولیعصر (عج) ارتباط یافتم، زیرا در همان محله زندگی میکردیم. در مسجد ولیعصر، اتاقهایی در طبقه بالا وجود داشت که به کلاسهای آموزشی اختصاص یافته بود. استادان مختلفی از جمله افرادی که از قم میآمدند، در این کلاسها تدریس میکردند. از میان آنان، آیتالله جعفر سبحانی، حجتالاسلام والمسلمین علی دوانی و دکتر علی قائمی را به یاد دارم. هرکدام در حوزه علمی خاصی فعالیت داشتند و موضوعات متنوعی را آموزش میدادند. آقای سبحانی به مباحث قرآنی، اجتماعی و تاریخی میپرداختند. آقای دوانی بیشتر در زمینه تاریخ اسلام، تاریخ پیامبر اکرم (ص) و زندگی همسران پیامبر مطالعه و تدریس میکردند. آقای قائمی هم در زمینه تعلیم و تربیت صاحبنظر بودند و آثار متعددی در این حوزه داشتند. استادان دیگری هم به مکتب میآمدند که اکنون نام همه آنها را به خاطر ندارم. در مجموع، استادان توانمندی از قم دعوت میشدند و ما هم فرصت داشتیم از دانش و تجربه علمی آنان بهره ببریم. آقای میرخانی (مؤسس مکتب ولیعصر) نیز خودشان فقه و احکام تدریس میکردند و در آموزش این مباحث بسیار جدی و دقیق بودند. هر یک از استادان در زمینهای تخصص داشتند و حضورشان باعث میشد که برنامههای آموزشی مکتب، از تنوع علمی برخوردار باشد. من حدود یک تا دو سال، در این محیط حضور داشتم و از کلاسهای آن استفاده میکردم. مکتب، دو یا سه کلاس پرجمعیت داشت و برنامههای آن صرفاً به جلسات عمومی و سخنرانی محدود نبود، بلکه برای شاگردان، ارزیابی و نمره نیز در نظر گرفته میشد. بنابراین، آموزشها از نظم و ساختار مشخصی برخوردار بود و کلاسها بهصورت جدی دنبال میشدند.
به نظر شما حضور در این کلاسها تا چه اندازه در افزایش آگاهی بانوان و تقویت فعالیتهای اجتماعی و سیاسی آنان مؤثر بود؟
به نظر من، هرچه دانش انسان افزایش پیدا میکند، نگاه او گستردهتر و حرکتش عمیقتر میشود. حرکت انقلابی نیز جریانی سطحی نبود؛ افراد در جریان فعالیتهای فکری و آموزشی، بهتدریج شناخت بیشتری پیدا میکردند و با آگاهی عمیقتری وارد عرصه اجتماع میشدند. فعالیتهای مکتب نیز به حضور در کلاس و بازگشت به خانه محدود نمیشد. ما در آنجا تحقیق میکردیم، درباره موضوعات مختلف مطالعه داشتیم و از راهنمایی استادان برای پیشبرد کارهای علمی کمک میگرفتیم. برای مثال، من با آقای دکتر قائمی در زمینه یکی از موضوعات مرتبط با تعلیم و تربیت کودک همکاری پژوهشی داشتم. ایشان درباره موضوعی با عنوان «بازی در اسلام با محوریت بازی کودک»، راهنماییهایی کردند و پیشنهاد دادند که حاصل پژوهش منتشر شود. در کنار این فعالیتها، برنامههای حفظ قرآن و دیگر فعالیتهای علمی و آموزشی نیز جریان داشت. مجموعه این برنامهها باعث میشد تا ارتباط میان بانوان از رابطهای صرفاً آموزشی فراتر برود و به شکلگیری دوستیها و پیوندهای اجتماعی عمیقتری بینجامد. ما در آنجا، دوستیهای بسیار عمیقی پیدا کرده بودیم. این روابط پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز ادامه یافت و بانوان در زمینههای مختلف به یکدیگر کمک میکردند؛ از معرفی افراد مناسب برای ازدواج گرفته تا کمکهای مالی و حمایت از یکدیگر در مسائل زندگی. بسیاری از این بانوان چنان با هم ارتباط داشتند که گویی اعضای یک خانواده بودند. برخی از افرادی که در این فضاها به آگاهی بیشتری دست یافته بودند، بعدها وارد فعالیتهای جدیتری هم شدند و حتی عدهای از آنان به زندان افتادند. بهطور کلی معتقدم این جریان آموزشی، در تعمیق شناخت دینی بانوان، تقویت ارتباطات اجتماعی آنان و افزایش آمادگیشان برای حضور در عرصههای مختلف اجتماعی و سیاسی بسیار مؤثر بود.
شما علاوه بر مکتب حضرت ولیعصر (عج)، در کلاسهای مرحوم آیتالله طالقانی نیز شرکت میکردید. این جلسات چگونه برگزار میشد؟ و چه نقشی در افزایش آگاهی دینی و سیاسی بانوان داشت؟
جلسات مرحوم آیتالله طالقانی، بسیار ارزشمند بود. ایشان بارها به زندان میافتادند و پس از آزادی، علاقهمندان برای دیدار با ایشان و استفاده از مباحثشان به منزل وی میرفتند. ما نیز گروهی از معلمان مدرسه رفاه و افراد دیگری بودیم که برای شرکت در این جلسات، به منزل ایشان میرفتیم. معمولاً حدود ۲۰ نفر حضور داشتیم و در سالن نسبتا بزرگی مینشستیم. جلسات صرفاً به سخنرانی محدود نمیشد. آیتالله طالقانی به پرسشهای حاضران پاسخ میدادند و گاهی هم موضوعاتی را برای مطالعه و تحقیق پیشنهاد میکردند. در آن دوره، تفسیر «پرتوی از قرآن» از آثار شناختهشده ایشان بود و مباحث قرآنی، جایگاه مهمی در فعالیتهای علمی و فکری ایشان داشت. یکی از ویژگیهای مهم این جلسات، فراهم بودن فرصت پرسشگری و گفتوگو بود. حاضران میتوانستند مسائل و ابهامهای فکری خود را آزادانه مطرح کنند و درباره آنها پاسخ بگیرند. به نظر من همین امکان گفتوگو، پرسشگری و تحقیق، در تعمیق آگاهی دینی و شکلگیری نگاه اجتماعی و سیاسی افراد نقش مهمی داشت. به یاد دارم که در مقطعی، یکی از عالمان دینی مرا به مائوئیست بودن متهم کرده بود. این موضوع پرسشی در ذهنم ایجاد کرده بود که تصمیم گرفتم آن را با آیتالله طالقانی مطرح کنم. از ایشان پرسیدم افرادی که خود را فدایی میدانند و ظاهراً اعتقادی به دین ندارند، اما حاضرند جانشان را برای هدف و عقیده خود فدا کنند، از نظر شما در چه جایگاهی قرار میگیرند؟ بالاخره آنها نیز برای رسیدن به هدفشان از جان خود میگذرند. آیتالله طالقانی در پاسخ توضیح دادند که در انسان و حیوان فریضه فداکاری است، ولی در انسان فطرت هم به آن اضافه و این باعث میشود که به مقام شهادت در راه خدا دست یابد. میان اصل فداکاری و مبارزهای که با فطرت و انگیزههای دینی همراه است، تفاوت وجود دارد و این انگیزهها میتوانند در تعالی روح انسان مؤثر باشند.
فعالیتهای شما در سالیان نزدیک به پیروزی انقلاب اسلامی چگونه تداوم یافت؟
در سال ۱۳۵۶، همزمان با گسترش اعتراضها و شکلگیری راهپیماییها، فضای سیاسی جامعه بهتدریج تغییر کرد. من نیز در آن دوره، فعالیتهایم را ادامه دادم. با گسترش کنش و واکنشهای مردمی، راهپیماییها بیشتر شد و زمینه برای حضور گستردهتر مردم در جریان انقلاب فراهم آمد. در سالیان پایانی حکومت پهلوی، بهتدریج در راهپیماییها شرکت میکردم و گاهی فرزندانم را نیز با خودم میبردم. یکی از خاطراتی که از آن دوران به یاد دارم، مربوط به نماز عید فطری است که با حضور آیتالله مفتح برگزار شد. در آغاز حرکت، مردم با ترس و احتیاط شعار مرگ بر شاه سر میدادند، اما هنگام بازگشت، فضای جمعیت تغییر کرده بود و شعارها با صدای بلندتر و قاطعتری تکرار میشد. جمعیت بسیار زیادی حضور داشتند و عدهای نیز در حاشیه مسیر ایستاده بودند. فضای جامعه، آمیخته با نگرانی، هیجان و احساسات شدید بود، برخی از مردم میترسیدند و حتی عدهای گریه میکردند! آن نماز عید فطر و تغییر فضای جمعیت در مسیر بازگشت، از خاطرات مهم من درباره گسترش اعتراضهای مردمی است. به یاد دارم که در ادامه این تحولات، در راهپیماییهایی که با حضور آیتالله طالقانی برگزار میشد نیز شرکت میکردیم. در همان دوره، در مدرسه نیز تدریس میکردم. با شدت گرفتن اعتصابات، مدارس هم از فضای سیاسی جامعه تأثیر میپذیرفتند. در جریان اعتراضات، تعدادی از دانشآموزان کشته یا بازداشت شدند و شرایط بهگونهای پیش رفت که سرانجام به پیروزی انقلاب اسلامی منتهی شد.
به فعالیتهای آموزشی خود در مدارس و تلاش برای انتقال مفاهیم دینی و علمی به دانشآموزان اشاره کردید، این کار را چگونه انجام میدادید؟
در آن زمان، در چند مدرسه تدریس میکردم؛ از جمله مدرسه رفاه و مدرسه امامیه. در یکی از مدارسی که دانشآموزان خانوادههای ارتشی در آن تحصیل میکردند نیز تلاش داشتم تا در کنار موضوعات علمی، مباحث دینی را مطرح کنم. کوششم این بود که دانشآموزان بتوانند میان مباحث علمی و مسائل دینی، ارتباط برقرار کنند و موضوعات را عمیقتر و از جنبههای مختلف بررسی کنند. معتقد بودم که میتوان مفاهیم مورد نظر را حتی به بچههای کوچک نیز منتقل کرد؛ دانشآموزانی که ممکن بود در ظاهر شناخت چندانی از این موضوعات نداشته باشند. اگر آموزش با روش مناسب و متناسب با سن آنها ارائه میشد، میتوانستند بهتدریج بخشی از این مفاهیم را درک کنند. ما تلاش میکردیم مطالب را بهگونهای آموزش دهیم که برای دانشآموزان قابل فهم باشد و زمینه فکر کردن و پرسشگری را در آنان فراهم کند. خدا را شکر میکنم که آن دوره برای خودمان و دانشآموزانمان بسیار پربرکت بود؛ بعدها نیز آثار این آموزشها را مشاهده کردیم.