کد خبر: 1380327
تاریخ انتشار: ۲۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۴:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید جلال عسکری از شهدای حمله به ایست و بازرسی خاوران در جنگ رمضان
1 با شهادت بچه‌های ایست و بازرسی نه تنها ایستگاه تعطیل نشد، بلکه داوطلبان حضور در ایست و بازرسی و برنامه‌های بسیج به شدت افزایش یافتند و تعداد بیشتری از جوانان و اهالی داوطلب حضور در ایست و بازرسی شدند که این یکی از برکات خون شهداست
 صغری خیل فرهنگ

جوان آنلاین: برادرانه‌های شهید عسکری اینگونه آغاز می‌شود: «کوچه قدیم ما محل زندگی خانواده سه شهید ایست و بازرسی خاوران در اسفند ۱۴۰۴ است. منزل خانواده شهید مرتضی درباری در ابتدای کوچه، منزل خانواده شهید محمد هوشنگی در اواسط کوچه و خانه ما هم تقریباً در نیمه انتهای کوچه بود. اینها همه بچه‌مسجدی و هیئتی بودند. هیئت مسجد ما تقریباً از سال ۶۵ برپا بود. استخوان‌بندی هیئت هم همین بچه‌ها بودند که الان شهید شدند. واقعاً می‌توانم بگویم با شهادت آنان قطعه‌ای از وجود هیئت ما جدا شد.»

بخش تکمیلی گفت‌وشنودمان را پیش‌رو دارید.

از کودکی اهل مسجد بود

اگر بخواهم از کودکی جلال بگویم، باید از تصادفی شروع کنم که او در آن حضور داشت. جلال هفت ساله بود که تصادف خونینی را تجربه کرد. پدر و مادر ما مثل بسیاری از خانواده‌های دیگر معمولاً پنج‌شنبه‌ها برای زیارت اهل قبور و مزار برادر شهیدبزرگ‌مان (شهید عین‌الله عسکری) به بهشت‌زهرا (س) می‌رفتند. در یکی از آن هفته‌ها پدر، مادر و سایر اعضای خانواده ما در مسیر بازگشت از بهشت‌زهرا دچار سانحه رانندگی می‌شوند که در آن حادثه مادر به همراه خواهر و عمه‌مان جان‌شان را از دست می‌دهند و جلال که در آن سن کم شاهد این حادثه بود، آن خاطره تلخ را همیشه در ذهن داشت و برای ما تعریف می‌کرد. 

جلال از همان سن هفت سالگی به مسجد می‌آمد و در برنامه‌های مسجد و هیئت حضور فعالی داشت. 

پدر ما در سال ۷۸ به رحمت خدا رفت و جلال هم چند سال بعد از درگذشت پدر ازدواج کرد. ابتدای ازدواج چند سالی در بوشهر بودند و بعد به تهران برگشتند و در یک کارگاه مشغول به کار شد. زندگی خیلی ساده‌ای داشت و در یک خانه حدود ۴۵ متری در محل زندگی می‌کردند. زندگی‌شان با وجود سادگی خیلی زیبا و پر از آرامش بود و حاصل زندگی‌شان هم دو دختر به نام‌های هیوا و هانا، هفت و سه ساله است که جلال با تمام وجود به آنها علاقه داشت و عشق می‌ورزید. 

پرانرژی و پرشور و نشاط بود

جلال خیلی پرانرژی و با نشاط بود. اصلاً در جمع خانوادگی و بچه‌های مسجد معروف به بمب انرژی بود. چون در هر جمعی که حاضر بود نشاط خاصی به آن جمع می‌بخشید و همه را شاد می‌کرد. همه از حضورش در جمع خوشحال می‌شدند. ما اعضای خانواده که دور هم جمع می‌شدیم، اگر جلال حضور داشت، جمع ما باشور و نشاط می‌شد. هر وقت هم که حضور نداشت، مثلاً برنامه دیگری داشت که نمی‌توانست در آن جمع خانوادگی حضور داشته باشد، واقعاً نبودنش احساس می‌شد. دوستان اهل مسجد وی نیز بار‌ها بر این نکته تأکید کردند که هر وقت جلال بود همه ما خوشحال بودیم و اگر نبود انگار چیزی کم داشتیم. با اینکه خودش از نظر جسمی مشکلات زیادی داشت (مشکل گوارشی و کمر درد)، اما یکی از خصلت‌هایش این بود که درد و رنجش را به کسی نمی‌گفت و هیچ موقع به کسی زحمت نمی‌داد و سعی می‌کرد زحمتش به گردن کسی نیفتد. بسیار هم اهل محبت، بخشش، انفاق و خونگرم بود، یعنی اگر احساس می‌کرد یک نفر مثلاً به انگشتری که در دست اوست علاقه دارد، خیلی راحت از انگشتر می‌گذشت و آن را به او هدیه می‌داد. 

جلال بعد از شهادت مهدی نعمتی حال و هوای دیگر داشت

جلال دوستی داشت به نام آقا حامد عزیزی که دو سال پیش به رحمت خدا رفت. بنده خدا بیمار شد و خیلی سریع بیماری‌اش شدت گرفت و به رحمت خدا رفت. این حادثه خیلی برای ما و دوستانش، به‌خصوص جلال که از دوستان نزدیک حامد بود، تلخ و ناگوار بود. یکی دیگر از دوستان مشترک‌مان به نام آقامهدی نعمتی در جریان جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. آقامهدی بسیار با جلال صمیمی و مأنوس بود. جلال همیشه می‌گفت مهدی شهید می‌شود. اتفاقاً آقامهدی هم نسبت به جلال همین نظر را داشت و می‌گفت عاقبت جلال ختم به شهادت خواهد شد. جلال از لحاظ ظاهری و پوشش به اصطلاح خیلی به‌روز بود، یعنی ظاهرش مثل اکثر جوان‌های امروزی بود، با این اوصاف، آقامهدی در سیرت جلال شهادت را یافته بود و در جمع دوستانه و بار‌ها به خود من این را می‌گفت؛ جلال بعد از شهادت سردار مهدی نعمتی کاملاً متحول شده بود. 

مزار شهید مهدی نعمتی در صحن حضرت عبدالعظیم حسنی و در پایین پای مزار شهید طهرانچی قرار دارد و جلال بعد از شهادت مهدی زیاد به مزارش می‌رفت. بدون خبر می‌رفت و می‌آمد. چند شب قبل از شهادتش هم با چند نفر از دوستان به زیارت حضرت معصومه (س) در قم رفتند؛ آنجا به روایت دوستان طلب شهادت برای خودش کرده بود. 

برخی اوقات که با هم بودیم، حرف‌هایی می‌زد که دلم می‌لرزید. بسیار از شهادت می‌گفت و اینکه دل‌بستن به دنیا و مظاهر دنیوی جز خسران حاصلی ندارد. جلال به همسر و دخترانش بسیار علاقه داشت، اما این اواخر احساس می‌کردم از همه بیشتر دنبال شهادت است. 

می‌گفت این دنیا ارزش ندارد و خوشبختی در زندگی آخرت است و دائم به حال شهدا غبطه می‌خورد. ما بیش از ۱۰ سال است با رفقای مسجد و محل برنامه زیارت گلزار شهدا در صبح جمعه اول هر ماه را داریم و جلال پای ثابت این مراسم بود و به ندرت غیبت داشت و در این برنامه‌ها به همراه شهید سیدمهدی حسینی با هم سنگ مزار شهدا را با آب و جارو می‌شستند. 

صدای مانور پهپاد‌های دشمن در آسمان محل به شدت به گوش می‌رسید

در روزی که جلال شبش به شهادت رسید، شهید مرتضی درباری، فرمانده پایگاه تلفنی به من گفت که پسرت محمدرضا امشب برای ایست و بازرسی بیاید. من هم گفتم باشد به او می‌گویم و خودم هم آخر شب می‌آیم. مرتضی وقتی این حرفم را شنید، خیلی استقبال کرد و گفت خیلی خوب است بچه‌های قدیمی و مسن‌تر هم حضور داشته باشند. این حضور موجب قوت قلب نیرو‌های جدید خواهد شد و روحیه آنان را تقویت خواهد کرد. 

ما منزل‌مان در غرب تهران است، اما آن شب در محل بودیم و می‌دیدیم که پهپاد در آسمان حضور دارد و صدایش را می‌شنیدیم. حضور پهپاد‌ها در آسمان محله ما شاید حدود یک ساعت ادامه داشت. محمدرضا که می‌خواست برای ایست و بازرسی برود، برادر کوچک‌ترمان آقامهدی از او خواست کمی صبر کند، چون پهپاد‌ها هنوز در آسمان بودند و می‌گفت ممکن است برنامه ایست و بازرسی لغو شود. در همین حین که در حال بحث و گفت‌و‌گو بودیم، ناگهان تلفن من زنگ خورد. یکی از رفقا بود، گفت محل ایست و بازرسی بچه‌های مسجد را زده‌اند. 

مهدی و محمدرضا بلافاصله بعد از مطلع‌شدن سریع به محل ایست و بازرسی رفتند و من هم پشت سرشان خودم را رساندم که دیدم جلال به همراه هفت نفر دیگر از دوستان‌مان که همگی از بچه‌های مسجد محل بودند شهید و سه نفر هم مجروح شده‌اند. در این بین شهید محمد هوشنگی اولین شبی بود که برای ایست و بازرسی آمده بود و تقدیرش این بود که در همان شب اول به شهادت برسد. 

شهادت عزیزان‌مان اگر چه درد و رنج فراوان دارد، اما برکات هم کم ندارد. برای خانواده شهدا سخت است که شاهد شهادت عزیزان خود باشند. اگرچه شهادت سعادت بزرگی است که نصیب آنان شده، اما تحمل از دست دادن اعضای خانواده سخت است. ما سال‌هاست که در این محل ساکن هستیم، با این محله و مسجد محل انس گرفته‌ایم. سال‌هاست که به مسجد محل رفت‌وآمد داریم و خودمان را مدیون مسجد و اهالی آن می‌دانیم و بچه‌های مسجد را می‌شناختیم. همه کسانی که آن شب در ایست و بازرسی شهید شدند را می‌شناسم. باید بگویم که با شهادت جلال و بچه‌های مسجد حالا دلبستگی ما به مسجد و محل بیشتر شده است. همه بچه‌های شهید مسجد مثل اعضای خانواده خودم بودند. من خاطرات زیادی با آنها دارم، چون از بچگی با هم بودیم و سال‌هاست که یکدیگر را می‌شناختیم. واقعاً چهره‌های باصفا و بامعنویتی بودند. شهادت آنان اگرچه اندوه بزرگی است و شوک بزرگی به ما و اهالی محل وارد کرد، اما برکات فراوان خودش را هم دارد. ما آن شب هشت شهید دادیم، اما این خون‌ها ملت را منسجم‌تر کرده است. اساساً درخت انقلاب همیشه با خون شهیدان بارور شده است. خون رهبر شهید انقلاب، خون جوانان ما را به جوش آورده بود. بعد از شهادت رهبر انقلاب، زندگی برای بسیاری از این جوانان سخت شده بود. این را هم اضافه کنم که با شهادت بچه‌ها در آن ایستگاه ایست و بازرسی، نه تنها ایستگاه تعطیل نشد، بلکه داوطلبان حضور در این ایستگاه بیشتر شد و تعداد بسیار زیادی از جوانان و اهالی محل داوطلب حضور در مأموریت‌های بسیج و ایست و بازرسی شده‌اند که این یکی از برکات خون شهداست. 

آخرین دیدار قبل از شهادت

ما به رسم دیرینه خانوادگی پیش از عید به خواهران‌مان سر می‌زنیم و برای‌شان عیدی می‌بریم. دو شب قبل از شهادت جلال، با هم افطار منزل خواهر کوچک‌ترمان در اطراف پاکدشت بودیم. در مسیر رفت و برگشت جلال از شهادت می‌گفت و حال عجیبی داشت. تقریباً در آن ایام در طول روز چندین بار هم تلفنی در تماس بودیم، اما آن شب آخرین دیدار من و جلال با هم بود و دیدار بعدی ما موکول شد به روز بعد شهادت در معراج بهشت‌زهرا (س) که پیکر و صورت خونین جلال را به همراه آقامهدی برادر کوچک‌ترم دیدیم. 

جلال اگرچه از ناحیه سر و صورت به شدت مجروح شده و تمام بدنش ترکش خورده بود، اما آرام خوابیده و چهره‌اش غرق در نور شده بود. 

از شروع اتفاقات دی‌ماه جلال به همراه تعدادی از رفقا هر شب تا دیروقت در مسجد حضور داشت تا اگر عناصر معاند بخواهند تعرضی به مسجد کنند از آن دفاع کنند. او همیشه پای کار بود. اینها همه بچه‌مسجدی و هیئتی بودند. هیئت مسجد ما تقریباً از سال ۶۵ برپا بود. استخوان‌بندی هیئت هم همین بچه‌ها بودند که الان شهید شدند؛ واقعاً می‌توانم بگویم با شهادت آنان قطعه‌ای از وجود هیئت ما جدا شد. 

آنها در هیبت یک هیئت، اما جامع شهید شدند و در بین‌شان از همه ارکان یک هیئت حضور داشت، از مداح گرفته تا میاندار و سخنران و قاری داشتیم. شهید سیدعلی غدیری روحانی سخنران هیئت بود. شهید سیدمهدی حسینی قاری و شهید مرتضی درباری مداح ما بود. شهیدان امیر سجاد غدیری و محمد هوشنگی هم از میانداران هیئت و شهید مختاریان از گریه‌کنان با اخلاص مجالس بود. هرچه از اخلاص و معنویت و ایثار آنان بگویم، کم گفته‌ام. ان‌شاءالله روحشان شاد باشد و همه این نوکری و خادمی اهل بیت ذخیره آخرت آنها باشد. باشد که ما هم با دعای خیر شهدا ما هم عاقبت بخیر شویم و ان‌شاءالله جگرگوشه‌های جلال هم ادامه‌دهنده راه پدر شهیدشان باشند و این جنگ هم با پیروزی اسلام بر جبهه کفر و دشمن صهیونی- امریکایی به پایان برسد.

برچسب ها: شهادت ، جنگ ، جنگ رمضان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار