سخنانی که این روزها درباره ضرورت تغییر دوستان راهبردی ایران به نفع ثروتمندان و صاحبان سرمایه جهانی و نیز پیوند زدن شایستگی مدیران به طبقه اقتصادی مطرح شده است، صرفاً یک اظهارنظر شخصی نیست بلکه بازتاب یک دستگاه فکری است که سالها در ادبیات توسعهگرایی غربمحور ترویج شده است. این دستگاه فکری، ارزش افراد، ملتها و حتی ائتلافهای راهبردی را با میزان ثروت و قدرت اقتصادی میسنجد و از همین رو، نقد آن فقط یک اختلاف نظر سیاسی نیست، بلکه ضرورتی برای صیانت از استقلال فکری و هویت ملی است. از منظر جنگ شناختی، چنین روایتی شایسته تأمل و واکاوی جدی است.
در جنگهای شناختی همیشه نیازی به دروغ گفتن نیست. گاهی کافی است معیارهای ارزشگذاری یک جامعه تغییر کند. اگر بتوان به مردم القا کرد که «ثروتمندتر یعنی عاقلتر»، «قدرتمندتر یعنی شایستهتر» و «فقیرتر یعنی ناتوانتر»، بخش مهمی از نبرد بدون شلیک حتی یک گلوله به نتیجه رسیده است. از همین منظر، گزارههایی مانند اینکه «برای پیشرفت باید دوستان خود را عوض کنیم و با ثروتمندان و صاحبان سرمایه جهانی همنشین شویم» یا اینکه «مدیران باید از طبقه متوسط به بالا باشند، زیرا طبقات پایین دچار عقده هستند»، صرفاً یک تحلیل اقتصادی یا جامعهشناختی نیست، بلکه بازتاب یک چارچوب ذهنی خاص است؛ چارچوبی که ارزش افراد، ملتها و حتی ائتلافهای راهبردی را با میزان ثروت و قدرت اقتصادی میسنجد.
استعمار نو دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. استعمار کلاسیک با اشغال سرزمینها به دنبال سلطه بود، اما استعمار نو ذهنها را اشغال میکند. امروز قدرتهای سلطهگر بیش از آنکه با ناوهای جنگی و لشکرکشی پیشروی کنند، از طریق روایتسازی، الگوهای فکری و نخبگانی که آگاهانه یا ناآگاهانه روایت برتری غرب و حقارت دیگران را بازتولید میکنند، به اهداف خود میرسند. از همین رو، میتوان گفت «استعمار نو از مسیر نخبگان غربزده، ذهنها را فتح میکند، نه سرزمینها را». هنگامی که جامعهای بپذیرد برای پیشرفت باید هویت، دوستان، معیارهای ارزشی و حتی اعتمادبهنفس خود را با الگوی قدرتهای مسلط تنظیم کند، بخش مهمی از فرآیند سلطه، بدون هیچ هزینه نظامی، تحقق یافته است.
این نگاه، سیاست خارجی را به شبکهسازی با صاحبان سرمایه و میلیاردرهای جهان تقلیل میدهد، در حالی که روابط بینالملل بر پایه منافع ملی، امنیت، ژئوپلیتیک، توازن قدرت و اعتماد راهبردی شکل میگیرد، نه بر اساس میزان ثروت افراد. اگر ثروت معیار اصلی انتخاب شریک راهبردی بود، قدرتهای بزرگ در بزنگاههای تاریخی نزدیکترین متحدان خود را قربانی منافعشان نمیکردند. تجربه روابط بینالملل نشان میدهد که در نظام قدرت، وفاداری تابع منافع است، نه ثروت.
در مقابل، تجربه منطقه غرب آسیا حقیقت دیگری را روایت میکند. در سختترین روزها، این وفاداری و همگرایی راهبردی بود که معنا پیدا کرد، نه میزان تولید ناخالص داخلی یا تعداد میلیاردرها. کمکهای مردمی عراق به ایران، ایثار مردم این کشور، ایستادگی نیروهای مقاومت در لبنان و همراهی دیگر متحدان منطقهای، با معیار سود اقتصادی قابلتبیین نیست، بلکه برخاسته از درک مشترک نسبت به امنیت، هویت و سرنوشت منطقه است. در منطق مقاومت، اعتبار یک متحد با میزان وفاداری او سنجیده میشود، نه با میزان ثروت و قدرت اقتصادیاش.
بخش دیگر این چارچوب ذهنی، ارزشگذاری انسانها بر اساس طبقه اقتصادی است. این ادعا که مدیران باید از طبقه متوسط به بالا باشند، زیرا طبقات پایین به دلیل محرومیت دچار عقده هستند نه با مبانی علمی شایستهسالاری سازگار است و نه با شواهد تاریخی. اگر منشأ شایستگی ثروت بود، بسیاری از بزرگترین رهبران، اندیشمندان، فرماندهان، کارآفرینان و نوآوران جهان هرگز فرصت ظهور پیدا نمیکردند. همانگونه که فقر دلیل ناتوانی نیست، ثروت نیز تضمینکننده عقلانیت، اخلاق و کارآمدی نیست. معیار مدیریت، دانش، تجربه، سلامت، تعهد و کارآمدی است، نه میزان دارایی.
خطر اصلی این نوع نگرش، عادیسازی خودکمبینی ملی است. جامعهای که بپذیرد ارزش انسانها به دارایی آنان وابسته است، بهتدریج خواهد پذیرفت که ارزش ملتها نیز به میزان ثروتشان وابسته است. نتیجه چنین فرایندی، فرسایش اعتمادبهنفس ملی، تحقیر سرمایههای بومی، تضعیف هویت ملی و شکلگیری این باور خواهد بود که راه پیشرفت از تقلید و وابستگی میگذرد، نه از تولید قدرت درونی و اعتماد به ظرفیتهای ملی.
توسعه پایدار، نه محصول شیفتگی به ثروتمندان است و نه نتیجه حذف طبقات فرودست از عرصه مدیریت. توسعه زمانی محقق میشود که یک ملت به سرمایه انسانی خود اعتماد کند، شایستهسالاری را جایگزین اشرافیت کند، روابط خارجی را بر پایه منافع ملی و عزت تنظیم کند و اجازه ندهد جاذبه ظاهری ثروت و قدرت، معیار قضاوت درباره انسانها و ملتها شود.
نبرد امروز، پیش از آنکه بر سر منابع و سرزمینها باشد، بر سر ذهنها و معیارهای ارزشگذاری است. هر اندیشهای که عزت ملی را در گرو نزدیکی به ثروتمندان جهان و شایستگی را در گرو طبقه اقتصادی تعریف کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، در حال بازتولید الگوی استعمار نو برای تسلط بر ملتها است. ملتی که معیارهای خود را از دست بدهد، حتی اگر ثروتمند شود استقلال فکری خود را از دست خواهد داد، اما ملتی که عزت، هویت، اعتمادبهنفس ملی و شایستهسالاری را حفظ کند، میتواند با همه جهان تعامل کند، بیآنکه در برابر ثروت یا قدرت سر تعظیم فرود آورد.