کد خبر: 1367939
تاریخ انتشار: ۱۹ تير ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۳
صغری خیل‌فرهنگ

مهرماه ۱۳۹۷، من و خانم عکاس روزنامه به مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی دعوت شدیم تا در مراسم رونمایی از تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «فرنگیس» حضور داشته باشیم. 
در انتهای مراسم، مجری خبر از یک دیدار غیرمنتظره داد. قرار شد جمع حاضر، نماز ظهر و عصر را به امامت حضرت آقا اقامه کنند و پس از آن، به دیدار ایشان مشرف شوند. شکر خدا که توفیق این دیدار نصیب ما شد؛ دیداری که شیرینی‌اش برای همیشه بر جان دلم نشست. 
تعدادمان به ۲۵ نفر هم نمی‌رسید، برای همین گذر از گیت‌ها و بازرسی چندان طول نکشید. به اتاق نماز رسیدیم. همان ابتدای ورود، چشمم به سجاده ساده‌ای خورد که پهن شده بود. نمی‌دانستم خودم را چطور به اولین صف خانم‌ها رساندم. نویسنده و راوی کتاب و چند نویسنده دیگر هم به صف ایستاده بودند. ذوق آن نماز را که به فاصله دو سه متری حضرت آقا خواندم، هنوز در دل دارم. 
نماز را خواندیم و بعد، همه در کناری ایستادیم. حضرت آقا ایستاده از همان ابتدا شروع به گپ‌وگفت با حاضران کردند. ایستاده بودم به تماشای ماه، در هر قدمی که برمی‌داشت. تمام سعی من این بود که هر جمله‌ای را که از زبانشان جاری می‌شود، به دقت بشنوم و به ذهن بسپارم. نه قلمی برای یادداشت داشتیم، نه دستگاهی برای ضبط صدایشان. گفت‌و‌گو‌ها رسید به نویسنده کتاب «فرنگیس». آقا از نویسنده کتاب - خانم فتاحی- به‌خاطر قلم روان و شیوا و هنر مصاحبه‌گیری و خاطره‌نویسی‌شان تشکر کردند؛ همین را هم در متن تقریظ آورده بودند. بعد، رو به راوی کتاب کردند (خانم فرنگیس). آقا اشارتی به شجاعت و فداکاری جانانه‌شان داشتند. میان همین هم‌کلامی، نویسنده چفیه آقا را طلب کرد و آقا با مهربانی همیشگی، چفیه را تقدیمشان کردند. 
من کمی آن‌طرف‌تر، با حسرتی سوزان گفتم: «ای خدا! چفیه آقا را که گرفتند...». زمزمه پنهانی‌ام به گوش سرتیم حفاظتشان رسید. جوانی با قد بلند و هیکلی نسبتاً درشت، در پاسخ این آه و حسرت، جمله‌ای گفت که هنوز هم در گوشم زمزمه می‌شود: «اشکال ندارد، شما به آقا بگویید، به شما هم چفیه می‌دهند!» و من، مضطرب و نگران گفتم: «نه، دیگر ندارند.... من آن چفیه را می‌خواستم!» باز هم تأکید داشتند که وقتی آقا نزدیکتان شدند، به ایشان بگویید و نگران نباشید! 
لحظات به سختی می‌گذشت. آقا رسیدند. قد بلند و چهره نورانی‌شان را از نزدیک دیدم. زبانم به لکنت و اضطراب چرخید و گفتم: «آقا سلام! دعا کنید... برای عاقبت‌بخیری‌مان... و اینکه من چفیه‌تان را می‌خواهم!» 
آقا به محافظ همراهشان گفتند یک چفیه بدهید. چفیه را که آوردند، آقا گرفتند روبه‌روی چهره‌شان و زیر لب دعایی جانانه خواندند. نگاهم به دستان زیبای آقا بود. چفیه را به من دادند و دو قدم آن‌طرف‌تر، آقای سرهنگی، آقای مختارپور و آقای مؤمنی ایستاده بودند و آقا با ایشان هم‌کلام شدند. من هم کنجکاوانه ایستادم کنارشان. خوب به یاد دارم آقا بعد از احوالپرسی فرمودند: «الحمدلله که شاهد بروز و حضور قابل توجه زنان نویسنده هستیم» و بعد اشاراتی به این حوزه داشتند.
همه را در ذهنم ثبت کردم. بعد هم از جمع خداحافظی کردند و رفتند. بعد از دیدار، خودم را رساندم به دوست عکاس: «فاطمه! فاطمه! چفیه آقا را گرفتم.» فاطمه هم که با سماجتش بهانه این دیدار شده بود، ذوق کرد و با هم از در بیت خارج شدیم. بی‌نهایت خوشحال بودم؛ هنوز هم مرورش، مرا به همان وجد و شوق وصف‌ناپذیر می‌آورد.
به دفتر روزنامه رسیدم و برای دوستانم از آن دیدار و توفیق حضور صحبت کردم. از آن لحظات ناب برایشان می‌گفتم و به ریزنوشت‌ها و حاشیه‌های دیدار دقت داشته و روایت می‌کردم. گویی ساعت‌ها در جوارشان بودم.
بار‌ها و بار‌ها با ذوق آن خاطره دیدار را بازگو می‌کردم، تا آنجا که به قول همکار شوخ‌طبع‌مان که می‌گفت «این طور ادامه پیدا کند، کتابی در این باره خواهی نوشت!» 
خب، برای من که سراپا گناه و تقصیر بودم، آن دیدار سعادتی بود که هنوز هم دلتنگش می‌شوم. عمرمان گذشت تا رسیدیم به روز ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵ و نماز بر پیکر آقای شهید. 
بعد از نماز، مثل فرزندی که یتیم شده و داغ پدر همه وجودش را ویران کرده باشد، نشسته بودم در نزدیک‌ترین نقطه به آن دیوار سیاه و سنگی که بین ما و پیکر امام شهیدمان فاصله انداخته بود. نگاه می‌کردم به نوشته‌های ریز و درشت دیوار، که یا طلب حلالیت بود یا استغاثه به دعا و عاقبت‌بخیری، یا میان همه دل‌گویه‌ها، حرف از انتقام می‌زدند. 
میان همین وانفسای دل، دوست عکاسم را دیدم؛ همان که آن روز دیدار حضرت آقا کنار هم بودیم. بی‌حرف، هم را در آغوش کشیدیم و اشک و بغض بود که.... 
گفت: «فرهنگ! من بعد از مدتی توفیق پیدا کردم و عکاس بیت شدم. در برنامه‌ها گه گاهی حضور داشتم، اما آن دیدار مهرماه سال ۱۳۹۷ یک چیز دیگر بود.» 
حق داشت؛ آن دیدار، یک توفیق ناب دیگر بود. حالا من مانده‌ام و چفیه به یادگارمانده از حضرت شهید، و روایت از شهدا؛ همان که فرمود: «زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.» و آن یک جمله، مرا سال‌ها از آن مسیر دور، به روزنامه جوان می‌رساند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار