کد خبر: 1350887
تاریخ انتشار: ۱۷ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۰
برای آنها که انسانیت در حاشیه تحلیل‌هایشان گم شده است
 مهسا گربندی

جوان آنلاین: شب است. برق‌ها رفته‌اند. خاموشی، این‌بار نه از یک نقص فنی ساده، که از صدای دوردست همان موشک‌هایی آمده که بچه‌ها را زودتر از هر چیز دیگری می‌ترساند.
پسرک شش‌ساله‌ای که تا دیروز، به شکلی باورنکردنی، خودش را با صدای انفجار و موشک، وفق داده‌بود، حالا با همین خاموشی ساده، به هم ریخته‌است. بازی مورد علاقه‌اش را شروع می‌کنم. زیر نور چراغ‌قوه، سعی می‌کنم دنیا را برایش دوباره امن تعریف کنم. می‌خندد، بازی می‌کند و برای چند دقیقه، همه‌چیز به ظاهر خوب است، اما موقع خواب که می‌رسد، ترسش شکل می‌گیرد و خودش را نشان می‌دهد. صدایش کمی می‌لرزد. با بغضی که هنوز برای سنش زیادی سنگین است، می‌گوید: «من نمی‌خواهم بمیرم.»
همان یک جمله، کافی است تا چیزی درونم فروبریزد. انگار تمام رگ‌های قلبم یک‌باره ورم می‌کنند. حالم از این‌رو به آن رو می‌شود. می‌پرسم: «چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟ من و بابا، کنارت هستیم. اینجا امن است.» جمله‌ها را پشت سر هم می‌چینم تا شاید برای او دیوار امن بسازم، اما درون خودم، چیزی جز آشوب نیست. او را در آغوش می‌گیرم، ذکر می‌خوانم و زیر لب از خدا می‌خواهم پیش پسرم روسفیدم کند.‌
می‌دانم جنگ، کودک و بزرگ نمی‌شناسد. می‌دانم بمب، وقتی فرود می‌آید، از هیچ‌کس نمی‌پرسد که چند سال دارد، به چه فکر می‌کند، نگاه سیاسی‌اش چیست؟ اصلاً اسلحه‌ای در دست دارد یا نه؟ این جنگ ناجوانمردانه، پیش از این هم، جان کودکان زیادی را گرفته. حتی نوزادی چهارروزه را از آغوش پدر و مادرش جدا کرده‌است و من، در میان همه این دانستن‌ها، فقط از خدا می‌خواهم که پیش پسرم روسفید بمانم، که فردا صبح بیدار شویم و خانه‌مان، زیر آوار نرود.
شنیدن جمله «نمی‌خواهم بمیرم» از زبان کودکی که خودت، او را به این دنیا دعوت کرده‌ای، درد کمی نیست، اما درد بزرگ‌تر، جایی دیگر است؛ در شنیدن حرف‌های کسانی که چشم‌شان را روی همین حقیقت بسته‌اند. در ذهنم، گفت‌وگوی یکی از دوستانم مرور می‌شود، دوستی که احتمالاً قرار است از این به بعد، فاصله‌مان بیشتر شود. او می‌گفت اشکالی ندارد اگر حتی نصف ایران در این جنگ بمیرند تا شرایط تغییر کند. یک لحظه گویی برق به بدنم وصل می‌شود. یاد آمار تعداد جمعیت ایران می‌افتم؛ نیمی از ۸۰ میلیون نفر یعنی ۴۰ میلیون نفر و نمی‌دانم چطور یک نفر صرفاً حاضر است به خاطر عملی شدن تراوشات ذهنی‌اش (بدون هیچ تحقیق و مطالعه‌ای)، ۴۰ میلیون نفر را قربانی کند!
به او گفتم حتی در خود آمریکا، خیلی‌ها فهمیدند این جنگ، یک تجاوز است، تجاوز به خاک و کشورمان. جنگی که با خود نیستی به همراه دارد و هر روز جان تعدادی از هموطنان‌مان را می‌گیرد. حالا چطور ممکن است، که در دل این ماجرای تلخ زندگی کنی، اما این‌قدر از فهم بدیهیات دور باشی؟ پاسخی که او می‌داد اما، پاسخ سوالاتم نبود، بلکه بیشتر شبیه به فرار از اصل ماجرا بود و من، همانجا بیشتر از همیشه فهمیدم که خطر، فقط از آسمان نمی‌آید. بعضی وقت‌ها، خطر در ذهن‌ها لانه می‌کند!
این روزها، بیش از آنکه نگران فرو ریختن ساختمان‌ها باشم، نگران فرو ریختن مرز‌های انسانیت هستم. این‌که چطور انسان بودن، زیر بار تحلیل‌های جهت‌دار و روایت‌های یک‌سویه، آرام‌آرام رنگ باخته‌است. هیچ اختلاف سیاسی، هیچ فشار اقتصادی، هیچ دلخوری تاریخی، نمی‌تواند توجیهی باشد برای این‌که تجاوز به خاک‌مان، مرگ هموطنان‌مان و کودکان بی‌گناه برایمان مهم نباشد. 
وقتی پسرم گفت «نمی‌خواهم بمیرم»، غمم دوچندان شد. نه فقط برای ترس او، بلکه برای این‌که یادم آمد در اطراف من، کسانی هستند که مرگ او را، قابل‌قبول می‌دانند!
دلم می‌خواست همان لحظه به دوستم زنگ بزنم. بگویم شاید فردای جنگ، من و پسرم و خانواده‌ام دیگر زنده نباشیم، اما اگر تو زنده ماندی، یادت بماند که ما همان «نصف ایرانی» بودیم که تو، مرگ‌شان را عادی جلوه دادی.

برچسب ها: جنگ ، کودک ، ایران
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار