۳۷ روز از آغاز جنگ صهیونی- امریکایی میگذرد، جنگی که نهتنها زیرساختها و مراکز شهری، بلکه عمیقتر از آن، بافت انسانی و عاطفی جامعه را هدف قرار داده است. در این مدت، فرماندهان نظامی، زنان، کودکان و شهروندان عادی در حملات مختلف جان باختهاند و هزاران خانواده داغدار شدهاند. با این حال، برخلاف انتظار طراحان این حملات، این حجم از خشونت نهتنها به فروپاشی اجتماعی منجر نشده، بلکه در بسیاری از موارد به تقویت انسجام ملی و تولید نوعی «امنیت اجتماعی» انجامیده است.
در نگاه نخست، شاید این گزاره متناقض به نظر برسد که چگونه از دل فقدان، امنیت زاده میشود؛ اینکه هر روز در نقاط مختلف کشور ملت شهدا را بدرقه میکنند و از مسیر این بدرقه چگونه به تولید امنیت میرسند؟ پاسخ این پرسش را باید در لایههای عمیقتری از تجربه اجتماعی، حافظه تاریخی و واکنشهای جمعی جستوجو کرد.
یکی از مهمترین کارکردهای اجتماعی شهادت، تبدیل سوگ فردی به سوگ جمعی است. مادری که هشت عضو خانواده خود را از دست داده، یا خانوادههایی که در یک حمله همه از میان رفتهاند، تنها حامل یک تراژدی شخصی نیستند؛ آنها به نمادهایی از رنج ملی تبدیل شدهاند. این نمادسازی، فرآیندی است که در آن جامعه، درد یک فرد یا یک خانواده را بهعنوان بخشی از هویت مشترک خود میپذیرد.
مراسم تشییع و خاکسپاری شهدا، در این میان نقشی کلیدی ایفا میکند.
حضور گسترده مردم در این مراسمها، از بدرقه شهدای دانشآموز مدرسه میناب، بدرقه فرماندهان شهید و مردم کوچه بازار، از تهران و کرج گرفته تا اصفهان و شهرهای کوچکتر، نشاندهنده آن است که سوگ، از سطح خصوصی عبور کرده و به یک تجربه عمومی بدل شده است. این تجربه مشترک، بهتدریج نوعی همدلی گسترده ایجاد میکند که یکی از پایههای اصلی انسجام اجتماعی است. جنگ، بهویژه زمانی که با تلفات غیرنظامی همراه است، میتواند به بیمعنایی و فروپاشی روانی منجر شود. اما در بسیاری از جوامع از جمله ایران، مفاهیمی مانند «شهادت» بهعنوان سازوکارهایی برای بازتولید معنا در دل بحران عمل میکنند. در این چارچوب، مرگ نه بهعنوان پایان، بلکه بهعنوان «فداکاری» و «ایثار» بازتعریف میشود.
این بازتعریف، نقش مهمی در کاهش اثرات مخرب روانی جنگ دارد. وقتی یک جامعه بتواند فقدان را در قالب یک روایت معنادار قرار دهد، توانایی بیشتری برای تحمل و ادامه مسیر خواهد داشت. به همین دلیل است که شهادت فرماندهان و حتی شهروندان عادی، در بسیاری از موارد بهجای ایجاد یأس، به تقویت اراده جمعی منجر میشود.
حضور گسترده مردم در مراسم تشییع، صرفاً یک عمل احساسی نیست، بلکه نوعی کنش اجتماعی و حتی سیاسی نیز محسوب میشود. این حضور، حامل پیامهایی چندلایه است: همدردی با خانواده شهدا، اعلام وفاداری به جمع و در عین حال، ارسال سیگنال به بیرون از مرزها.
از بدرقه پیکر ۱۶۸ دانشآموز دختر در میناب تا مراسمهای پرشور برای فرماندهان شهید، همه این رویدادها به صحنههایی تبدیل شدهاند که در آنها «ملت» خود را بازتعریف میکنند. شعارها، اشکها و حتی سکوتها، همگی بخشی از این بازتعریف هستند؛ بازتعریفی که در نهایت به تقویت احساس «ما بودن» میانجامد.
یکی از ابعاد کمتر مورد توجه، شکلگیری نوعی «کینه جمعی» در پی این حوادث است. هر فردی که در مراسم تشییع شرکت میکند، بهنوعی با روایت فقدان مواجه میشود و این مواجهه، اغلب با احساس خشم و نارضایتی نسبت به عاملان آن همراه است. این احساس، اگرچه میتواند خطرناک باشد، اما در چارچوبهای مشخص، به یک نیروی محرک برای تداوم مقاومت تبدیل میشود.
در کنار این کینه، نوعی «تعهد» نیز شکل میگیرد؛ تعهدی نانوشته برای «در صحنه ماندن». بسیاری از افراد، پس از حضور در این مراسمها، احساس میکنند که مسئولیتی بر دوش آنها قرار گرفته است؛ مسئولیتی برای حفظ انسجام، حمایت از یکدیگر و جلوگیری از تحقق اهداف دشمن.
در ادبیات کلاسیک امنیت، تمرکز عمدتاً بر ابزارهای سخت مانند نیروهای نظامی و تجهیزات دفاعی است، اما تجربههای اخیر نشان میدهد که امنیت، بهویژه در شرایط جنگی، بهشدت به عوامل نرم مانند انسجام اجتماعی، اعتماد عمومی و مشارکت مردمی وابسته است.
وقتی یک جامعه، در مواجهه با بحران بهجای فروپاشی، به هم نزدیکتر میشود، در واقع یکی از مهمترین مؤلفههای امنیت را تولید میکند. این نوع امنیت که میتوان آن را «امنیت درونی» نامید، نقش مهمی در خنثیسازی تهدیدات بیرونی دارد. دشمنی که انتظار دارد با ایجاد ترس و ناامنی، جامعه را دچار تفرقه کند، با واقعیتی متفاوت مواجه میشود؛ جامعهای که هرچه بیشتر آسیب میبیند، منسجمتر میشود.
شهادت زنان و کودکان، تأثیر ویژهای بر افکار عمومی دارد. این گروهها، بهطور سنتی بهعنوان غیرنظامیترین و بیدفاعترین اقشار شناخته میشوند و هدف
قرار گرفتن آنها، حساسیتهای عاطفی و اخلاقی بیشتری را برمیانگیزد.
وقتی مادری در روز جهانی قدس در خیابانی در تهران هدف حمله قرار میگیرد، این حادثه صرفاً یک «رویداد» نیست، بلکه به یک نماد تبدیل میشود؛ نمادی از بیعدالتی، مظلومیت و در عین حال، استقامت. این نمادها، نقش مهمی در شکلگیری روایتهای جمعی دارند و به تقویت انسجام کمک میکنند.
با وجود همه این موارد باید توجه داشت که بسیاری از روایتها هنوز در «غبار آتش جنگ» پنهان ماندهاند. داستانهای ناگفته از خانوادههایی که بهطور کامل از میان رفتهاند، کودکانی که بیسرپرست شدهاند و مردمی که با زخمهای جسمی و روانی زندگی میکنند، هنوز بهطور کامل روایت نشدهاند. این بخشهای پنهان، اگرچه کمتر دیده میشوند، اما در شکلدهی به حافظه جمعی آینده نقش تعیینکنندهای خواهند داشت. نحوه روایت این تجربیات میتواند بر میزان تداوم انسجام یا شکلگیری شکافهای اجتماعی در آینده تأثیر بگذارد.
شهادت، در بستر جنگ، تنها یک پایان نیست؛ آغاز یک فرآیند اجتماعی پیچیده است. فرآیندی که در آن، سوگ به همدلی، خشم به تعهد و فقدان به انسجام تبدیل میشود. این تبدیل، خود به تولید نوعی امنیت میانجامد؛ امنیتی که نه از لوله تفنگ، بلکه از دل جامعه برمیخیزد.
در نهایت، آنچه امروز در خیابانها، مراسمها و دلهای مردم جریان دارد، نشان میدهد که امنیت، صرفاً یک مقوله نظامی نیست، بلکه پدیدهای عمیقاً اجتماعی است. جامعهای که بتواند در سختترین شرایط، خود را بازسازی و منسجم نگه دارد، در واقع یکی از قدرتمندترین اشکال امنیت را تولید کرده است؛ امنیتی که فهم و محاسبه آن برای هر متجاوزی دشوار خواهد بود.