کتاب «من، مادر مصطفی»، شرح حالی است از زندگی و خاطرات مصطفی احمدیروشن، جوانترین شهید هستهای ایران. جوان آنلاین: به گزارش «جوان»، روز گذشته (یکشنبه ۲۱ دیماه) مصادف بود با چهاردهمین سالروز شهادت مصطفی احمدیروشن، جوانترین دانشمند شهید هستهای که رهبر معظم انقلاب از وی و سایر شهدای هستهای به عنوان آبروی نظام جمهوری اسلامی یاد کردند.
کتاب «من، مادر مصطفی» به قلم رحیم مخدومی که به همت مؤسسه فرهنگی هنری رسول آفتاب در هزار نسخه و در ۱۲۸ صفحه به چاپ رسیده، زندگی این شهید را از زبان مادر، پدر و همسر شهید و همچنین دوستان دوران دانشگاه احمدیروشن روایت کرده است.
مخدومی نوشت: برای اینکه بفهمم مصطفی چگونه مصطفی شد، باید میرفتم سراغ پدر و مادرش. رفتم...، حتی سراغ همسر، دوستان و استادش. در این میان نقش مادر، ویژه بود. خاطرات مادر، داغ مادر و صبر او طعم دیگری داشت! این بود که اسم کتاب شد «من، مادر مصطفی». برخی از خاطرات را مرور میکنیم.
مثل پدرش انقلابی بود
(از زبان صدیقه سالاریان، مادر شهید)؛ آقا رحیم سرویس ایاب و ذهاب کارخانه داشت. مصطفی هم کمکش میکرد. ماشین را برایش میشست. پنچری میگرفت. تعمیر میکرد. از لحاظ فنی هم سررشته داشت. واقعاً پا به پای پدرش کار میکرد. وقتی وارد دانشگاه شده بود، میگفت «مامان! کار خیلی خوبی کردی. ما تکپسرهایی توی دانشگاه داریم که خیلی لوس بار اومدن. نمیتونن دوام بیارن. خدا رو شکر میکنم که شما با من اینجوری رفتار نکردی.»
از بچگی پای منبر بزرگ شد. در واقع شخصیت اجتماعی مصطفی را پدرش پرورش داد. او را با مسائل آشنا کرد. مرد بارش آورد. آقا رحیم خودش انقلابی بود، مصطفی هم انقلابی شد. وقتی رفت دبیرستان، نشان داد از سیاست خیلی سرش میشود. راه و هدفش مشخص بود.
دبیرستان ابنسینای همدان درس خواند. ابنسینا حرف اول را در استان میزد. حول و حوش ۸۰شهید داده بود! اغلب دوستان دبیرستانیاش دوستان جلسات قرآنی بودند. تعدادی از مصطفی بزرگتر، تعدادی همسن و سه نفرشان رفاقت ویژهای با مصطفی داشتند. وحید بهرامینوید، هم برادر شهید بود و هم فرزند روحانی. حسین ترابیان و سیدحسن خاتمی. اینها برگزارکنندگان جلسات قرآن بودند. یک شب که دیر آمد، به پدرش گفتم. رفت سرکشی کرد، آمد. گفت «نگران نباش. تو مسجده. با بچههای خیلی خوب میگرده.» آن موقع مصطفی کلاس اول دبیرستان بود. با دوستانش هیئت و مراسم شب احیا میرفتند. سر ظهر میخواستی پیدایشان کنی، در مسجد امامزاده یحیی بودند (صفحه ۳۰ و ۳۱).
ویژگیهای مصطفی از نگاه همسرش
او مهندسی شیمی میخواند، من شیمی آلی. همدانشگاهی بودیم. دور از چشم من، زیر نظرم داشت. بعدها میگفت «حیا و حجب و حجاب، اولین دلایلی بود که انتخابت کردم.» چند ماه همینطور زیر نظرم داشت تا اینکه مطمئن شده بود شریک زندگیاش را پیدا کرده؛ دوستی داشت به نام روحالله اکبری. همسر او را واسطه کرد تا پیغامش را به من برساند. اسفند سال ۸۰ بود. خانم اکبری مرا صدا کرد. قضیه را گفت. این اولین زمینه آشنایی من با مصطفی بود. از آن به بعد تحقیقات من شروع شد.
معاون فرهنگی بسیج دانشگاه بود. با بچههای بسیج، صبح تا شب میدویدند، فعالیت میکردند. کنگره شهدا راه میانداختند. اردوی راهیان نور میبردند. خاطرات شهدا را جمع میکردند. برای شهدا مراسم میگرفتند. خلاصه برای خودشان دنیای قشنگی درست کرده بودند.... وقتی تحقیقات اولیه به نقطهای رسید که نسبت به هم شناخت پیدا کردیم، دیگر وقتش بود که با هم حرف بزنیم. قرار را با حضور خانم اکبری جلوی مسجد دانشگاه گذاشتیم. این اولین جلسه گفتوگوی من با مصطفی بود.
ملاکهایش را برای ازدواج گفت. تأکید داشت علاوه بر همسرش، خانواده همسرش هم مؤمن باشند. تقوا، ایمان و اخلاق همسر برایش خیلی مهم بود. هرچه او گفت، دیدم ملاکهای من هم هست. همکفو هم بودیم. در آن جلسه، ویژگیهای برجسته مصطفی را سادگی دیدم. تقوا دیدم. همانجا به من ثابت شد که مهربان است. صداقت دارد. هیچ نقطه ضعفی را مخفی نمیکرد. دانشجو بود. کار نداشت. سربازی نرفته بود. وضعیت خانوادهاش را گفت. ویژگیهای شخصیتی خودش را و اهدافش را (از زبان فاطمه بلوریکاشانی، همسر شهید. صفحه ۵۴ و ۵۵).
بمب خنده
راجع به زن، دید کاملاً باز و متعادلی داشت؛ نه اهل افراط بود، نه اهل تفریط. همه چیز را سرجای خودش میدید. همسر جای خود و خانواده جای خود. خیلی کم وقت میکرد به خانواده رسیدگی کند، ولی با اخلاقی که داشت، جبران میکرد. با روی خندان و طبیعت شادابش، تمام وقتهایی که با من بود، کاملاً شاد بود. خوش میگذشت.
در جمع خانوادگی، خیلی اهل بگو بخند بود، ولی در جمع نامحرمی ملاحظه میکرد. قبل از ازدواج، بعضی از دوستانم که او را دیده بودند، میگفتند «تو میخوای با این ازدواج کنی؟ این آدم اخموی بداخلاق که همیشه سرش پایینه؟» بعد که تحقیق کردیم، همخوابگاهیهایش گفتند «این وارد هر اتاقی که میشه، بمب خنده است!» واقعاً همینطور بود. جای نبودنهایش را با اخلاقش پر میکرد (صفحه ۵۷).
روز میدان رفتن زنان
روز تشییع گریه نمیکردم. من مشوق مصطفی بودم برای ماندن در سایت نطنز. خدا را شاهد میگیرم؛ همین است که میگویم. من همین مصطفایی را که الان هست، میخواستم، نه مصطفای ترسو که از ترس جان کارش را رها کند. اندازه دوست داشتنم به قدری است که الان اگر قدرت داشته باشم بچهام را پس بگیرم، میگیرم، ولی با همه علاقهای که به او دارم، مرد بودنش را میخواهم. محکم بودنش را دوست دارم. هدفش را دوست دارم. پیرو آقا بودنش را دوست دارم.
هیچ وقت تشویقش نکردم که از کارش بیرون بیاید. در مراسم تشییعش گفتم خط قرمز مصطفی، مقام معظم رهبری بود. اینکه بچهام پیرو ولایتفقیه بود، به او افتخار میکنم. شایعاتی شنیده بودم راجع به مواضع سیاسیاش. به همین خاطر وظیفه خود دانستم روز تشییع، خط مصطفی را روشن کنم. برای دکتر علیمحمدی هم شایعه کردند که ایشان فلان طرفی بوده و فلان طور شده. برای هر کدام حرفی درآوردند که اسرائیل را تبرئه کنند. کسانی که این حرفها را میزنند، نفوذی اسرائیلاند و بس (صفحه ۸۸).