تحولات سیاسی ایالات متحده، هرچند در ظاهر مملو از درام و هیجانات القایی است، اما در باطن، تکرار یک الگوی خستهکننده و ناکارآمد را به نمایش میگذارد؛ چرخهای که در آن منافع واقعی مردم امریکا در قربانگاه رقابتهای حزبی و استراتژیهای کوتاهمدت قدرتطلبی قربانی میشود. بررسی دقیق نظرسنجیهای عمومی و ایالتی در ایالات متحده، از یک روند نگرانکننده برای حزب حاکم فعلی حکایت دارد. محبوبیت رئیسجمهور فعلی (ترامپ و متعاقباً جمهوریخواهان) با افول قابلملاحظهای روبهرو شده است. این روند نزولی، تنها منحصر به یک عامل نیست، بلکه ترکیبی از عوامل اقتصادی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی آن را رقم زده است. در چنین شرایطی انتخابات کنگره ۲۰۲۶ میتواند زمینهساز یک پیروزی «بادآورده» برای حزب دموکرات باشد. این پیروزی احتمالی، نه از قدرت گرفتن یک ایدئولوژی مترقی یا منسجم، بلکه از ضعف محض رقیب ناشی خواهد شد. از سوی دیگر، اگر روند فعلی عدم رضایت ادامه یابد، سناریوی ۲۰۲۸ به گونهای شکل خواهد گرفت که یک نامزد جدید از حزب دموکرات با شعار «تغییر از طریق جایگزینی حزب فعلی» قدرت را به دست میآورد. نکته کلیدی در اینجاست که این نامزد احتمالاً ساختار معیوب قدرت را هدف قرار نخواهد داد. تمرکز او بر مسائل تاکتیکی (مانند مهاجرت یا اقتصاد روزمره) خواهد بود، نه اصلاح ساختاری که این دور باطل را تغذیه میکند.
هسته اصلی مشکل در سیاست امریکا، نه در ایدئولوژیهای متفاوت دموکراتها و جمهوریخواهان، بلکه در سازوکار حاکم بر رقابت آنها نهفته است. این سازوکار، شهروندان را به یک انتخاب اجباری و ناراحتکننده محکوم میکند. رأیدهندگان امریکایی عملاً میان دو حزب ضعیف و ضعیفتر دست به انتخاب میزنند. طبق نظریه انتخاب عقلانی (Rational Choice Theory)، در غیاب گزینههای مطلوب، رأیدهنده به سمت گزینهای با «حداقل ضرر» متمایل میشود. هر حزبی که به قدرت میرسد، به دلیل ماهیت تقابلی سیستم، در چهار یا هشت سال بعد، به همان دلایلی که حزب قبلی را نقد میکرد، مورد انتقاد قرار میگیرد و این دور باطل ادامه مییابد! این چرخشی است که در آن، تغییر ریتم سیاسی (مثلاً از چپ به راست یا برعکس) وجود دارد، اما تغییر بنیادین در جهتگیری حکمرانی برای منافع عموم مردم امریکا به هیچ وجه محقق نمیشود. سیاستگذاری کلان به طرز نفرتانگیزی ثابت باقی میماند!
مهمترین مانع بر سر راه شکستن این دور باطل، فقدان یک جریان سیاسی مستقل و مردمی قدرتمند است که بتواند هر دو حزب مسلط (دموکرات و جمهوریخواه) را به چالش بکشد. اقبال عمومی هرگز به آن اندازه تبلور پیدا نمیکند که بتواند یک جریان مستقل واقعی را به ساختار حکمرانی کنونی امریکا تحمیل کند. با این حال صاحبان پنهان و آشکار قدرت در واشینگتن، اعم از لابیهای بزرگ صنعتی (به ویژه انرژی و فناوری)، مالی (والاستریت) و نظامی (صنعت دفاعی)، به شدت بر سیستم دوحزبی متکی هستند. این سیستم، به طور مؤثری تضمین میکند که هر دولتی روی کار بیاید، در نهایت منافع این گروهها را تأمین کند. در سیستم فعلی، این گروهها میتوانند با صرف هزینههای سنگین برای کمپینهای هر دو حزب، اطمینان حاصل کنند که سیاستهای کلیدی (مانند معافیتهای مالیاتی، یا بودجههای نظامی) دستنخورده باقی میمانند. اگر جریان مستقلی تلاش کند آرمانهایی را مطرح کند که مستقیماً منافع این صاحبان آشکار و پنهان قدرت در ساختار حکمرانی فعلی امریکا را تهدید کند، واکنشها سریع و قاطع خواهند بود! تا زمانی که منافع صاحبان قدرت در واشینگتن بر منافع اکثریت شهروندان سایه افکنده است و تا زمانی که مکانیسمهای انتخاباتی به شکلی عمل میکنند که گزینههای رادیکال خارج از سیستم را خفه میکنند، مردم امریکا محکوم به تماشای دور باطل خستهکننده کاخ سفید خواهند بود.