کد خبر: 1142430
تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ - ۰۳:۰۰
وقتی شهر اولویت‌هایش را گم می‌کند
از ریسه‌های رنگی تا بازگشت به زمین واقعیت ۳۶ سال پیش وقتی دانش‌آموز سوم ابتدایی بودم، روز‌های پیروزی انقلاب، کلاس‌مان را با کاغذ‌های رنگی، ریسه پرچم‌های کوچک و هر آنچه به دست‌مان می‌آمد، تزئین کردیم
حسن فرامرزی

۳۶ سال پیش وقتی دانش‌آموز سوم ابتدایی بودم، روز‌های پیروزی انقلاب، کلاس‌مان را با کاغذ‌های رنگی، ریسه پرچم‌های کوچک و هر آنچه به دست‌مان می‌آمد، تزئین کردیم. یادم می‌آید معلم‌مان وارد کلاس شد و چیزی گفت که در گوش من نشست و بخشی از یادگار ارزشمند تحصیلم در آن مدرسه شد. ما انتظار داشتیم او شروع کند به تعریف و تحسین آن نقش و نگار‌های زیبا که ما با زحمت فراوان از در و دیوار و سقف کلاس آویزان کرده بودیم. انتظار داشتیم این همه زیبایی هوش از سر معلم بپراند، اما آن معلم انتظارات ما را برآورده نکرد و اگرچه چیزی گفت که برای ما در آن لحظه تلخ بود، اما هر چقدر زمان گذشت، من درستی گفته او را بیشتر لمس کردم: «چرا حواس‌تان به کف کلاس نبوده است.» یادم می‌آید از ما پرسید: «کسی که وارد کلاس می‌شود تماس او با سقف و دیوار است یا با کف کلاس؟!» منظور معلم این بود که چرا پای‌تان روی زمین‌واقعیت نیست و حرمت زمین را نگه نداشته‌اید. معلم از ما پرسید: «نگاهی به کف کلاس انداخته‌اید؟!» کف کلاس، شبیه پا‌های زشت طاووس شده بود. مثل آن بیت سعدی: «طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق/ تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش». شرم‌آور بود. تمام آشغال‌ها، پسماندها، کاغذ‌های دم‌قیچی و خلاصه حواشی ناگزیر آن تزئینات را کف کلاس ریخته بودیم. در واقع زمین واقعیت به یک سطل زباله تبدیل شده بود. آن روز معلم داشت ما را با این نکته دقیق و مهم آشنا می‌کرد که بهترین حفاظت شما از کشور به در و دیوار زدن نیست، بازگشت به زمین واقعیت است.
۳۶ سال بعد
اول صبح روز ۲۲ بهمن ۱۴۰۱ از بلوار امیرکبیر کیانمهر کرج به سمت مهرشهر می‌پیچم. شهرداری آمده از ابتدا تا انتهای مهرشهر پرچم‌های رنگارنگ فسفری زیبا را بر فراز خیابان آویخته است، اما اشکال شهرداری همان است که ما کودکان ۳۶ سال پیش دچارش شده بودیم و آن اهمیت ندادن به زمین واقعیت یا کف کلاس بود.
همه کسانی که در بلوار ارم مهرشهر تردد می‌کنند، می‌دانند که چاله‌های آسفالت این بلوار چه حکومت خودمختاری برای خود درست کرده‌اند و چه رشوه‌های سنگینی که از جلوبندی و تایر خودرو‌ها نمی‌گیرند تا اجازه تردد دهند و اگر شهرداری، منابع لازم را برای ترمیم اساسی کف این بلوار ندارد، دست‌کم می‌تواند چاله‌های عمیق این بلوار را با بودجه‌ای- که قاعدتاً نباید سنگین باشد- لکه‌گیری کند، به عبارت دیگر لکه‌گیری یا پر کردن آن چاله‌های عمیق با چند بیل آسفالت برای شهرداری کرج کار سختی نیست، اما چرا این کار را نمی‌کند؟
همچنان که ما ۳۶ سال پیش در روز پیروزی انقلاب می‌توانستیم کف کلاس مرتب و تمیز را به معلم خود هدیه دهیم تا او به راحتی در کف کلاس جابه‌جا شود، آیا کار مشقت‌باری است که شهرداری کرج در روز پیروزی انقلاب با چند بیل آسفالت، طعم یک خدمت واقعی را به شهروندان می‌چشاند؟
چرا شعار‌ها زخمی می‌شود؟
بار‌ها رهبر معظم انقلاب در سخنان خود به این نکته اشاره کرده‌اند که وقتی مثلاً شعار سال تعیین می‌شود، نهاد‌ها و سازمان‌ها گمان نکنند با چاپ بیلبورد‌هایی از شعار سال و عکس رهبری و به در و دیوار چسباندن آن شعار و عکس، کار خود را درباره محتوای آنچه بیان شده است تمام و کمال به انجام رسانده‌اند، اما می‌بینیم که با وجود آن تذکرها، سازمان‌ها کار‌های صوری و شکلی خود را ادامه می‌دهند و دوباره آن اظهارات را به در و دیوار می‌چسبانند.
مثل این می‌ماند که رئیس به معاون خود می‌گوید: سازمان ما باید دانش‌بنیان شود، معاون به مدیرکل خود می‌گوید، مدیرکل از مقام زیردستی‌اش می‌خواهد و این چرخه آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا سرانجام از یک کارمند یا کارشناس خواسته می‌شود که سازمان را دانش‌بنیان کند، در حالی که آن کارشناس یا کارمند دنبال گرفتن وامی برای پر کردن چاله‌های زندگی خود است.
به نظرم این یک سؤال منطقی است: شهردارانی که در منطقه مهرشهر فعالیت می‌کنند، دقیقاً با چه وسیله‌ای به محل مأموریتی خود رفت‌وآمد می‌کنند؟
تا جایی که می‌دانم هنوز تاکسی پرنده در ایران راه‌اندازی نشده است، پس اگر این شهرداران از همان خیابان‌هایی می‌روند و می‌آیند که ما می‌آییم و می‌رویم، چرا در این چاله‌ها نمی‌افتند؟
شاید ما مهارت این شهرداران در ویراژ بین چاله‌ها را نداریم و اگر این گونه است چرا شهرداری به شهروندان یاد نمی‌دهد که چگونه می‌توانند بین این دست‌انداز‌ها نقاط سالم قابل عبور را شناسایی کنند که خودروی آن‌ها آسیب کمتری ببیند.
وقتی سازمان‌های عریض و طویل ما درگیر کار‌های شعاری و شکلی می‌شوند، در نهایت می‌توانند هیجان و لذت تولید کنند و هیجان و لذت فروکش خواهد کرد، مثلاً اگر شهرداری منابع خود را صرف آتش‌بازی و ترکاندن ترقه کند، ممکن است آن نورافشانی برای چند لحظه آسمان شهر را روشن کند و ما شهروندان برای چند لحظه احساس مسرت و شادمانی را تجربه کنیم، اما آن ترقه‌بازی جای روشنایی معابر را نخواهد گرفت.
ما بعد از آن تجربه دوباره باید به زمین‌واقعیت برگردیم و ببینیم چطور باید اصولی‌تر معابر خود را روشن کنیم. در واقع بهترین نورافشانی این است که آن چاله‌های تاریک ترمیم شود، بهترین نورافشانی این است که ما به واقعیت‌ها توجه کنیم، یعنی ما به جای اینکه لذت کاذب به شهروندان بدهیم، رضایت واقعی را برای آن‌ها فراهم کنیم.
چطور مسئولان از واقعیت‌ها جدا می‌شوند؟
ارلینگ کاگه، نویسنده نروژی در کتاب «پیاده‌روی و سکوت در زمانه هیاهو/ ترجمه شادی نیک‌رفعت» می‌نویسد: «چه می‌شد اگر سیاستمداران دنیا وادار می‌شدند روزانه در میان مردم پیاده‌روی کنند؟ برای آن‌ها که بر مسند قدرتند ممکن است کمی ناخوشایند به نظر برسد. ماشین سیاه قشنگی منتظر است تا آن‌ها را ببرد. آدم‌هایی که در رأس امورند، خود را از حیث جسمانی از واقعیت‌های روزمره مردم عادی جدا می‌کنند یا به قول کی یرکگور: ... دزدان و فرهیختگان، درست در یک چیز اتفاق نظر دارند: زندگی در خفا.»
متوجه منظور این نویسنده می‌شوید؟ به ویژه وقتی می‌گوید: مهم است که مدیران یک جامعه از حیث جسمانی تجربه‌های مشابه با شهروندان را از سر بگذرانند، چون این اتفاق آن‌ها را به زمین واقعیت برخواهد گرداند و ذهن واقع‌بین و نه شعاری به آن‌ها خواهد داد. مثلاً مدیری که بدون محافظ و کنار زدن این و آن و بدون توسل به «دور شوید کور شوید» دست‌کم در هفته یک بار از وسایل حمل‌ونقل عمومی استفاده کند آیا ذهنیت بهتری درباره شهر و آدم‌هایش نخواهد داشت؟ مدیری که دست‌کم دو ماه در سال با کف حقوق کارمندی زندگی کند، آیا رنج‌های شهر و شهروندان را به شکل واقعی‌تر تجربه نخواهد کرد؟ تجربه تنیده شدن و در هم فشار داده شدن تا مرز خفگی در واگن‌های مترو- مثلاً ایستگاه تئاتر شهر- چیزی نیست که بتوان با توصیف یا در قالب اعداد تجربه کرد.
در واقع خطر بزرگی که سیاستمداران و برنامه‌ریزان جامعه ما را تهدید می‌کند، این است که آن‌ها به مرور از حیث جسمانی و ذهنی، حساب خود را از زندگی عامه جدا کنند. مثل این است که من در خیابان‌ها رفت‌و‌آمد نمی‌کنم یا وقتی رفت‌وآمد می‌کنم، از خط ویژه استفاده می‌کنم تا ترافیک ناخوشایند را تجربه نکنم یا کمک‌فنر‌ها و سیستم تعلیق خودروی من به گونه‌ای است که ناهمواری جاده و خیابان و حضور چاله‌ها را حس نکنم، در چنین وضعیتی چگونه می‌توانم با واقعیت در ارتباط باشم؟
بنابراین مهم است مدیران ما گاهی از حصار سامانه‌های اینترنتی و تلفنی، از محاصره بولتن‌ها و گزارش‌های روابط عمومی و از تنگنای جلسات مکرر و کم‌بازده یا بی‌فایده بیرون بیایند و با چشم خود و بدون واسطه در جریان واقعیت‌های روزمره مردم قرار بگیرند، به قول همان نویسنده سیاستمداران و مدیران از همان فروشگاهی خرید کنند که عامه مردم می‌خرند و گاهی در همان صف‌هایی بایستند که مردم می‌ایستند و همان ریاضت‌هایی را بکشند که مردم می‌کشند، در این صورت است که می‌توانند با همراهی مردم جامعه را به سرمنزل مقصود برسانند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار