کد خبر: 1141708
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۴۰۱ - ۲۲:۳۰
گفت و گو با جانباز سرافراز محمدرضا بارانی و همسرش
آرزویمان دیدار با حضرت آقاست محمدرضا بارانی یکی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس است. او متولد ۱۳۴۶ است و وقتی ۱۸ ساله بود راهی جبهه ها شد. محمدرضا در عملیات والفجر ۸ تک تیرانداز بود که با شلیک گلوله به دستش راهی بیمارستان شد اما بین راه عراقی ها آمبولانس را مورد هدف قرار دادند.
محبوبه قربانی

اختصاصی جوان آنلاین؛ محمدرضا بارانی یکی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس است. او متولد ۱۳۴۶ است و وقتی ۱۸ ساله بود راهی جبهه ها شد. محمدرضا در عملیات والفجر ۸ تک تیرانداز بود که با شلیک گلوله به دستش راهی بیمارستان شد اما بین راه عراقی ها آمبولانس را مورد هدف قرار دادند و او بعد از شهادت دیگر همراهانش، جانباز قطع نخاع شد. آقای بارانی از آن به بعد در آسایشگاه جانبازان روز و شب را می گذراند تا در ملاقات بانوان بسیجی از آسایشگاه، برگ ازدواج با یکی از آنها در سال ۱۳۷۶ در دفتر زندگی اش ورق خورد. همسرش خانم فاطمه توکلی متولد ۱۳۵۶ است. او از فعالان بسیج بود که آرزویش معلمی بود اما این آرزو با یک تصمیم به آرزوی بزرگتری تبدیل شد و نام همسر جانبازی را برای خودش خرید. حالا این زوج ۲۵ سال است با همه تلخی و شیرینی ها اما با توکل به خدا و تأسی به اهل بیت (ع) زندگی خوب و آرامی دارند. آنها می گویند فقط یک آرزو دارند و آن بعد از ظهور حضرت حجت (عج) دیدار با حضرت آقاست.
گفت و گوی زیر با این جانباز دفاع مقدس است که می خوانید.
آقای بارانی چطور راهی جبهه شدید و در کدام عملیات نشان جانبازی را گرفتید؟
اهل زابل هستم و دوران سربازی ام را در ارتش بودم. وقتی اخبار جنگ را شنیدم احساس وظیفه کردم و در سال ۶۴ به صورت داوطلب به جبهه رفتم. تک تیرانداز بودم که در عملیات والفجر ۸ به دستم تیر خورد همراه دو مجروح دیگر و دو امدادگر سوار آمبولانس شدیم. راننده برای رفتن به پشت جبهه شروع به حرکت کرد. در مسیر دشمن آمبولانس را هدف قرار داد. من از ماشین به بیرون پرتاب شدم و دیگر چیزی متوجه نشدم. وقتی به هوش آمدم روی تحت بیمارستان گلستان اهواز بودم. سراغ همراهانم را گرفتم که دوستانم گفتند همه آنها با آمبولانس سوختند و شهید شدند.

آرزویمان دیدار با حضرت آقاست

این بار از کدام ناحیه مجروح شدید؟
از ناحیه سر و کمر به شدت آسیب دیدم و حالا جانباز ۷۰ درصد قطع نخاعی هستم.
این خبر را چطور شنیدید که دیگر نمی توانید حرکت کنید و تا آخر عمر باید روی ویلچر بنشینید؟
بعد از چند عمل جراحی فکر می کردم بلاخره این روزها تمام می شود و روی پاهای خودم می ایستم. روزی پزشک معالج باچند دانشجو بالای سرم آمد و بعد از توضیح وضعیتم یکی از دانشجویان پرسید این بیمار خوب می شود؟ آنجا بود که دکتر گفت باید تا آخر عمر روی ویلچر بنشینم.
چگونه با موضوع قطع نخاع کنار آمدید؟
اوایل خیلی برایم سخت بود. چون سن کمی داشتم و فکر اینکه از ابتدای جوانی باید ویلچر نشین باشم مرا اذیت می کرد. اما وقتی به راهی که رفته بودم فکر کردم قانع شدم که باید همه سختی هایش را هم بپذیرم.
رفتار خانواده برای قبول این موضوع چگونه بود؟
برای آنها هم پذیرش این اتفاق سخت بود. چون چند ماه بعد تنها برادرم هم تصادف کرد و فوت کرد. شرایط برای خانوده ام خیلی سخت شده بود.
بعد از درمان به زابل رفتید یا در تهران ماندید؟
در تهران ماندم. چند ماه به خاطر درمان در بیمارستان امام خمینی بودم. بعد به آسایشگاهی که برای جانبازان ارتش بود رفتم. سپس به آسایشگاه دیگر منتقل شدم. بعد از مدتی محیط آسایشگاه خیلی مرا اذیت می کرد. به شهرستانمان برگشتم تا شاید بتوانم ازدواج کنم اما قسمت نشد. به همین خاطر دوباره به تهران برگشتم تا اینکه در آسایشگاه با همسرم آشنا شدم.
پس آشنایی با همسرتان در آسایشگاه اتفاق افتاد.
بله. در آنجا دانش آموزان و بچه های بسیج به ملاقاتمان می آمدند که در یکی از این ملاقات ها با همسرم آشنا شدم. با وجود مخالفتهای زیاد به خواستگاری اش رفتم و حالا 25 سال است که با هم زندگی می کنیم.
چه کسی با این ازدواج مخالف بود؟
پدر همسرم. چند بار با هم صحبت کردیم تا اینکه بالاخره راضی شد.
حالا زندگی تان چطور می گذرد؟
طوری که یک روز بدون همسرم نمی توانم زندگی کنم. گاهی پیش می آید به آسایشگاه بروم ولی روز شماری و ساعت شماری می کنم که هرچه زودتر به خانه برگردم.
با همه این مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم کردید اگر دوباره به آن روزهای جنگ برگردید برای دفاع از میهن راهی جبهه می شوید؟
صدبار همه جانباز شوم دوباره دفاع از میهن را وظیفه می دانم. من همیشه پای رکاب ولایت فقیه خواهم ماند.
مشکلات آقای بارانی؟
مشکلات یک جانباز زیاد است اما با توسل به اهل بیت و دعا به درگاه خدا آرامش می گیرم. چیزی که این روزها ما را درگیر کرده است گرانی است که امیدوارم با توجه بیشتر مسئولان حل شود. مثلا مسافرت رفتن برایم خیلی سخت است. باید با هواپیما سفر کنم ولی به خاطر هزینه بالا نمی توانم.
آرزوی آقای بارانی؟

اول ظهور امام زمان(عج) بعد دیدار مقام معظم رهبری و زیارت کربلا

آرزویمان دیدار با حضرت آقاست

 

زندگی با جانباز، هم حلاوت دارد هم برکت

بعد از صحبت با آقای محمدرضا بارانی شماره همسرش را گرفتم تا با او نیز هم کلام شوم. خانم فاطمه توکلی متولد ۱۳۵۶، اهل طالقان است. او کنار درس و تحصیل از ۱۴ سالگی در بسیج فعالیت می کرد تا اینکه در ملاقات با جانبازان آسایشگاه بقیه الله پای او به زندگی مشترک با آقای بارانی باز شد. او حالا همسر و پرستار جانبازی از دفاع مقدس است اما این خدمت او را قانع نمی کند و در دستگاه اهل بیت (ع) هم خادمی می کند و در سفر اربعین هم خادم الحسین(ع) است. به امید روزی که اجر و ثواب این روزهایش را با امضای بی بی زینب (س) از آن خود کند.
متن زیر حاصل این گفت و گو است که می خوانید
خانم توکلی ازدواج یکی از اتفاقاتی است که هر دختری برای آن تصمیم می گیرد. چه شد که این تصمیم ازدواج با یک‌ جانباز گره خورد؟ در دوران جنگ بچه بودم اما در نوجوانی به خاطر فعالیت در بسیج با زندگی رزمندگان، خانواده شهدا و جانبازان آشنا شدم و در برنامه های بسیج این آشنایی بیشتر هم شد. وقتی به آسایشگاه جانبازان می رفتم با خود فکر می کردم چقدر آنها زندگی سختی دارند. اصلا چطور غذا می خورند؟ روزها و شب ها را چطور می گذرانند؟ بالاخره روزی تصمیم گرفتم بعد از اتمام درس با یک جانباز ازدواج کنم.
آشنایی با آقای بارانی کی و کجا بود؟
در یکی از بازدیدها از آسایشگاه بقیه الله این آشنایی رقم خورد. بعد از این دیدار او با من تماس گرفت و شرایط خودش را تعریف کرد. قبول کردم و قرار شد با خانواده ام صحبت کنم. پدرم راضی نمی شد و مخالف بود.
پدرت به خاطر جانباز بودن آقای بارانی مخالف بود یا موضوع دیگری را مطرح می کرد؟
پدرم مرد با ایمان و معتقدی بود. او با جانبازی شوهرم مشکلی نداشت. نگران بود من از عهده این کار برنیایم، آن هم به خاطر سن کمی که داشتم. من به پدرم احترام قائل بودم این شد که در ماه مبارک رمضان به امیر المومنین متوسل شدم و از او خواستم هرچه به صلاح هست همان رقم بخورد. به آخر ماه که رسیدیم پدرم مرا صدا کرد و اجازه داد تا محمدرضا به خواستگاری ام بیاید. آقای بارانی با گل و شیرینی به خانه مان آمد و پدرم وقتی او را دید گفت فاطمه جان تصمیم آخر با خودت.
زندگی با جانباز برکاتی دارد اما سختی هایی همه به دنبال دارد. از آن روزها برایمان بگویید.
وقتی به زندگی اطرافیان نگاه می کنم می بینم در همه زندگی ها سختی وجود دارد که برای همه آرزوی آرامش دارم. فقط درد کشیدن های شوهرم برایم سخت است و از خدا برای او و خودم درخواست صبر دارم.
خانم توکلی اگر به ۲۵ سال قبل برگردید دوباره به حرف دلتان گوش می کنید؟
بله. اگر باز به همان دوران برگردم محمد رضا را با همان شرایط انتخاب می کنم. از تصمیمی که گرفته ام هیچ وقت پشیمان نشده ام و نیستم.
حالا از شیرینی های زندگی با یک جانباز بگویید.
این حلاوت را باید درک کنی تا مزه آن به وجودت بنشیند. بهترین برکاتی که زندگی با محمد رضا برای من داشت زیارتهایی است که نصیبم می شود. از آن بالاتر نزدیکی هر چه بیشتر به خداست. بعضی روزها و بعضی شب ها محمدرضا خیلی درد می کشد. من کاری از دستم برنمی آید. فقط ذکر می گویم. همین مرا به خدا نزدیک تر می کند. به لطف همه این توسل هاست که من و محمد رضا صبورتر می شویم.
با این همه مشغله، آیا فعالیت های اجتماعی هم دارید؟
من علاقه زیادی به خیاطی دارم. فقط دوخت چادر انجام می دهم. در چند هئیت خادم هستم و به لطف و عنایت امام حسین(ع) در ایام اربعین خادم موکب هستم. البته همه اینها با رضایت محمد رضا است.
توقع خانم توکلی به عنوان همسر یک جانباز از مردم چیست؟
کاری نکرده ام که توقعی داشته باشم. به لطف خدا دوستان خوبی در اطرافم هستند که خیلی مرا درک می کنند. تنها برای شوهرم توقع دارم که فقط به او سر بزنند. چند سال قبل شهردار منطقه به دیدن شوهرم آمد. این اتفاق خیلی خوبی بود کاش مسئولان حداقل سرکشی از جانبازان و خانواده هایشان را در برنامه کاری شان قرار دهند. موضوع دیگر آرزوی شوهرم است و آن دیدار با حضرت آقاست. خد کند این اتفاق بیفتد و او به آرزویش برسد.
از نامگذاری روز جانباز در میلاد حضرت ابوالفضل(ع) چه احساسی داری؟
از بچگی عاشق حضرت ابوالفضل (ع) بودم. بعد از ازدواج با یک جانباز این روز به من حس و حال خیلی خوبی می دهد. با تأسی به آن حضرت انگار عنایت خواهرش حضرت زینب (س) هم شامل حالم هست.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار