کد خبر: 1138489
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۴۰۱ - ۰۲:۰۰
مأموریت ژنرال هایزر در ایران، کلید خوردن یک ناکامی ۴۴ ساله
امریکا تا آخرین لحظه برای حفظ شاه تلاش کرد مأموریت ژنرال رابرت داچ هایزر در ایران، ۴۴ ساله شد. این سفر ناکام و خروج بی‌دستاورد وی از کشورمان، فرآیندی را کلید زد که تا هم اینک تداوم یافته است. چنین رویدادی به مدد اسناد و تحلیل‌ها، در خور خوانش می‌نماید. امید آنکه علاقه‌مندان به تاریخ انقلاب اسلامی را مفید و مقبول آید. 
 احمدرضا صدری
 شاه و بختیار، بی‌اطلاع از سفر هایزر به ایران
بی‌تردید سفر ژنرال رابرت هایزر به ایران، آخرین تلاش دولت امریکا برای سرپا نگه داشتن حکومت پهلوی دوم به شمار می‌رود. امریکایی‌ها اگرچه شانس بقای شاه را کم می‌دانستند، اما در نهایت و مجدداً بخت خود را در این زمینه آزمودند. در این میان، اما نکته مهم، شکل عجیب ورود هایزر به ایران بود که حتی تعجب شاه و بختیار را نیز برانگیخت! تارنمای مرکز اسناد انقلاب اسلامی، طی مقالی در این باب چنین آورده است:
«به گزارش مستشاران امریکایی در نیرو‌های مسلح کشور ایران، پیش از خروج شاه از ایران، حالت یأس و نومیدی و سردرگمی بر ارتش حاکم بود و از آن جایی که تمام کادر نظامی ایران نسبت به شاه سوگند وفاداری یاد کرده بودند، پذیرش اطاعت از بختیار برای آن‌ها آسان نبود. در چنین شرایطی هارولد براون وزیر دفاع پیشنهاد کرد، امریکا برای کسب اطلاعات بیشتر از موقعیت فرماندهان عالی نظامی ایران و تحت تأثیر قرار دادن آن‌ها باید یک ژنرال عالی‌رتبه به ایران اعزام کند. برای این مأموریت، ژنرال رابرت داچ هایزر معاون نیرو‌های ناتو در اروپا برگزیده شد. او قبلاً نیز به ایران آمده بود و مقامات بالای ارتش ایران را می‌شناخت. براون برای او، نقشی مانند یک مشاور در نظر گرفته بود. او کارتر را متقاعد کرد به جای اعزام یکی از افراد کابینه، هایزر را بفرستد که مورد موافقت قرار گرفت. اعزام هایزر به ایران، در حقیقت واپسین تلاش دولت امریکا برای غلبه بر بحران ایران از طریق دستاویز‌های قانونی و در چارچوب قانون اساسی مشروطه بود که در صورت شکست باید به قهر و خشونت منتهی شود. به توصیه سولیوان، قرار شد هایزر به صورت ناشناس و بدون سر و صدا به ایران بیاید. او با لباس شخصی و در یک هواپیمای باری، در ۴ ژانویه ۱۹۷۹/۱۴ دی ۱۳۵۷ وارد تهران شد و خبر ورودش، در ۱۷ دی ۱۳۵۷ منتشر گردید. شاه در خاطرات خویش پیرامون سفر ژنرال هایزر به ایران در دوران انقلاب چنین می‌نویسد: در اوایل دی ماه خبر حیرت انگیزی به من گزارش شد که ژنرال هایزر چند روزی است در ایران است و در تهران اقامت دارد. مسافرت‌های ژنرال هایزر به ایران، جنبه تشریفاتی نداشت و او برای دیدار با فرمانده قوای مسلح ایران - که یکی از کشور‌های عضو پیمان مرکزی بود- به ایران می‌آمد... وی ادامه می‌دهد: رفت و آمد‌های ژنرال هایزر، همواره از چند هفته قبل برنامه‌ریزی می‌شد، ولی این بار جنبه‌ای اسرارآمیز داشت! از امرای ارتش درباره مسافرت ژنرال هایزر سؤال کردم، آن‌ها هم چیزی نمی‌دانستند... ظاهراً بی‌اطلاعی مقامات رژیم از سفر ژنرال امریکایی، محدود به شاه نبود. شاپور بختیار نیز در مصاحبه‌ای تلفنی - که مستقیماً از رادیو فرانسه پخش شد- در پاسخ به سؤالی در خصوص سفر هایزر، چنین پاسخ می‌دهد: من هرگز نام این ژنرال را نشنیده و هرگز با سفارت امریکا تماسی نداشته‌ام، من تنها تلگراف تبریکی از سفیر فرانسه دریافت کردم و سفیر انگلستان هم برای خداحافظی به دیدن من آمده است....» 
 هایزر در قامت همکار ژنرال‌های ناامید!
هایزر در وهله نخست با این هدف به ایران آمد تا امکان وقوع یک کودتای نظامی را بررسی کند یا فراهم آورد. او در ایران، اما با فرماندهانی مواجه شد که اغلب روحیه خود را باخته بودند و شانس زیادی برای تداوم حکومت شاه نمی‌دیدند. او سعی کرد در آغاز، امید را در این فرماندهان افزایش دهد و توجه آن‌ها را به هدف معطوف دارد. در اثر تاریخی- پژوهشی «یکسال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه» منتشره از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، در این باره آمده است:
«مهم‌ترین بخش مأموریت هایزر، حفظ یکپارچگی ارتش بود. هایزر ابتدای ورود به ایران تصمیم‌گرفت، با چهار افسر عالی‌رتبه و تأثیرگذار ارتش ملاقات کند. این چهار نفر عبارت بودند از: سپهبد امیرحسین ربیعی فرمانده‌نیروی‌هوایی، دریادار کمال‌الدین حبیب‌اللهی فرمانده‌نیروی‌دریایی، ارتشبد طوفانیان معاون وزارت دفاع و مسئول خریدهای تسلیحات خارجی و ارتشبد عباس قره‌باغی رئیس ستاد مشترک ارتش. هایزر ملاقات‌های خود را به صورت جداگانه از همان ۱۶ دی ماه آغاز کرد، اما آن‌ها را سخت مرعوب قدرت انقلاب یافت. ژنرال امریکایی مأموریت داشت تا فرماندهان نظامی را – که اینگونه از رفتن شاه به وحشت افتاده بودند- منسجم و آماده کودتا نماید. هایزر مرد پرکار و امیدواری بود، شب و روز برای مأموریت خود برنامه‌ریزی‌می‌کرد، با فرماندهان صحبت‌می‌کرد و به‌آن‌ها امید می‌داد. هایزر پس از این ملاقات‌ها، چهار برنامه را برای فرماندهان نظامی طراحی‌کرد:۱- جلوگیری از فرار فرماندهان بعد از رفتن شاه و حفظ انسجام‌آنها. ۲- تغییر انقیاد فرماندهان‌از شاه به بختیار. ۳- طرح به حرکت درآوردن اقتصاد در جهت حمایت از دولت بختیار توسط ارتش. ۴- مقابله با جنگ روانی امام‌خمینی. ژنرال امریکایی سپس در ملاقات با شاه، مأموریت خود و دستورات کارتر را تشریح‌کرد و تشکیل کمیته بحران و آخرین تحولات آن را به اطلاع محمدرضا پهلوی رساند. شاه همان روز به قره‌باغی دستور داد به حرف هایزر گوش‌کنند و به وی اطمینان داشته باشند. وظیفه دیگر هایزر، طرح یک کودتا از سوی ارتش در صورت شکست بختیار بود. منظور از کودتا در این طرح، دستگیری و کشتن رهبران انقلاب، سرکوب مردم و اشغال مراکز مهم اقتصادی و سپس روی‌کار آوردن دولتی سرکوبگر بود. برژینسکی مشاور امنیتی‌کارتر، بی‌مهابا می‌کوشید تا کودتا را در اولویت قرار دهد. برژینسکی معتقد بود یک کودتای نظامی در ایران به طرفداری از شاه، تنها امید باقیمانده برای حفظ منافع امریکا در ایران است... براون وزیر دفاع نیز همین عقیده را داشت و پیوسته از هایزر می‌خواست تا نیرو‌های مسلح ایران را برای مقابله و سرکوب مخالفان، در صورت لزوم آماده کند... برژینسکی به هایزر تأکید کرد طرح آماده‌ای را برای دست‌زدن به اقدام نظامی داشته باشد. او معتقد بود این طرح روحیه ارتش را تقویت خواهد کرد و از نظر روانی، آن‌ها را برای دست‌زدن به کودتا در صورت لزوم مهیا خواهد ساخت‌....» 
 
 نمی‏‌دانستم چگونه اوضاع را کنترل کنم؟
فرستاده نظامی دولت امریکا، ایران را از پیش می‌شناخت. از این روی پس از اندک مطالعه‌ای، دریافت که کار او در چنان برهه‌ای، بسیار سخت خواهد بود. او در ذهن خود، بین امکان یا عدم امکان کودتای نظامی در حرکت بود! آنچه او درباره آن روز‌های خویش به تاریخ سپرده، به اندازه کافی گویا و شفاف است: 
«نمی‏‌دانستم چگونه اوضاع را کنترل کنم؟ آیا ‏باید تلاش کنم تا از طریق شوک درمانی، افکار آن‌ها را از سفر شاه منصرف کنم یا اینکه تسلیم می‌‏شدم و با آن‌ها همدردی می‌‏کردم؟ تصمیم گرفتم به آن‌ها اجازه دهم تا احساسات‌شان را تخلیه کنند. حالا هیچ تردیدی وجود نداشت که خودشان علاقه‌مندند از کشور و بختیار حمایت نمایند. آن‌ها همچنان مشغول بحث بر سر ایده کودتای نظامی در آن شب بودند و در حقیقت، تصمیم داشتند ساعت ۲:۳۰ بامداد روز بعد، قدرت را در دست گیرند، اما به‌راحتی می‏شد با یکی دو سؤال عملی، درباره برنامه‌‏ریزی از کودتا منصرفشان کرد. نخست‏‌وزیر چه ایرادی داشت؟ چه کسی باید رهبر جدید کشورشان باشد؟ پس از آن به گمانه‌‏زنی درباره اقدام بعدی [امام]خمینی پرداختند و همین مسئله، منجر به طرح مباحث تنش‌‏زا شد. آن‌ها معتقد بودند، وی به‌زودی به کشور باز خواهد گشت. برای جلوگیری از ورود او چه باید کرد؟ چرا وی همین حالا بازنمی‏‌گشت؟ سرانجام بحث به‌جایی رسید که مرا وادار کرد کمی تند شوم. گفتم ما الان آماده‏‌ایم تا توان خود را در حمایت از بختیار آزمایش کنیم و طرح‌‏های کافی را برای انجام این کار در اختیار داریم. این مسئله با فریاد‌های عجیب قره‌‏باغی و ربیعی، مورد موافقت قرار گرفت. آن‌ها پاسخ دادند بله ژنرال، شاه به ما گفته است به شما اعتماد کنیم، به حرف شما گوش دهیم و از شما اطاعت کنیم. واژه اطاعت حرف جدیدی بود که مرا شوکه کرد، بنابراین بلافاصله پرسیدم آیا درست می‌‏شنوم؟ همه آن‌ها تأیید کردند و این موضوع قدری تکان‌دهنده بود، زیرا مطمئن بودم دولت ما نمی‌‏خواهد تا این مرحله پیش بروم و بار‌ها در این باره به من هشدار جدی داده بودند. از طرف دیگر، واشنگتن به شدت مرا تحت فشار قرار داده بود تا کار‌ها را درست و طبق برنامه انجام دهم. احساس کردم در موقعیتی قرار گرفته‏‌ام که هیچ چاره‌‏ای ندارم. این حرف‌ها نور کاملاً متفاوتی را بر اوضاع افکنده بود که دیگر می‏‌دانستم اگر حرفی بزنم، فوراً عمل خواهد شد. نگرانی اصلی من، احتمال درز این اطلاعات به بیرون بود. مطبوعات شوروی قبلاً در این خصوص اتهامات زیادی را مطرح کرده بودند و اگر واژه اطاعت به گوش کسی می‏‌رسید، مشکلات عدیده‌‏ای را برای امریکا در ایران به‌وجود می‌‏آورد....» 
 
 دست زدن به یک کشتار بزرگ، به مثابه راه‌حل انقلاب
هایزر در مدت اقامت در ایران، چه کرد و چه چیز موجب شد در انجام مأموریت خود ناکام شود؟ او در حال آماده کردن سران ارتش شاهنشاهی برای یک کودتای نظامی بود، اما نهایتاً شرایط را برای انجام آن مهیا ندید و ناگزیر از فرار شد! نویسنده «غرب و براندازی جمهوری اسلامی ایران» از انتشارات مؤسسه فرهنگی- هنری مرکز اسناد انقلاب اسلامی، در این فقره اعتقاد دارد:
«هایزر درباره چگونگی پی‌ریزی یک کودتای موفق، در خاطرات خود می‌نویسد: پیشنهاد کردم این گروه به صورت یک شورا، مرکب از ریاست ستاد ارتش و فرماندهان نیرو‌های سه گانه در‌آید و این فکر را پسندیدند. چیزی که من در واقع دنبالش بودم، این بود که نهادی شبیه ستاد مشترک خودمان ایجاد کنم که همه با هم در آن کار کنند... در پی تشکیل این گروه به عنوان یک اقدام زیربنایی، هایزر با جدیت در پی طرح‌ریزی و اجرای دیگر بخش‌های مأموریت خود برمی‌آید که عبارت بودند از: جلب حمایت ارتش از بختیار پس از خروج محمدرضا، شکستن اعتصابات و به‌دست‌گیری کنترل مراکز حساس اقتصادی و صنعتی به منظور تثبیت حاکمیت دولت بختیار، حل مسائل و مشکلات ارتش از جمله کمبود سوخت، تقسیم وظایف بین نیرو‌های سه‌گانه برای مقابله با جریان انقلاب و آمادگی برای کودتا و طراحی اقدامات لازم تبلیغاتی و روانی و سپردن رهبری آن به یک افسر امریکایی. هایزر در چارچوب اقدامات خود و با توجه به شرایط عینی جامعه، حتی ضرورت یک برخورد خشن نظامی و دست زدن به یک کشتار بزرگ را از نظر دور نداشته بود. بنابراین طرح و برنامه هایزر، ظاهراً از همه جانبه نگری برخوردار بود و تمام جوانب کار سنجیده شده بود. اما آنچه تمام برنامه‌ها را به هم ریخت، رهبری مدبرانه و هوشیارانه امام‌خمینی (ره) بود. خروج هایزر از ایران پیش از به ثمر رساندن برنامه‌هایش بی‌تردید تحت تأتیر رهبری امام بود. به این ترتیب، معمار کودتا به رغم تمامی سوابق و تجربیاتش در امور سیاسی و نظامی و حوزه اختیارات وسیعی که در ایران به وی داده شده بود، در برابر معمار انقلاب، شکست سختی را متحمل شد و او نیز فرار را بر قرار ترجیح داد. البته ناگفته نماند که پس از خروج هایزر در ۱۴ بهمن و اوج‌گیری روند انقلاب با حضور امام‌خمینی، هرچند امکان انجام کودتا طبق طرح‌ها و برنامه‌های هایزر فراهم نیامد، اما به هر حال حرکتی در روز‌های آخر عمر رژیم پهلوی با هدف سرکوب شدید و کشتار مردم صورت گرفت که گرچه به شهادت جمعی از مردم و نظامیان پیوسته به انقلاب انجامید، اما به دلیل هوشیاری حضرت امام و صدور فرمان حضور مردم در خیابان‌ها و بی‌اعتنایی به حکومت نظامی اعلام شده از ساعت ۴ بعدازظهر روز ۲۱ بهمن ۵۷، این طرح نیز با شکست مواجه شد....» 
 
 ممکن بود گروهی از خلبانان وابسته مرا نابود کنند!
ژنرال امریکایی در واپسین مأموریت خود به ایران، ناتوان و مغبون ناگزیر از ترک کشورمان شد. با این همه خوانش خاطرات وی در باره چگونگی فرار شبانه، نشان می‌دهد که وی به رغم تمام نفوذ امریکا در ایران، برای فرار با چه دغدغه‌ها و ترس‌هایی دست و پنجه نرم می‌کرده است: 
«به‌طرف اقامتگاه رفتم، کیفم را بستم و با نیرو‌های ستاد خداحافظی کردم. وقتی عازم ستاد مشترک شدیم، باران نم‌نم می‏‏‌بارید و هوا کم کم تاریک می‏‌شد. مأموران امنیتی من اصرار داشتند تا رسیدن به هواپیمای سی‌ـ ۱۳۰، سه نفر در هلی‌کوپتر از من محافظت کنند و یک نفر هم تا اشتوتگارت در کنار من بماند. با ورود به محوطه ستاد، متوجه شدیم که خدمه و هلی‌کوپتر آماده پروازند. بنابراین چمدانم را داخل هلی‌کوپتر گذاشتم و با بقیه نیرو‌های امنیتی و ژنرال گاست، خداحافظی کردم. وداع بسیار سختی بود. ما از نزدیک با هم کار کرده بودیم و پیوندی بین‌مان برقرار شده بود که فقط زمانی ایجاد می‌‏شود که دو نفر برای بقا به‌هم نیاز داشته باشند. سوار هلی‌کوپتر شدم و در هوایی تاریک و نمناک، پرواز کردیم. تا ۵۰۰ فوتی بالا رفتیم و به‌طرف مهرآباد حرکت کردیم. وقتی رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود. آنجا مورد استقبال فرمانده پایگاه هوایی و دیگر نظامیان ایرانی قرار گرفتم. در هوایی تاریک و نمناک با پای پیاده، از کنار هواپیما‌های پارک شده عبور کردیم تا به هواپیمای سی ـ ۱۳۰ برسیم. تا رسیدیم، با محافظان بالا رفتیم و وارد کابین خلبان شدیم. یکی از افراد پرسید آیا با وجود تاریکی هوا باید پرواز کنیم؟ زیرا مدتی بود که پرواز شبانه در ایران ممنوع شده بود. گفتم در هر صورت می‌‏رویم. مطمئن بودم که خدمه یا هواپیما را به مخاطره نخواهم انداخت. ژنرال ربیعی از نقشه رفتن ما اطلاع داشت و کنترل نیروی هوایی در اختیار او بود. بنابراین تنها احتمالی که وجود داشت، این بود که گروهی از خلبانان وابسته به اپوزیسیون در نیروی هوایی، بخواهند جلوی ما را بگیرند و مرا نابود کنند. همچنین ممکن بود از طرف واحد‌های ضدهوایی، به‌طرف ما موشک شلیک کنند. این افکار به‌سرعت از ذهنم گذشت، اما تصمیم گرفتم این احتمالات را کنار بگذارم. تنها وسیله دفاعی‌ای که برای پرواز نیاز داشتیم، اطراف فرودگاه مهرآباد بود و من مطمئن بودم که نیرو‌های مسلح مستقر در منطقه، با ما همکاری خوبی خواهند داشت. همانگونه که از ظاهر ما برمی‏‌آمد، خدمه حق داشتند به ما مشکوک شوند. من لباس غیرنظامی داشتم و زیر آن یک جلیقه ضد گلوله پوشیده بودم. بالا تنه‌‏ام خیلی تنومند شده بود. موی سر محافظانم، بلندتر از حد معمول نظامی بود و صورتشان را هم اصلاح نکرده بودند (هدفشان این بود که شناخته نشوند). کاملاً مسلح بودند و جلیقه ضد گلوله به تن داشتند. همیشه از خودم می‏‌پرسیدم که خدمه‌ها در اولین نگاه چه فکری کرده‌‏اند؟ نگرانی و اضطراب زیادی وجود داشت. صدا‌های خیلی ضعیفی روی بیسیم بود و اعضای خدمه کاملاً آماده بودند که خبری روی بیسیم‏‌ها بیاید. آن‌ها به‌دقت در تاریکی نگاه می‏‌کردند تا اگر علایمی از دردسر وجود داشت، ببینند. از مرز ترکیه که عبور کردیم، نگرانی‏‌ها از بین رفت و صدای قهقهه تمام خدمه به هوا برخاست، من هم احساس راحتی کردم....»
 
 و کلام آخر
و سرانجام برای فهم بهتر عادات و خُلقیات نظامی هایزر و همچنین هدف وی از سفر به ایران، خوانش این بخش از خاطرات وی مهم و بهنگام به نظر می‌آید:
«به نظر من روش درست این بود که روی سر راهپیمایان تیراندازی هوایی کنند و از گاز اشک‌آور استفاده نمایند. اگر این روش مؤثر نبود، لوله تفنگ‌ها باید پایین می‌آمد تا شکی باقی نماند که نیرو‌ها شوخی ندارند. ژنرال قره‌باغی فوراً با آقای بختیار تماس گرفت و بعد آجودانش را صدا کرد. خیلی سریع به زبان فارسی دستور آتش داد و به طرف من برگشت و گفت همانطور که صحبت کرده بودیم، اوضاع دقیقاً کنترل خواهد شد... کمی بعد گزارش رسید که نیرو‌ها طبق دستور ما وارد عمل شده‌اند. تلاش کرده بودند با تیراندازی مستقیم مردم را متوقف کنند، اما بی‌فایده بود. بنابراین رهبران آنان را شناسایی و به سمت‌شان شلیک کرده بودند. گزارش دقیقی از میزان تلفات نداشتیم....»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار