مطالعه کتاب شهید یوسف الهی مرا مشتاق زیارت کرد
سید مهدی موسوی اهل کرج، کارشناسی ارشد IT است و در حوزه GIS فعالیت میکند. او از اولین لحظات حضور تا زیارت حاج قاسم چنین میگوید: «من از زمان شهادت حاج قاسم خیلی دوست داشتم به کرمان و به زیارت ایشان بروم. این اشتیاق بعد از حضور در کاروان راهیان نور امسال بیشتر هم شد. ابتدا قصد داشتم در ۱۳ فروردین از همان جنوب کشور به کرمان بروم، اما به علت نزدیکی ماه مبارک رمضان نتوانستم، اما خالصانه خواستم تا این امکان فراهم آید. در این مدت یکی از دوستان چند بار از مزار حاج قاسم با من تماس گرفت، همین تماسها و انتقال حس و حال معنوی مزار ایشان از پشت خطوط تلفن، شوقم را برای زیارت بیشتر کرد. مخصوصاً بعد از مطالعه کتابی در مورد شهید یوسف الهی، شهیدی که حاج قاسم اصرار داشت در جوارش به خاک سپرده شود، اشتیاقم را مضاعف کرد. اواخر بهار بود که از دفتر فرمانداری فاریاب (شهری در استان کرمان) با من تماس گرفتند تا برای راهاندازی یک اتاق وضعیت از شهرستان به فاریاب بروم. برنامه سفر این بود که باید ابتدا به کرمان و از آنجا به فاریاب میرفتم. برای من که مدتها در اندیشه سفر به کرمان و زیارت مزار حاج قاسم بودم، فرصتی بود که با دل و جان به استقبالش رفتم.
بیتالزهرای حاج قاسم
زائر حاج قاسم ادامه میدهد: روز موعود فرا رسید. عصر روزسهشنبهای به کرمان رسیدم، اشتیاق عجیبی داشتم برای دیدن نشانههایی که همگی عطر حاج قاسم را با خود داشت. توصیف بیت الزهرا (س) (منزل حاج قاسم) را زیاد شنیدهبودم. در ابتدا به آنجا رفتم. بیتالزهرا قبل از اینکه تبدیل به حسینیه عاشقان اهل بیت (ع) شود، منزل شخصی سردار سلیمانی بود. خانهای که قدم به قدمش رنگ و عطر حاج قاسم را داشت. ارادت او به اهل بیت (ع) و به ویژه حضرت زهرا (س) را میشد از کتیبهها و پارچههای مشکی که بر در و دیوار حسینیه آویخته بود، احساس کرد. حسینیه با زیلوهای ساده که شبیهاش را در حسینیه امام خمینی (ره) میبینی مفروش شده بود. دیوارهای حسینیه با تصاویر شهدا مزین شدهبود. ضریح شهید گمنام، آثاری از حرم حسینی، سقف و محرابی با گچبریهای ساده و زیبا، همه و همه بر جذابیت و معنویت حسینیه افزودهبود.
آغوش پدرانه حاجی
از در و دیوار بیتالزهرا (س) بوی بهشت به مشام میرسید. نمازی خواندم و نزدیک غروب عازم گلزار شهدای کرمان شدم. آسمان سرخ گلزار و نوای ملکوتی اذان که لابهلای مزار شهدا طنینانداز شدهبود، حس و حالی عجیب بر دلم نشاند. از دوستی سراغ مزارحاج قاسم را گرفتم. به مسجدی اشاره کرد که مزار سردار شهید، پشت آن قرار داشت. به سمت مزار رفتم. در مرکز گلزار شهدا، مزار سفیدرنگ زیبایی جلوهگری میکرد، خودش بود، مزار حاج قاسم. باور کردنی نبود من امروز اینجا ایستادهام درست در چند قدمی حاج قاسم. حاجی در میان شهدای همرزم و رفقای سالهای دورش جای گرفتهبود، چقدر این حس را دوست داشتم.
از همان فاصله چشم به مردمی داشتم که اطراف مزار حاج قاسم را گرفته بودند. تیپهای متفاوتی از آدمها، کودک، جوان، پیر، مرد و زن یکی چادری، دیگری مانتویی، یکی با ریش و دیگری با چهرهای که شاید گاهی فکرش را هم نکنی که علقهای به شهدا داشته باشد. همه دور حاج قاسم را همچون نگینی گرفته بودند، اشک میریختند و دعا میخواندند. به سختی میشد از میانشان عبور کنی و خودت را نزدیک مزار برسانی. وقت زیادی هم برای ایستادن در کنارش نداشتی، همه واگویههایت، همه دلتنگیهایت را باید در چند جمله خلاصه میکردی تا نوبت به دیگری برسد، کنارش ایستادم، حس زیبایی بود، حس فرزندی که بعد از سالیان دور به آغوش پدر رسیدهباشد. خیلی حرفها بود که با حاج قاسم داشتم، چه دعاهایی که باید در کنار مزارش میکردم برای خود و کسانی که التماس دعا داشتند. چه سلامهایی که از راههای دور و نزدیک باید به ایشان میرساندم.
من کان لله کان الله له
موسوی چنین ادامه میدهد: جمعیت مشتاق هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. چشم که میچرخاندی خودت را میان جمعیتی میدیدی که از شهرهای مختلف کشور خودشان را به مزار حاج قاسم رساندهبودند، نوع پوشش و لهجهها بیانگر این نکته بود که سردار ما عاشقانی از همه نقاط کشور دارد. مردمانی از کشورهای دیگر هم حضور داشتند. آرزو کردمای کاش زبانشان را میدانستم و از آنها میپرسیدم که چه چیزی آنها را تا به اینجا کشاندهاست! اما با کمی تأمل میشد به راز محبوبیت حاج قاسم پی برد «من کان لله کان الله له»، حاج قاسم مرد خدا بود و هر کس که رابطهاش را با خدا خوب کند، خداوند رابطهاش را با خلق خوب میکند و او را محبوب مردم میکند. این است راز محبوبیت مردی که از یک طرف مأمن خانواده شهدا بود و از طرف دیگر نامش هم لرزه به تن دشمنان اسلام و ایران میانداخت. امید که زیارتش نصیب همه دوستدارانش شود.
نمیخواستم به دنیای مادی برگردم!
محمد رحیملو، طلبه است. او همراه یکی از دوستانش جهت برگزاری مراسمی مربوط به سردار سلیمانی راهی کرمان میشود و همین همراهی توفیق زیارت حاج قاسم را برای ایشان فراهم میکند. رحیملو از روز زیارتش چنین میگوید: وقتی دعوت دوستم را شنیدم، احساس عجیبی به من دست داد، نمیدانستم این سفر و زیارت نصیبم خواهد شد یا نه!
اما در دلم میگفتم این سفر دعوت خود حاج قاسم است. وقتی به کرمان رسیدیم. ابتدا پیگیر کاری بودیم که ما را تا به آنجا کشاندهبود. کار را که به پایان رساندیم، ساعت ۱۱ شب را نشان میداد. بدون درنگ راهی مزار حاج قاسم شدم. آنچه در ذهن داشتم این بود که این وقت از شب باید مزار ایشان خلوت باشد، اما وقتی رسیدم تعجب کردم، مزار حاج قاسم پر از زائر بود و تا زمانی که آنجا بودم، لحظهای خلوت نشد.
جدا شدن از حاج قاسم سخت بود
رحیملو ادامه میدهد: شور عجیبی همه مزار را فرا گرفته بود. اصلاً دلم نمیخواست از آن مکان دور و از آن فضا جدا شوم. گویی آنجا فارغ از زندگی مادی دنیا میشوی. میخواستم بمانم و به دنیای مادی بر نگردم. همین حس باعث شد چند روزی در کرمان بمانم. برای حاج قاسم حرفهای زیادی داشتم. گفتم و گفتم و از او خواستم عاقبتبخیری را برایم از خداوند طلب کند. روز آخری آنقدر جدا شدن برایم سخت بود که نزدیک بود از قطار جا بمانم. به جرئت میتوانم بگویم همه آنچه دیدم، زیبایی بود و زیبایی. با خود گفتم راز این کشش را باید در اخلاص، تعهد و ولایتمداری این سرباز ولایت جستوجو کرد.