کد خبر: 1111736
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید تازه تفحص شده شهسوار بهرامی
از آن قامت رشید یک پیراهن پاره ماند و تکه‌ای استخوان شهید شهسوار بهرامی از شهدای ماه‌های اخیر جنگ تحمیلی بود که بعد از شهادتش پیکرش در منطقه ماند و خانواده سال‌ها چشم به در و گوش به زنگ ماند تا شاید خبری از فرزند شهیدش به دستشان برسد.
فاطمه بیضایی

شهید شهسوار بهرامی از شهدای ماه‌های اخیر جنگ تحمیلی بود که بعد از شهادتش پیکرش در منطقه ماند و خانواده سال‌ها چشم به در و گوش به زنگ ماند تا شاید خبری از فرزند شهیدش به دستشان برسد. بازگشت آزاده‌ها امیدی بود که خیلی زود ناامیدشان کرد. مادر و پدر فکر می‌کردند شاید فرزندشان در میان اسرا باشد، اما هر چه تحقیق و تفحص کردند خبری نشد. مادر در غم دلتنگی و چشم انتظاری به رحمت خدا رفت و این روز‌ها آمدن نشانه‌هایی از پیکر شهید شهسوار دل پدر را شاد کرده است. با محمد بهرامی همراه شدیم تا از برادرش شهید شهسوار بهرامی برایمان روایت کند.

۵۰ شهید هشتبندی
ما اهل شهر هشتبندی استان هرمزگان هستیم. پدرم کشاورز بود و زمان جنگ تحمیلی خانواده ما در مناطق صعب‌العبور کوهستانی زندگی می‌کرد، اما با این وجود بسیاری از مردان در منطقه ما لباس رزم پوشیده و به جبهه اعزام شدند. همه سال‌های دفاع مقدس مردان با صلابت هشتبندی با غیرتی مثال زدنی مقابل دشمنان تا بن دندان مسلحی ایستادند که به خاک کشور تجاوز کرد و قصد تصرف یک به یک شهر‌های ما را داشت. حماسه مردان شهر با تقدیم ۵۰ شهید در طول تاریخ جنگ ماندگارشد.
شهادت ۴ خرداد ۶۷
خانواده ما هم مانند دیگر خانواده‌ها هر چه در توان داشت برای اسلام و کشور هزینه کرد. والدین ما مخالفتی با حضور بچه‌ها در جبهه نداشتند. زمان این نبود که دست روی دست بگذاریم و کناری بنشینیم و نظاره‌گر باشیم، برای همین برادرم شهسوار عزم جهاد کرد. او برای اولین بار درسال‌های ۶۴ و ۶۵ پس از گذراندن دور‌های آموزشی لازم به عنوان بسیجی راهی جبهه شد. از زمان حضور تا شهادتش سه مرتبه به دیدار ما آمد. آخرین بار اواخر سال ۶۶ بود که از ناحیه دست راست مجروح شد و به مرخصی آمد. اما کمی بعد اعزام شد و این آخرین وداع ما با برادر بود و در نهایت ۴ خرداد ۶۷ به شهادت رسید. همرزمان شهسوار به ما گفتند برادرم در پاتک حملات دشمن در منطقه عمومی شلمچه به شهادت رسیده است، اما پیکری از ایشان برای ما نیامد. به خاطر حمله مجدد بعثی‌ها به منطقه و قبول قطعنامه پیکر برادرم در منطقه ماند.
۳۳ سال چشم انتظاری مادر
با اینکه کودک بودم، اما آمدن آزاده‌ها را خوب به خاطر دارم. آن زمان که آزاده‌ها به وطن برمی‌گشتند از طرف سپاه یا بنیاد شهید به دنبال والدین شهدای مفقودالاثر می‌آمدند و آن‌ها را با خود می‌بردند که آزاده‌ها را از طریق تلویزیون ببینند تا شاید شهدا بین آن‌ها باشند. آن زمان در منطقه ما برق نبود. برای همین مادر و پدرم به میناب می‌رفتند، اما این آمد و رفت‌ها فایده‌ای نداشت و نتوانستند شهیدشان را بین آزاده‌ها پیدا کنند. سال‌های مفقودالاثری برادرم دوران سختی در زندگی ما بود. مادرم خیلی سختی کشید. چشم انتظاری و دلتنگی امان نمی‌داد. هرازگاهی که از نهاد‌های مختلف برای سرکشی به خانواده شهدا به منزل ما می‌آمدند، مادر منتظر بود شاید آن‌ها خبری از شهیدش آورده باشند، اما سهم مادر از شهسوار انتظار بود و انتظار که گویی تمامی نداشت. هیچ کس نمی‌تواند حال والدین شهدا به ویژه مادران چشم انتظار شهدا را درک کند. مادرمان ۳۳ سال چشم انتظار بود. چشم به در داشت و گوش به زنگ. متأسفانه پس از سال‌ها چشم انتظاری سخت و چشم به در ماندن، سال گذشته به رحمت خدا رفت و به فرزند شهیدش پیوست. تلخی چشم انتظاری پدر، اما با خبر شناسایی پیکر برادرم در شهریور ماه به پایان رسید و ایشان چشمش به جمال شهیدش روشن شد. حالا بعد از ۳۴ سال پدر به آرامش وصف‌ناپذیری رسیده است. حال باید به پدر گفت: بیا که پهلوان خانه‌ات از راه رسیده...
از دیده دل‌سوختگان چهره مپوشان‌ای آینه هش‌دار که صاحب نفسی هست
تکه استخوان و قمقمه و پیراهنی...
هرچند بعد از گذشت این همه سال از آن قامت رشید تنها تکه استخوان، پیراهن پاره پاره، قمقمه و جورابی بازگشت، اما همین که دیگر چشم انتظار نیستیم کفایت می‌کند. الحمدلله مردم شهید را از خود دانستند و استقبال بی‌نظیر و بی‌سابقه‌ای از پیکرش شد. بعد از سال‌ها مفقودالاثری پیکر پهلوان خانه ما در منطقه توکهور و استان میناب تا هشتبندی تشییع و در جوار پاک مادرمان به خاک سپرده شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار