در روزهایی که بر ما گذشت از چهل و سومین سالروز شهادت حاج مهدی عراقی و فرزندش حسام عراقی عبور کردیم. هم از این روی مناسب مینماید تا بر چگونگی حادثه و ماهیت عاملان آن مروری داشته باشیم. مقال پی آمده، در تبیین این مهم به نگارش درآمده است. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید. در روزهایی که بر ما گذشت از چهل و سومین سالروز شهادت حاج مهدی عراقی و فرزندش حسام عراقی عبور کردیم. هم از این روی مناسب مینماید تا بر چگونگی حادثه و ماهیت عاملان آن مروری داشته باشیم. مقال پی آمده، در تبیین این مهم به نگارش درآمده است. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
پیروزی انقلاب اسلامی و کلید خوردن ترورها
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و استقرار نظام جمهوری اسلامی، برخی از نیروهای به ظاهر فعال موجود، نتوانستند خود را با شرایط جدید وفق دهند. در تفکر آنان اوضاع بعد از انقلاب، با حقیقت آن و تلقیات ذهنیشان از مفهوم حکومت و تشکیل دولت متفاوت بود. از این رو به این فکر افتادند که شرایط را به نفع خود تغییر دهند، اما از آنجا که نتوانستند به شیوههای معمول حزبی و تشکیلاتی اهداف خود را به پیش ببرند، از حربه ترور برای تغییر شرایط استفاده کردند؛ گروه کوچک و بسیار محدود فرقان از جمله این گروهها بود که طی فعالیت کوتاهمدت خود، ضایعات جبرانناپذیری را به پیکره نظام جمهوری اسلامی وارد کرد و تعدادی از شخصیتهای مؤثر و توانمند نظام را از بین برد.
«فرقان»، پیشینه و خاستگاه
گروه فرقان که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در اواخر سال ۱۳۵۵ تشکیل شد، در آغاز با عنوان گروه «کهفیها» شهرت داشت و بعدها نام فرقان را از سوره فرقان (تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده و لیکون للعالمین نذیرا) گرفت. رهبر و مؤسس این گروه، طلبهای به نام اکبر گودرزی بود. او اهل لرستان، روستای دوزان در نزدیکی الیگودرز بود. از آنجا که پدرش چوپان بود، فرقانیها به او «چوپانزاده آزاد» میگفتند. او متولد ۱۳۳۸ بود، اما اقوال تاریخی سال ۱۳۳۵ را محتملتر میدانند. وی در سال ۱۳۵۱ یا ۱۳۵۲، عازم خوانسار شد و مدتی در مدرسه علمیه آنجا تحصیل کرد. سپس به قم رفت و ضمن اینکه در دبیرستان درس میخواند به مدرسه علمیه آیتالله نجفی نیز به صورت نیمهوقت میرفت و بعد از مدتی، در مدرسه شیخ عبدالحسین تهران مشغول به تحصیل شد. گودرزی در سال ۱۳۵۰، جلسات تفسیر قرآنش را در مناطق مختلف تهران، به ویژه در مسجد خمسه قلهک برپا میکرد و از پاییز ۱۳۵۵، با همکاری عدهای از دوستانش به طور جدیتر و منسجمتر، به بررسی و تدوین کتاب «ایدئولوژی توحید و ابعاد گوناگون آن» پرداخت. با توجه به جوانی و شیوه و ادبیات خاصی که او در بیان تفسیر از آن استفاده میکرد، زمینه جذب برخی از نیروهای جوان به سمت او فراهم آمد. از این پس او به صورت جدیتر، به طرح موضوعات و برداشتهای خاص خود از آیات و سورههای قرآنی پرداخت. گودرزی در سال ۱۳۵۵، به مدت یک سال تحت نظر ساواک قرار گرفت و از آن پس، زندگی مخفی خود را شروع کرد. وی در ۲۸ فروردین ۱۳۵۷ به قصد سفر به لبنان، مخفیانه عازم پاکستان شد، اما بعد از مدت کوتاهی به ایران بازگشت و پس از چندی، مطالب تفسیری خود را در قالب جزوهای به نام فرقان منتشر کرد و عملاً از این برهه زمانی بود که گروه فرقان اعلام موجودیت کرد. در نشریه فرقان علاوه بر طرح مباحث قرآنی، به مسائل سیاسی هم پرداخته میشد و به خصوص از شماره هفت به بعد، به صورت مستقیم علیه نظام جمهوری اسلامی و از شماره ۱۰ به بعد نیز رهبری انقلاب مورد نقد و تعرض قرار گرفت. بعد از مدتی مقوله تروریسم به یکی از مسائل مورد توجه گروه فرقان تبدیل شد. گروه فرقان در نوشتههای خود، عمدتاً از آثار دکتر علی شریعتی استفاده میکرد و از گفتههای او به خصوص در بحث تز «اسلام منهای روحانیت»، در توجیه اعمال و رفتار خود بهره میگرفت. بهزعم فرقانیها منش و روش سیاسی نظام جمهوری اسلامی، با حرکت تشیع علوی در تضاد و به اعتقاد آنها، نظام جمهوری اسلامی تلاشی برای برقراری حاکمیت آخوندیسم بود! تأثیرپذیری نادرست گروه فرقان از اندیشههای شریعتی، در ترورهای آنها نیز متجلی است. گودرزی در بازجویی خود درباره ترورها میگوید: «مسئله ترور، به موضعگیریهای ما در برابر نظام برمیگردد و افرادی که از نظر ما یا در قشر سرمایهدار و صاحبان زر بودهاند یا در قشر روحانی و صاحبان تزویر یا در قشر نظامی و صاحبان زور....»
وقتی «کهفیها» اسلحه میکشند
گروه فرقان قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از کنفرانس سران هفت کشور صنعتی در گوادلوپ، اعلامیهای صادر کردند و انقلاب اسلامی را زائیده توافق آن کنفرانس نامیدند. آنان اسامی سران انقلاب، غیر از امام خمینی را - که در رأس کشور قرار میگرفت- به این ترتیب نوشته بود، مرتضی مطهری، اکبر هاشمی رفسنجانی، مهدی عراقی و چند نفر دیگر. درمجموع این گروه که از لحاظ اندیشگی به شدت التقاطی و از لحاظ عملی رادیکال بود و اهداف نامشخصی را دنبال میکرد، پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با هدف براندازی نظام برآمده از آن، حذف نیروهای انقلابی را در پیش گرفت و بسا چهرههای شاخص آنان را از میان برداشت. آنها نه تنها روحانیون، بلکه افرادی از گروههای متعدد سیاسی لیبرال، سرمایهدار و نظامی و... را برای ترور انتخاب کردند و شخصیتهای مهمی، چون آیتالله مرتضی مطهری، آیتالله دکتر محمد مفتح، سرلشکر محمدولی قرنی و حاج مهدی عراقی و پسرش حسام و... را به شهادت رساندند. آیتالله ربانی شیرازی و آیتالله هاشمی رفسنجانی نیز مورد سوءقصد قرار گرفتند که جان سالم به در بردند.
گروه فرقان پس از انجام این ترورها، با رخنه برخی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در آن، لو رفت و مخفیگاه بزرگ آنان در کرج شناسایی و مقادیر زیادی سلاح، مواد منفجره و اعلامیه از آنان ضبط شد و عدهای از اعضای آن از جمله گودرزی رهبر این گروه در ۱۸دی ۱۳۵۸ دستگیر و در سوم خرداد ۱۳۵۹ تیرباران شدند. همچنین تعداد دیگری از اعضای این گروه به نامهای سعید مرآت، عباس عسکری، علیرضا شاه بابابیگ و حسن اغرلو هم، دستگیر و مجازات شدند. گویا دو نفر از اعضای این گروه هم، بعد از فرار به خارج از کشور رفتند و عدهای از آنان نیز در زندان توبه کرده و پنج نفرشان در جبهههای جنگ به شهادت رسیدند.
ترور «پیشکسوت انقلاب»
شهیدحاجمهدی عراقی که در دوران مبارزاتش بیباکی از مرگ و اشتیاقش را به شهادت اثبات کرده بود، در اولین روزهای شهریور سال ۱۳۵۸، با ناراحتی به دوست و همرزم قدیمش حبیبالله عسگراولادی گفته بود: «از زندان آزاد شدیم، نهضت تبدیل به انقلاب و بحمدالله موفق شد و ما گرفتار کارهای اجرایی شدهایم، نکند در رختخواب حرام و از شهادت محروم شویم و چیزی را که سالیان دراز آرزویش را داشتیم از دست بدهیم. ما همراه شهیدان فراوانی بودهایم که آنها را با پیکر خونآلود به خاک سپردیم، نکند خون خودمان حرام شود!.»
این انتظار عراقی چند روزی بیشتر به طول نینجامید، چراکه در صبحگاه چهارم شهریور ۱۳۵۸ هنگامی که همراه پسرش حسام و حسین مهدیان- مدیر مسئول روزنامه کیهان - سوار بر ماشین خود به سمت مؤسسه کیهان در حرکت بودند، از سوی سه موتور سوار از گروه فرقان (علی اسدی، رضا یوسفی و محمد متحدی) مورد هدف قرار گرفتند. حسین مهدیان و محافظ او مجروح شدند که بعد از مدتی بهبود یافتند، اما عراقی و پسرش حسام که به قول آیتالله خامنهای «عراقی او را هم که در شیرخوارگی رها شده بود و در نوجوانی باز پس گرفته بود با خود به مهمانی و ضیافت الهی برد»، به شهادت رسیدند.
روایتها از «روز واقعه»
حسین مهدیان که خود شاهد این حادثه بود و در آن به شدت زخمی شد، در این باره میگوید: «صبحها و عصرها با هم میرفتیم، میآمدیم و از بس کار زیاد بود از این فرصت رفت و آمد استفاده و مشکلاتمان را در همین فرصت کوتاه مطرح میکردیم و معمولاً در ساعت ۷:۱۰ صبح به منزل ما میآمدند. روز یکشنبه چهارم شهریورماه آمدند و چند تلفن زدند و بیرون آمدیم. ایشان پشت فرمان نشستند و من بغل دستشان. ماشینشان پیکان بود. حسام پشت سر من و محافظ و پشت سر ایشان نشسته بود. منزل ما، سه چهار خانه مانده به انتهای یک کوچه بنبست بود، وقتی به سر کوچه رسیدیم که وارد خیابان اصلی بشویم، شخصی در کنار ما ظاهر شد و اتومبیل ما را به رگبار بست! از همان گروهی که شهید مطهری، شهید مفتح و شهید قرنی را زدند؛ یعنی گروه فرقان. در پیادهرو کمین کرده بودند و یوزیهای قوی اسرائیلی دستشان بود و رگبار را از طرف من به ماشین بستند، طوری که در آهنی منزل روبهرو سوراخ سوراخ شد. همین که رگبار مسلسل شلیک شد، من در یک لحظه دیدم که شهید عراقی از آنجا تکان خورد و ایستاد و دیگر هیچ چیز را متوجه نشدم. سه تا گلوله به من اصابت کرد. دو تا به کتف و دیگری به دستم خورد. آنچه از آخرین لحظه شهادت ایشان در ذهنم هست، قامت ایستادهشان بود، یعنی در لحظه شهادت هم در مقابل دشمن سر خم نکرد و ایستاده شهید شد. آن روز هولناک و آن صبح را همیشه به یاد میآورم که هر دو با هم از در بیرون رفتیم و تقدیر الهی بود که به من عمر دوبارهای داده شد، شاید در این مدت کوتاه عمر بتوانیم آن تجربههای گذشته را برای نسلی که آن دوره را ندیدهاند که این انقلاب به چه بهایی به دست آمده، منتقل کنیم و همیشه از خداوند استدعا میکنم اگر در این عمر دوباره، کار خیری از ما سر میزند، شهید عراقی و حسام و حتی مادر حسام را در برکات و ثواب آن شریک بفرماید....»
محمد، پاسدار محافظ حسین مهدیان که در لحظه وقوع سوءقصد، در داخل اتومبیل حاج مهدی عراقی و به طور معجزهآسایی جان سالم به در برده بود، در حالی که حالت شوک به او دست داده بود، در بیمارستان ایرانمهر لحظات وقوع حادثه را چنین تشریح کرد: «حاج مهدی عراقی هر روز صبح با اتومبیل پیکان آبیرنگ خود، به منزل حاج حسین مهدیان میآمد و در ساعت ۷ صبح، حاج حسین مهدیان و مرا سوار اتومبیل خود کرده و به محل روزنامه کیهان در مرکز شهر میرساند. صبح امروز نیز حاج مهدی عراقی و فرزند جوانش حسام عراقی به منزل حاج مهدیان آمدند تا به اتفاق یکدیگر، به روزنامه کیهان برویم. وقتی به اتفاق حاج مهدیان از منزل بیرون آمدیم، حاج مهدی عراقی در پشت فرمان اتومبیل قرار گرفت و حاج مهدیان در صندلی جلو کنار حاج مهدی عراقی نشست. من نیز در صندلی عقب و حسام فرزند آقای عراقی نیز در کنار من نشست. هنوز چند قدمی از منزل دور نشده بودیم که در نبش کوچه رامین و زمرد، موتورسیکلت سواری که دو نفر بر ترک موتور او نشسته بودند، به سوی اتومبیل ما آمدند و در سمت راست ما قرار گرفتند. ناگهان دو نفری که بر ترک موتورسیکلت نشسته بودند، مسلسلهای یوزی خود را به سوی ما گرفتند و اتومبیل را به رگبار بستند. اولین گلوله به حسام عراقی اصابت کرد و پیکر متشنج او روی زمین افتاد. گلولههای بعدی نیز به آقای مهدیان و حاج مهدی عراقی اصابت کرد و من که شوکه شده بودم، نتوانستم از اسلحه خود استفاده کنم و سوءقصدکنندگان با استفاده از فرصت گریختند....»
سوءاستفاده اصحاب ترور، از سادهزیستی مبارز دیرین
عراقی با آن جایگاه و سوابق، در حالی که به شهادت رسید نه در ماشین ضدگلوله نشسته بود و نه با اسکورت، بیسیم و محافظ رفت و آمد میکرد و نه پست و مقام آنچنانی داشت. تنها فرزند ۱۹ سالهاش، محافظ او بود. حتی به روایتی از داشتن محافظ امتناع میکرد. این نکته میتواند، درس و الگوی مهمی برای سیاستمداران و مسئولان نظام باشد. امیر عراقی فرزند ارشد عراقی در اینباره میگوید: «بعد از ترور آقای هاشمی رفسنجانی، عدهای پیش حاج آقا برای محافظت آمدند و گفت: من در اطرافم سد گوشتی نمیخواهم! تازه چه کسی گفته که جان من عزیزتر از جان شماهاست؟ همه اینها یک طرف، اگر قرار باشد روزی من تیر بخورم، همه شماها هم که باشید تیر به من میخورد، ولی به شماها نمیخورد. پس بلند شوید بروید، چون نه جا دارم که شماها را نگه دارم و نه دوست دارم اطرافم شلوغ باشد، من دوست دارم با مردم باشم. اعتقاد داشت که قسمت هر چه باشد، همان میشود....»
چرایی ترور مردی که حفاظت را نپذیرفت
ظاهراً در روز واقعه، شرایط برای ترور شهیدحاج مهدی عراقی کاملاً مساعد بود، چنانکه به گفته برخی از اهالی محل، چندین روز قبل از ترور، موتورسواران مشکوکی در محل رفت و آمد میکردند و در روز حادثه، خیابانهایی را برای اجرای دقیق ترور بسته بودند. رهبر این گروه، یعنی اکبر گودرزی در اعترافات خود، درباره علت و انگیزه ترور مهدی عراقی چنین اظهارنظر کرده است: «در رابطه با مهدی عراقی هم مسئله ریاست زندان قصر و بر طبق اطلاعات ما، شکنجه افراد بیگناه یا حداقل کسانی که هنوز گناهکاری آنها ثابت نشده است و همکاری با رژیم فعلی و ارتباط با سرمایهداران بزرگ و... از انگیزهها بوده است....»
به زعم فرقانیها، آنها مرتجعان و همدستان آنان را ترور میکردند و به اعتقاد آنها، مهدی عراقی یاور ارتجاع در بازار و تشکیلات مساجد بود! عراقی در حالی به دست این گروه ترور شد که قبل از پیروزی انقلاب آنان را میشناخت، به طوری که یکی از اعضای این گروه به نام آشوری، درباره وحدت با کمونیستها و مسائلی از این دست، قبلاً با او تماس گرفته بود و مهدی عراقی نسبت به انحراف آنان آگاهی داشت. درباره دلایل ترور حاج مهدی، نظرات مختلفی وجود دارد. بنابر اعتقاد برخی، دشمنی و نفرت گودرزی و یارانش در گروه فرقان با انقلاب، دلیل ترور عراقی شد، چراکه آنان با هر کسی که با نظام جمهوری اسلامی همکاری میکرد، مخالف بودند. آنان میکوشیدند تا تمام نقشآفرینان در انقلاب اسلامی و بازوان اجرایی امامخمینی را از بین ببرند. برخی دیگر معتقدند از آنجا که مهدی عراقی عنصری کلیدی در کمک به رهبر انقلاب بود، آنان برای ضربه زدن به ایشان، دست به این اقدام زدند. مرحوم حبیبالله عسگراولادی منشأ این ترور را اختلافات عراقی با رهبران مجاهدین خلق، در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ میداند: «یکی از مسائلی که در پاریس مطرح بود، موضوع مجاهدین خلق بود. شهید عراقی از زمان زندان، سعی در اصلاح آنها داشت و میگفت باید این بچهمسلمانها را نجات داد و به این موضوع خوشبین بود. در پاریس هم که اعضای مجاهدین خلق بودند، سعی میکرد به آنها کمک و آنها را اصلاح کند... یکبار در پاریس جریانی پیش آمد که شهید عراقی به خدمت امام رفت تا توصیه بچههای مجاهدین خلق را بکند که امام فرمودند اینها از ریشه وضعشان خراب است و اعتقادات درستی به خدا، نبوت و قیامت ندارند. سپس فرمودند اینها باید خودشان را اصلاح کنند. بعد از فاصله کمی از این جریان هم، به ایران آمدند و از همان روزهای اول، منافقین شروع به صحبت علیه شهید عراقی کردند و از همان موقع در فکر ترور و حذف وی بودند که بالاخره در ۴ شهریور ۱۳۵۸ آن را اجرا کردند. دیدید که کینه آنها از شهید عراقی، به قبل از انقلاب و در پاریس برمیگشت....»
تنها مراسم تشییع که امام خمینی در آن شرکت کرد
پیکر مهدی عراقی و پسرش حسام در میان حزن و اندوه فراوان مردم به حسینیه ارشاد منتقل شد، اما به دستور امامخمینی به قم منتقل گردید. مردم در حالی که با حزن و اندوه بسیار، گلهای سرخ روی جنازه مهدی عراقی و پسرش میریختند، فریاد میزدند: «عراقی، عراقی شهادتت مبارک.» در نهایت پیکر مهدی عراقی و پسرش در جوار بارگاه حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد، در حالی که نزدیک به نیممیلیون نفر از جمله امامخمینی آن را تشییع کردند! با توجه به مکانتی که حاج مهدی از آن برخوردار بود و توجه وافری که به طبقات محروم و مظلوم جامعه نشان میداد، جای تعجب نبود که چنین جمعیت عظیمی، در مراسم خاکسپاری وی حاضر شوند. حضور امامخمینی در این مراسم، نشان از میزان اعتبار و اهمیت او نزد رهبر انقلاب دارد. مسئلهای که به ندرت در طول زندگی امامخمینی دیده شده بود و این شدت علاقه ایشان متوجه کمتر شخصیت انقلابی گشت. فقدان عراقی، خسارات بسیار سنگینی بود. به گونهای که امام در فقدانش گریست و ملتهب شد و بعد از اینکه تا پاسی از شب بر سر مزار حاج مهدی نشست و دعا کرد در جمع خانوادهاش حضور یافت و تعابیری را برای حاج مهدی به کار برد که برای بسیاری که او را نمیشناختند، عجیب مینمود: «من ایشان را حدود ۲۰ سال است که میشناسم، مهدی عراقی یک نفر نبود، او به تنهایی ۲۰ نفر بود. حاج مهدی عراقی، برادر و فرزند خوب و عزیز من بود. شهادت ایشان برای من بسیار سنگین بود، اما آنچه مطلب را آسان میکند، آن است که در راه خدا بود. شهادت او بر همه مسلمین مبارک باشد. او باید شهید میشد. برای او مردن در رختخواب کوچک بود!....» نادر عراقی فرزند کوچک مهدی عراقی در آن جلسه در حضور امامخمینی، از تبعیت محض و بیچون و چرای پدرش از امامخمینی صحبت کرد و ادامه داد: اگرچه ما این دو نفر را از دست دادیم، اما قلب میلیونها نفر را متوجه به خود دیدهایم و دل آنها را در دست داریم. در این هنگام امام فرمود: «شما خدا را دارید که فوق هر نیرویی است!»