«يكساله بود که نذر كردم، عاشوراها حتماً لباس مشكي تنش كنم. وقتي آمد مرخصي و خواست برگردد، گفتم حالا كه داري ميروي و ماه محرم است پس بايد لباس مشكي بپوشي. دوازدهم يا سيزدهم محرم بود كه خبر شهادتش را دادند.» اينها بخشي از روايت مادرانه حليمه شاماني از شهيد عمليات محرم، سعيد شاماني است. سعيد با لباس مشكي عزاي امامحسين (ع) در عمليات محرم شركت كرد و نهايتاً در 16 آبان 1361به شهادت رسيد.
مؤسس انجمن اسلامي
شهيدسعيد شاماني متولد 20شهريور1343 تهران بود، از همان سربازان در قنداقي كه امامخميني (ره) به آنها دلبسته بود. حليمه شاماني مادر شهيد ميگويد: «من چهار پسر و پنج دختر داشتم. سعيد چهار ساله بود كه راهي دامغان شديم. او در همانجا به مدرسه رفت و دوران دبيرستان در رشته رياضي تحصيل كرد. پسرم به كارهاي فني علاقهمند بود. در تابستان به كارآموزي در رشتههاي لولهكشي ساختمان و تعميرات وسايل برقي ميرفت و توانست مدرك فني حرفهاي را هم در اين رشته بگيرد. بيشتر وقتش در پايگاه بسيج صرف ميشد. سعيد از مؤسسان انجمن اسلامي دبيرستانش بود.»
بوسه بر دستان مادر
هنور دبيرستان را به اتمام نرسانده بود كه حالوهواي جبهه او را هم راهي كرد. سعيد سوم دبيرستان بود و در رشته رياضي درس ميخواند، درسش هم خوب بود. وقتي پدر و مادر از تصميم سعيد مطلع ميشوند، به او ميگويند درست را بخوان و به دانشگاه برو. همه كه نبايد به جبهه بروند. سعيد كمي مكث میکند و میگوید، جبهه بهترين دانشگاه است، آنجا آدم ساخته ميشود و دنيا و آخرتش را آباد ميكند.
مادر در ادامه اصرارهايش به سعيد میگوید، پسرم اگر به جبهه بروی، شهيد ميشوي، آنجا كه حلوا خيرات نميكنند. سعید گفت من ميدانم جنگ است، سختي دارد، ولي من چه فرقي با ديگران دارم؟ مادر میگوید فرقش اين است كه تو كمسنوسالي و نميتواني از خودت دفاع كني. سعيد رو به من كرد و گفت گر نگهدار من آن است كه من ميدانم، شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد. گفتم ماشاءالله به اين زبون، حريف زبونت كه نميشوم. برو. ساك به دست مرا بوسيد و گفت قربان مادرم بروم كه با رضايت من را به جبهه میفرستد. بعد هم از زير قرآن ردش كردم و همراه با بچههاي بسيج به جبهه رفت.
آرپيجيزن
مادر شهيد ميگويد، سعيد آرپيجي زن بود. آخرين بار كه براي خداحافظي آمده بود، هيكلي و چاقتر شده بود. نگاهش كردم و با لبخندي گفتم سعيدجان چاق شدي، آنجا چه خبر است؟ گفت جبهه جاي خوبي است. شماها قبول نميكنيد. نان و خرماي آنجا به جسم آدم و دعاي توسل و كميل جبهه به روح آدم ميسازد.
عمليات محرم
رضا ترابي، همرزم شهید نحوه شهادت سعيد را اينگونه بيان ميكند: «عمليات محرم بود که من و سعيد جلو رفته بودیم. وقتي از پشت خاكريز نگاه میكرديم میدیدیم تانكهاي دشمن با تلاش فراوان چاله و چولهها را پشتسر ميگذارند و بهسمت ما میآیند، سعيد كولهپشتياش را به من داد و آماده تيراندازي شد. از هم فاصله گرفتيم، ناگهان عراقيها آتش ريختند و از هم جدا شديم. همان لحظه گلوله به پشت گردن سعید خورد و به زمين افتاد.»
شهيدسعيد شاماني هم آرپيجيزن بود و هم مسئول تخليه شهدا. او بعد از هفت ماه و 19 روز حضور در جبهه در شانزدهم آبان 61در منطقه عينخوش با برخورد گلوله دشمن در عمليات محرم به شهادت رسيد و پيكر مطهرش پس از تشييع در گلزار شهداي فردوس رضا دامغان آرام يافت.
مادر در ادامه آخرين وعده ديدارش با شهيد اينگونه روايت ميكند. يكساله بود که نذر كردم عاشوراها حتماً لباس مشكي تنش كنم. وقتي آمد مرخصي و خواست برگردد، گفتم حالا كه داري ميروي و ماه محرم است پس بايد لباس مشكي بپوشي. دوازدهم يا سيزدهم محرم بود كه خبر شهادتش را دادند.
جاي خالي شهدا
در پايان همكلامي با مادر شهيد او به شاخصههاي اخلاقي شهيد اشاره ميكند و ميگويد: «سعيد با اينكه كمسنوسال بود، اما فكر و انديشه بالايي داشت. به خانواده شهدا سر ميزد و چيزهايي را كه نياز داشتند براي آنها تهيه ميكرد. به پدر و مادر شهيدي كه در محلهمان بود، محبت ميكرد. يك روز گفت امروز به خانه پدر شهيد رفتم و بشكه نفت را به در خانهشان رساندم. سر راهم چند تا نان گرفتم و برايشان بردم. پيرزن و پيرمرد در حقم دعا كردند و گفتند سعيدجان! وقتي تو را كنارمان ميبينيم، جاي خالي فرزند شهيدمان را كمتر احساس ميكنيم. اين حرفشان خوشحالم كرد.»
توفيق شهادت
شهيد سعيد شاماني در ابتداي وصيتنامهاش اينگونه نوشته بود: «اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك»
ملتي كه شهادت دارد، اسارت ندارد. امام خميني(ره)