چندی پیش برای دیدار با خانواده شهید مدافع حرم عینالله مصطفایی راهی استان البرز شدم و به خانه شهید مصطفایی رفتم که در آخرین اعزام به سوریه در تاریخ ۹ آبان ۹۴ مفقود شده بود. اما به خواست خدا پیکر شهید بعد از شش سال تفحص در ۲۰ مرداد ۱۴۰۰ به آغوش خانوادهاش بازگشت چندی پیش برای دیدار با خانواده شهید مدافع حرم عینالله مصطفایی راهی استان البرز شدم و به خانه شهید مصطفایی رفتم که در آخرین اعزام به سوریه در تاریخ ۹ آبان ۹۴ مفقود شده بود. اما به خواست خدا پیکر شهید بعد از شش سال تفحص در ۲۰ مرداد ۱۴۰۰ به آغوش خانوادهاش بازگشت. در ادامه به بهانه برگزاری مراسم اولین سالروز تدفین پاسدار شهید عینالله مصطفایی در تاریخ ۲۶ مرداد که در امامزاده حسن (ع) کرج برگزار شد، گفتوگویی با همسرش بهاره حمزهلویی انجام دادیم. او در این مجال از روزهای آشنایی تا شهادت، مفقودالاثری و چشم انتظاریهایی گفت که در این شش سال برایش به سختی و تلخی گذشت.
برای شروع از آخرین دیداری بگویید که همسرتان برای همیشه از خانه رفت و دیگر بازنگشت.
آخرین اعزام شهید عین الله مصطفایی در ۱۶ مهر ۱۳۹۴ بود. همسرم از زمان اعزام تا روز ۹ آبان با ما در ارتباط بود. اما از این تاریخ تا ۲۰ مرداد ۱۴۰۰ که خبر شهادتش را به ما دادند، از ایشان بیاطلاع بودیم. در این مدت با پیگیریهایی که انجام دادیم، متوجه شدیم وضعیت ایشان اصلاً مشخص نیست. احتمال اسارت و شهادتش برابر بود. نهایتاً مفقودالاثراعلام شد و گفتند صبر کنید و منتظر باشید. جملهای که در این شش سال بارها و بارها آن را شنیدم و به خودم گفتم: «من حتی یک ماه را هم نمیتوانم دوام بیاورم.»، اما یک سال، دو سال، سه سال، چهار سال و نهایتاً شش سال از آن روز با انتظار سپری شد و گذشت. شش سالی که برای خیلیها تنها یک عدد به حساب میآید، روزها و شبها و تمام لحظاتش برای من به سختی و تلخی گذشت. نهایتاً در ۲۰ مرداد ۱۴۰۰ خبر شهادت عینالله را با تفحص و شناسایی پیکرش از طریق آزمایش دی انای دادند. همسرم ماه محرم به منطقه اعزام شد و پیکرش در محرم شناسایی و در شب تاسوعای ۱۴۰۰ در امامزاده حسن (ع) کرج دفن شد.
نحوه شهادتشان چطور بود که در این مدت از وضعیتشان اطلاع دقیقی در دست نبود؟
۹ آبان ۱۳۹۴ عین الله و همرزمانش وارد عملیاتی میشوند که از پیش تعیین نشده بود. عینالله فرماندهی عملیات را بر عهده داشت و جلوتر از نیروهایش حرکت کرد، خوب هم پیشروی داشتند که متأسفانه زیر آتش سنگین دشمن قرار گرفتند. عدهای که عقبتر از ایشان بودند متوجه حجم آتش شدند و عقبنشینی کردند. ایشان و چند نفر که همراهش بودند در منطقه ماندند. نیروهایی که عقب برگشتند، با آن حجم آتش احتمال شهادت عینالله را دادند. حدود سه چهار ساعت بعد عینالله با بیسیمی که به همراه داشت با بچهها تماس گرفت و به آنها گفت مجروح شده و نقطهای را که در آن مستقر بوده اعلام کرد و از بچهها خواست اگر میتوانند به کمکش بروند. دوستانش که صدای عینالله را شنیدند، اقدام کردند، اما منطقه کامل دست داعشیها بود. این تماس تا سه بار تکرار شد و بار سوم حدود ساعت ۴ صبح بود که عینالله به دوستانش گفت: «خون زیادی از بدنم رفته و احساس سردی میکنم.» او با همرزمانش پشت بیسیم خداحافظی کرد و گفت: «من این بیسیم را معدوم میکنم یا علی»
این آخرین مکالمات ایشان بود. با توجه به شرایط عینالله، دوستانش احتمال بیهوشی و بعد اسارتش را دادند. سپس به من گفتند ۴۵ روز دیگر عملیات میکنیم و بعد نتیجه را به شما اطلاع میدهیم. من با خودم میگفتم مگر میشود ۴۵ روز دیگر دوام بیاورم. اما نه تنها ۴۵ روز بلکه شش سال دوام آوردم و همه اینها لطف خدا بود. من خیلی مقابل این امتحان ضعیف بودم. بعد از ۴۵ روز عملیات شد، پیکرها را هم از منطقه آوردند، اما دی انای شهدا مطابقت نداشت و اینگونه فصل جدید زندگی من یعنی «فصل انتظار» از محرم سال ۹۴ تا مرداد سال ۱۴۰۰ آغاز شد.
چشم انتظاری سخت است، این ایام را چگونه سپری کردید و چطور با بیخبریهای این سالها کنار آمدید؟
واقعاً دوران خیلی سختی بود. تنها انتظار نبود، درد بیخبری و نگرانی این انتظار را برایم سخت و سختتر میکرد. تمام روزها، ساعتها و ثانیههایش به عینالله فکر میکردم. فقط زمانی که خواب بودم آن هم اگر میخوابیدم از فکر او جدا میشدم. بعد از او شبها بیدار میماندم. هوا که روشن میشد چند ساعت میخوابیدم. دائم در حال تضرع و استیصال و درماندگی به سوی خدا بودم. مدام میگفتم: «خدایا او را به من برگردان.» هر کاری میکردم نمیتوانستم خودم را قانع و راضی کنم.
دوست داشتم خبری از عینالله بشنوم. بیخبری بسیار مرا عذاب میداد. در آن روزهای دلتنگی خیلی که اذیت میشدم حرفهای دل و بغضهای گلوگیرم را برایش مینوشتم. گاهی با او دعوا میکردم و در ادامه قربان صدقهاش میرفتم. هنوز آن نوشتهها را دارم. هر کس هم هر راهی جلوی پایم میگذاشت آن را انجام میدادم؛ نذر و نیازهایی که شاید خیلی زود جواب بگیرم. همیشه در دعاهایم از خدا میخواستم برگردد، خودش برگردد، سالم هم باشد و اگر اینطور نیست من ترجیح میدهم در این انتظار بمانم. میدانستم خدا دلم را نمیشکند.
خیلی نذر و نیاز کردم. نبودنش سخت بود. درد بیخبری تلخ بود، اما خدا در این سالها انتظار، چشمههایی را نشان میداد که بگوید من هستم. آرام باش، هوایتان را دارم. عینالله بعد از آخرین تماس با همرزمانش خودش را هر طور شده به پناهگاهی که ۲۰۰ متری محل استقرار و اعلام به نیروها بود، میرساند. او نمیخواست با آن شرایط دست دشمن بیفتد. او شش سال در آن پناهگاه ماند تا تفحص و شناسایی شد. نمیدانم در لحظات آخر و در آن تنهایی چه بر او گذشت و با خدای خودش چه درددلها کرد. همسرم ۲۰ مرداد ۱۴۰۰ در امامزاده حسن (ع) کرج تدفین شد.
ماجرای تدفین شهیدتان در امامزاده حسن چه بود؟
جای تعجب داشت که پیکر عینالله در جوار امامزاده حسن (ع) دفن شود. برای تدفین و تشییع شهید با من تماس گرفتند و از من خواستند اگر محلی برای تدفین شهید مد نظرمان است اعلام کنیم. ابتدا به آنها گفتم شهید را در جوار پنج شهید گمنامی که در نزدیکی منزل ما هستند دفن کنید که گفتند نمیشود. بعد همانطور که داشتم با آنها صحبت میکردم چشمم به عکس عینالله افتاد و بیآنکه زمینهای داشته باشم، گفتم عین الله را در امامزاده حسن (ع) دفن کنید. شهید عینالله از همان جوانی هیئتهای امامزاده حسن را میرفت. مداحی مرحوم ثبتی را خیلی دوست داشت، همیشه میگفت: «هیئتهای محرم و دهه فاطمیه امامزاده حسن (ع) خیلی به من میچسبد.»
گفتند: «به شهدای قبل از ایشان اجازه دفن ندادند. ما مطرح میکنیم، اما احتمالاً موافقت نشود، شما جایی دیگر را برای تدفین شهید پیشنهاد بدهید.» فردای همان روز قرار شد برای اولین دیدار به معراج شهدا بروم. حالم دگرگون بود. همین که به پایین پلهها رسیدم، برادرم آمد و با بغضی که داشت به من گفت: «باورت نمیشود! امامزاده حسن (ع) هماهنگ شده است و میتوانیم شهیدمان را آنجا دفن کنیم.» یک لحظه از خوشحالی اشکم سرازیر شد. بارها خدا را شکر کردم که لطفش در لحظه لحظههای زندگی شامل حال من شده است. بعد از دیدار با عینالله در معراج برای قدردانی از مسئولان امامزاده آنجا رفتم.
متولی امامزاده آمد و از آخرین دیدارش با عین الله در امامزاده حسن برایم گفت: «روز آخری که همسرتان میخواست به منطقه اعزام شود به امامزاده حسن (ع) آمد. کمی صحبت کردیم و عینالله گفت امروز آمدم به آقا سلامی بدهم و بروم. امروز روز اعزام است. بعد هم رفت روبهروی ضریح و گوشهای ایستاد بدون حرکتی خیره به ضریح نگاه کرد. زمان زیادی آنجا بود. بعد آمد از ما خداحافظی کرد و رفت. این دیدار از ذهنم پاک شده بود. سالهایی هم که مفقود شد، به خاطر شرایطش چندان نامی از او نبود. امروز آمدند و گفتند همسر شهید این تقاضا را دارد که پیکر شهید عینالله اینجا دفن شود ما موضوع را با مسئولان مطرح کردیم و همه بر خلاف آن تصور ذهنی ما موافقتشان را اعلام کردند.»
پیش از عینالله شهدای دیگر اجازه دفن نداشتند. خیلی خوشحالم که شهیدم در جوار امامزاده حسن است. این علاوه بر اینکه لطف خدا بوده یکی دیگر از الطاف عینالله نسبت به من است که هر هفته بر حسب قرارم میروم از معنویت امامزاده هم بهره میبرم. روز هشتم محرم یعنی شب تاسوعا تکهای از پیکرش که برایمان آورده بودند، در امامزاده حسن (ع) آرام گرفت و مأمنی برای آرامش من و امیررضا و خانوادهاش شد. امیررضا علاقه خاصی به آنجا دارد. وقتی میرویم سر مزار پدرش، به آن میچسبد و همه دلتنگیهایش را آنجا تلافی میکند. بعد از عینالله، شهید محمد نوروزی را هم در جوار امامزاده حسن (ع) تدفین کردند.
از زندگی شهید عینالله مصطفایی بگویید. دوران کودکی و نوجوانیشان چطور گذشت؟
شهید عینالله مصطفایی ۳۱ شهریور ۱۳۵۸ در اسلامآباد کرج به دنیا آمد. ایشان فرزند دوم خانواده بود. چهار برادر و دو خواهر داشت. به گفته مادرش دوران کودکی پر جنب و جوشی داشت. عینالله از دوران نوجوانی علاقه شدیدی به بسیج نشان میدهد و عضو پایگاه محلشان میشود. مادرشان تعریف میکرد: شبها هم در حال انجام امور پایگاه بود. در مناسبات و مراسمهای مذهبی پایگاه گاهی دیر به خانه میآمد و گاهی شب را هم در پایگاه میماند. اخلاق و منش عین الله باعث جذب بسیاری از دوستانش به بسیج شد. کسانی که حالا مسیر زندگیشان را مدیون عین الله میدانند و میگویند: «اگر آن روش و منش عینالله برای جذب ما به بسیج نبود، مشخص نبود ما حالا در کدام مسیر قرار میگرفتیم.» عینالله تعدادی از دوستانش را تشویق میکند برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه بروند و درس طلبگی بخوانند که الحمدلله در حال حاضر دارای جایگاه خوبی هستند. او تعدادی را هم همراه خودش به سپاه میبرد. شهید توانست پایهگذار هیئت عزاداری در کرج باشد که همچنان این هیئت مشغول فعالیت است. او از همان دوران جوانی برای امرار معاش روی پای خودش ایستاد و دنبال کسب رزق حلال بود. معتقد بود مال حلال تأثیر زیادی بر عاقبت بخیری دارد.
چه شد که خدمت در سپاه را انتخاب کرد؟
همسرم سال ۷۶ به خدمت سربازی رفت و از همان دوران جذب نیروی قدس سپاه شد. از سال ۸۷ هم مأموریتهای برون مرزی ایشان آغاز شد. وقتی هم که در ایران بود کلاسهای آموزشی تیراندازی برگزار میکرد. ایشان در انجام مأموریتهای محوله بسیار دقیق بود و در هر شرایطی به نحو احسن مأموریتهایش را انجام میداد. وقتی به خانه میآمد پوستش یا از سرما سوخته بود یا از گرما.
چطور با ایشان آشنا شدید؟ هنگام ازدواجتان پاسدار بود؟ شناختی از زندگی با یک فرد نظامی داشتید؟
من از قبل شناختی نسبت به ایشان نداشتم. یکی از اقوام خانوادهشان که ما از قبل با ایشان ارتباط خانوادگی داشتیم عینالله را به خانواده معرفی کرد و به مادرم گفت در میان اقوام ما پسری هست که به نظر من خیلی اخلاق و رفتارش با دختر خانم شما مطابقت دارد، اگر اجازه دهید معرفی کنیم. آن زمان من ۱۸ سال داشتم. اواخر سال ۸۱ ایشان خواستگاری من آمد و دو ماهی گذشت تا ما به خانوادهشان جواب دادیم. در این مدت توفیقی حاصل شد تا من به زیارت راهیان نور در جنوب بروم. ۱۰ روز بعد از رفتن من خانوادهشان با خانواده ما تماس گرفتند. مادر با من صحبت کرد و گفت این بندگان خدا منتظر جواب هستند. من دنبال فرصت بیشتر بودم که فکرهایم را کنم. آن سفر معنوی مقدمهای شد تا از نزدیک با مفهوم شهید و شهادت آشنا شوم. در سفر با خودم فکر میکردم این شهدا چطور از علایق و تعلقات دنیاییشان گذشتند و به اینجا آمدند. با این همه سختی و دشواریهای جنگ ساختند و فداکاری و ایثار کردند تا به شهادت دست پیدا کردند.
من آن زمان نمیدانستم شرایط شغلی عینالله به گونهای است که به مأموریت خواهد رفت. آن دوران جنگی نبود. وقتی از راهیان نور برگشتم، جواب مثبت را دادم و چهارم فروردین سال ۸۲ عقد کردیم و فصل زیبا و دلنشین زندگیام به شکلی واقعی شروع شد. هر روز و هر ساعت عینالله بیشتر در دل من جا پیدا میکرد و بیشتر عاشقش میشدم. من به تشویق عینالله برای ادامه تحصیل وارد حوزه شدم. خدا را شکر خیلی خوب بود. هر چه میگذشت میگفتم عینالله جان خیلی خوب شد که من را راهنمایی کردی. دروس حوزه سنگین بود و او هم همراهی میکرد تا بهتر درس بخوانم و فعالیت کنم. او بسیار مهربان بود. چهار سال بعد در سال ۸۶ خداوند فرزندی به نام امیررضا به ما عطا کرد. از روز جداییمان تا امروز مهربانیها و محبتهای اوست که در ذهنم ماندگار شده است. بهترین روزهای زندگیام از روزهای آشنایی با عینالله شروع شد. من مفهوم زندگی را با ایشان درک کردم.
خواست خدا بر این بود که انتظار شما بعد از شش سال به پایان برسد. بعد از بازگشت پیکر شهید چه حس و حالی داشتید؟
عینالله همیشه میگفت خواسته قلبی من این است که بروم و برنگردم. شهدا میخواهند تمام و کمال بروند. هم جان و هم جسم و هرچه امانت خداوند است. خوبیهای همسفر زندگیام با شهادت کامل شد. سالها انتظار کشیدم، اما خواست خدا این بود که پیکر ایشان بازگردد و تسکین دهنده ما باشد.
من روزهایی که امیدم را از دست داده بودم ثانیه شماری میکردم او را بار دیگر زنده ببینم و برایش از سالهای چشم انتظاری بگویم؛ از حرفهایی که در این مدت بر دلم مانده است برایش صحبت کنم، اما خدا من را با دادن خبر شهادتش آرام کرد. خداوند هیچ مقطعی بندههایش را درمانده نمیگذارد. مشکل ما این است که در مشکلاتمان راهکار را در جایی دیگر جستوجو میکنیم. اگر همه امور را از صفر تا صد به خدا بسپاریم و فقط از او مدد بجوییم او هم مسلماً در اوج مهربانی ما را راضی میکند به آنچه مصلحت است.