کد خبر: 1082260
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۲:۳۰
گزارش «جوان» از باشکوه‌ترین و مردمی‌ترین رونمایی از تقریظ رهبری بر کتاب «حوض خون»
چه دیدار‌ها که پای «حوض خون» تازه شد در ایام سفر راهیان نور به جنوب کشور دلتنگ کربلا‌های ایران شده بودم تا اینکه خبر آمد «تقریظ رهبری بر کتاب «حوض خون» در اندیمشک رونمایی می‌شود»، همین بهانه کافی بود با همراهی مسئولان برگزارکننده مراسم راهی شوم.
صغری خیل‌فرهنگ

در ایام سفر راهیان نور به جنوب کشور دلتنگ کربلا‌های ایران شده بودم تا اینکه خبر آمد «تقریظ رهبری بر کتاب «حوض خون» در اندیمشک رونمایی می‌شود»، همین بهانه کافی بود با همراهی مسئولان برگزارکننده مراسم راهی شوم.
آغاز سفرمان از فرودگاه مهرآباد بود؛ جایی که در آغازین روز‌های جنگ، بمباران هوایی بعثی‌ها، آژیر خطر را خیلی زودتر از نقاط دیگر به صدا درآورد و بسیاری لباس جهاد بر تن کردند و راهی میدان جنگ شدند؛ ایامی که خاطرات و روایت‌های زیادی را در خود جای داد و به فرموده امام خامنه‌ای، گنجی تمام‌نشدنی است. با وجود اینکه حکایت‌های بسیاری از روز‌های جنگ روایت شده، اما برخی از آن‌ها همچنان در گمنامی‌اند، نمونه‌اش همین کتاب «حوض خون» است که با گذشت ۴۰ سال از جنگ، به تازگی نویسنده‌ای سراغ‌شان رفته و روایت بانوان قهرمانش را به رشته تحریر درآورده است. خودمان را به اندیمشک؛ شهر هزار شهید رساندیم تا در این روز در کنار نویسنده و مردمی که با عشق و شور وصف‌ناپذیر در مراسم شرکت کرده بودند، باشیم. آنچه در پی می‌آید، گزارشی از این سفر است.

سرباز کوچک امام
هر چه به وقت پرواز نزدیک‌تر می‌شوم، چهره‌های آشنا و غریبی را می‌بینم که برای حضور در مراسم رونمایی به جمع‌مان اضافه می‌شوند. خانم فاطمه دوست‌کامی، نویسنده مجموعه خاطرات خواندنی مهدی طحانیان اسیر ۱۳ساله جنگ تحمیلی، خانم اکرم اسلامی، نویسنده کتاب «تن‌ها گریه کن» که روایت زندگی اشرف‌سادات منتظری، مادر شهید محمد معماریان را به رشته تحریر درآورده است، خانم غفار حدادی، نویسنده چند کتاب دفاع مقدسی، آقای گلعلی بابایی، آقای علیرضا مختارپور رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، کامور، شیرازی، نیلی، فخرزاده و بسیاری دیگر از اهالی فرهنگ و ادب.
همراه مدعوین سوار هواپیما می‌شوم و یک ساعت بعد در فرودگاه دزفول به زمین می‌نشینیم. همان ابتدا هوای گرم و شرجی دزفول به استقبال‌مان می‌آید. راهی محل اسکان می‌شویم تا خودمان را برای برنامه‌های برگزار‌کنندگان مراسم تقریظ آماده کنیم. میانه راه با خانم فاطمه دوست‌کامی، نویسنده کتاب سرباز کوچک امام همکلام می‌شوم. خانم دوست‌کامی از تقریظ رهبری بر کتابش برایم می‌گوید و از کار‌هایی که در دست نگارش و تألیف دارد، صحبت می‌کند. او سراغ خانمی نیجریه‌ای رفته است تا از روز‌های مقاومت نیجریه از زبان این بانوی مسلمان روایت کند که در جریان مقاومت در نیجریه پنج فرزندش را از دست داده و حالا مادر پنج شهید است. کار کتاب به مراحل پایانی رسیده و خانم دوست‌کامی امیدوار است به زودی به مرحله نهایی و چاپ برسد.

استقبال بی‌نظیر مردم
محل برگزاری مراسم، بیمارستان شهید کلانتری است؛ همان جایی که داستان واقعی کتاب «حوض خون» اتفاق افتاده است. هر چه به محل برگزاری مراسم نزدیک‌تر می‌شویم، جمعیتی که برای شرکت در مراسم راهی شده‌اند، بیشتر و بیشتر می‌شود. شکوه مراسم را می‌شود از همین استقبال مردمی‌اش فهمید. زنان جنوبی با همان پوشش‌های محلی‌شان دست کودکان‌شان را محکم گرفته و راهی شده بودند تا شنوای روایت روز‌های ایثار و مقاومت باشند. برای‌شان تفاوت نسل‌ها هم فرقی نمی‌کند. وارد محل برگزاری مراسم می‌شوم؛ محیطی باز و سرگشاده در حیاط بیمارستان که با عکس‌های شهدا و بنر‌هایی از وصیتنامه شهدا تزئین شده است. اینجا میعادگاه زنان، مردان و کودکانی است که برای صلابت کشورشان مردانه ایستادند و جان دادند. صحنه‌های زیبایی جلوی چشمان‌مان پدیدار شد. پیرمرد‌هایی که ردجانبازی را می‌توانستیم به خوبی بر قامت‌شان ببینیم که حالا هم بعد از گذشت سال‌ها از جنگ و جبهه عصا به دست قدم به قدم با ذوقی فراوان خودشان را به مراسم رسانده بودند تا سرباز این جبهه فرهنگی باشند. اینجا اندیمشک، بیمارستان شهید کلانتری است. به جرئت می‌توانم بگویم که تا به امروز در مراسم رونمایی از تقریظ رهبری این همه حضور مردمی را ندیده بودم. امروز شاهد بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین مراسم رونمایی از تقریظ رهبری هستیم. به سختی توانستیم خودمان را از میان خیل جمعیت حاضر به مراسم برسانیم و یک جایی برای نشستن پیدا کنیم. دیدن این جمعیت ساده و خاکی و پا در رکاب شرمسارمان می‌کرد.

مجاهدان خاموش
به اطراف محل برگزاری نگاهی می‌اندازم، همه جا خاک است و ویرانی. انگار نه انگار این خاک‌های تفتیده سال‌های دور شاهد جانفشانی مردان و زنانش بود که سربلندی و امنیت امروز کشور را به ارمغان آورده است. شاید اینجا کسی احساس دین نمی‌کند. شاید اینجا کسی اگر حوض خونی راه نمی‌افتاد، به یادش هم نمی‌آمد که زنانی در این خرابه‌های رختشوی‌خانه روزی عشق و ایمان را با دستان‌شان چنگ می‌زدند. مراسم آغاز می‌شود. اینجا دوربین‌های خبری حماسه و صلابت را به تصویر می‌کشند و شات‌های گاه و بی‌گاه عکاسان عشق را ثبت می‌کنند. زنان راوی یک به یک در کنار هم و در صفوف اول نشسته‌اند. گاهی از میان جمعیت زنان همدیگر را به آغوش می‌کشند و چه دیدار‌هایی که پای حوض خون تازه می‌شود.
صف زنان راوی را نگاه می‌کنم، یکی در میان قاب عکس شهیدی را در دست گرفته و چشم و گوش به مراسم و اجرای برنامه‌ها دارند. ذوق می‌کنند و می‌خندند، شور عجیبی دارند، این حضور همه آن‌ها را دلگرم می‌کند. خوشحالی این مجاهدان خاموش این است که حالا همه ایران می‌تواند شنوای خاطرات دوران گذشته‌شان باشد.

اشک پای حوض خون
کنار مادری می‌نشینم که دست‌های چروکیده و خط‌های روی پیشانی‌اش نشان از سال‌های دور و دراز زندگی‌اش دارد. می‌گوید: قبل از اینکه اصلاً رخت‌های بچه‌های جنگ را به خانه ها‌ی مان ببریم و بشوریم، لباس‌های خونی شهدا و مجروحان و ملحفه‌های‌شان را به محلی می‌بردند و آتش می‌زدند، چون نمی‌دانستند باید با آن‌ها چه کنند!
ما که شهر را با همه خطراتی که برایمان داشت ترک نکرده بودیم، رفتیم و رخت‌های خونی رزمندگان را گرفتیم و به خانه آوردیم و شروع کردیم به شست‌وشوی‌شان. کمی بعد رفتیم و در میان حیاط بیمارستان شهید کلانتری لباس‌ها را شستیم. کمی که گذشت رختشوی خانه‌ای را برایمان آماده و چهار دیوارش کردند. همه ما می‌آمدیم و آنجا دست به کار می‌شدیم.
یادم نمی‌رود اشک‌هایی که پای لباس‌های خونی بچه‌ها ریخته شد. یادم نمی‌رود مادری که نابینا بود. او پشت شیر آبکشی لباس‌ها نشسته بود و با اینکه چیزی نمی‌دید، مسئول آبکشی لباس‌ها بود و لحظات خاطره‌انگیزی برایمان در آن رختشوی‌خانه گذشت؛ خاطراتی که حالا با آمدن‌تان به اینجا جانی تازه گرفته است.
زینب دریکوند، مداح رختشوی‌خانه بود. او می‌گوید: میان همه کار‌ها و رخت و لباس‌هایی که می‌شستیم، گاهی مداحی می‌کردم تا موقع شستن رخت‌ها خواهر‌ها کمتر اذیت شوند.
گلزار شهدای رختشوی‌خانه
کمی جلوتر می‌روم تا به رختشوی‌خانه برسم. در را باز می‌کنم، یک اتاق ۲۰ متری که به اتاق دیگری که به رختشوی‌خانه معروف است، می‌رسم. دو حوض تقریباً کوچک همه توجهم را جلب می‌کند؛ «حوض خون».
کنارش می‌نشینم، دست روی سنگ‌های سرد و بی‌روحش می‌کشم، همه حوض با گل‌های بهاری و لاله تزئین شده‌اند. چشم به در و دیوار اتاق می‌اندازم که حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.
در همین حال بودم که بانویی دیگر از زنان رختشوی‌خانه به کنارم می‌آید. او اکرم سروندی است و حالا مدیر مدرسه است. بی‌آنکه بخواهم شروع می‌کند به صحبت. می‌گوید: آن روز‌ها من جوان بودم، اینجا خاطرات زیادی برای‌مان رقم خورد. گاهی میان پتو‌های خونی اعضای بدن شهدا بود؛ قلبی، کلیه‌ای، دستی، پایی... گاهی فقط تکه گوشتی و بند انگشتی. تا آنجا که می‌شد غسل می‌دادیم و برایش مراسم تشییع می‌گرفتیم و می‌بردیم پشت همین رختشوی‌خانه تدفین‌شان می‌کردیم. کمی بعد دیدم، پشت رختشویخانه شده گلزار شهدا.

شستیم تکه‌های جگر را جدا جدا
بیرون می‌روم تا سری به گلزار شهدایی بزنم که سال‌هاست امانتدار قطعه‌های پیکر شهدای رختشوی‌خانه است. اینجاست که باید «فاخلع نعلیک» کنی و قدم برداری. می‌روم و می‌روم. مادری می‌گوید: اینجا میعادگاه عاشقان است، اینجا مزار ارباً‌اربای شهداست.
نزدیک‌تر می‌شوم، قطعه‌ای از خاک با گل‌های سفید تزئین شده، می‌گوید: ما وقتی تکه بدن شهدا را پیدا می‌کردیم، به اینجا می‌آوردیم و به جای مادران و خواهرانشان مراسم می‌گرفتیم و دفن می‌کردیم. یک بار یک پای قطع شده در میان یکی از پتو‌ها بود. تا چشم خانم‌ها به آن افتاد، آنقدر بر سرو صورت‌شان زدند و گریه کردند تا از حال رفتند.
پای همان مزار شهدا به یادگار مانده از رختشوی‌خانه می‌نشینم و آرام‌آرام ابیات ترکیب‌بند خانم «نغمه مستشارنظامی» را که درباره این کتاب و مجاهدت‌های شیرزنانش سروده است، زمزمه می‌کنم.
شستیم تکه‌های جگر را جدا جدا
رخت پسر، عبای پدر را جدا جدا
سیمرغ‌های سوخته قاف عشق را
ققنوس‌های سوخته پر را جدا جدا
بین شکسته‌های دل حوض شسته‌ایم
آیینه‌های قرص قمر را جدا جدا
مثل حسین فاطمه (س) صد پاره دیده‌ایم
گلبرگ‌های لاله‌تر را جدا جدا
در جیب‌های سوخته، بوسیده است عشق
عکس امام و عکس پسر را جدا جدا
در روضه‌ها به یاد شهیدان گریستیم
اندوه ظهر و شام و سحر را جدا جدا
ما خون گریستیم و پتو‌ها گریستند
بر لخته‌های خون تو جو‌ها گریستند

مجاهدان بی‌ریا و گمنام
با حال غریبی سراغ فاطمه‌سادات میرعالی، نویسنده کتاب می‌روم و از او می‌خواهم از «حوض خون» برایم بگوید. او روستازاده‌ای است اهل منگره اندیمشک. گفت‌وگوی‌مان شروع می‌شود و او از کتابش برایم می‌گوید: من و بچه‌های همراهم در مجتمع فرهنگی- پژوهشی شهید جواد زیوداری به حوض خون رسیدیم. برنامه رونمایی به تقریظ رهبری می‌رسد. صدایی همه هیاهو‌های جمعیت را آرام می‌کند؛
بسم الله الرحمن الرحیم
نخستین احساس پس از خواندن بخش‌هایی از این کتاب، احساس شرم از بی‌عملی در مقایسه با مجاهدت این مجاهدانِ خاموش و بی‌ریا و گمنام بود.
آنچه در این کتاب آمده بخش ناشناخته و ناگفته‌ای از ماجرای عظیم دفاع مقدس است. باید از بانوی پرکار و صبور و خوش‌سلیقه‌ای که این کار پرزحمت را بر عهده گرفته و به خوبی از عهده برآمده است و نیز از مؤسسه جبهه فرهنگی تشکر شود.
در طول قرائت تقریظ چشم‌هایم به خانم میرعالی است. از احساسش در این لحظات می‌پرسم، بغض‌هایش، اما مجالی برای پاسخ نمی‌دهد. اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: خوشحالم که زنان قهرمان سرزمینم دیده و شنیده شدند، خوشحالم که «حوض خون» توجه مسئولان را به محرومیت‌های منطقه‌مان جلب خواهد کرد، من برای مردمم خوشحالم.
مراسم به انتها می‌رسد. بلندگو یکی‌یکی نام زنان قهرمان رختشوی‌خانه را صدا می‌کند؛ شهین آهنگر، پروین لربهاری، زینب ذرکوند، منیژه هارونی، شهناز شعبانی، گلی سعادت، فاطمه میرچناری، صدیقه فلاح... دقایقی بعد روی سن مراسم پر می‌شود از زنان و مادران قد خمیده رنجور. نگاه‌شان می‌کند، اشک امانش نمی‌دهد. می‌خواهند عکس یادگاری بگیرند. یکی از آن‌ها قد خمیده پیش خانم میرعالی می‌آید و می‌گوید: من نمی‌توانم آن همه پله را بالا بروم، چطور با آن‌ها عکس بگیرم! فاطمه‌سادات دست‌های مادر را می‌گیرد و سر او را می‌بوسد، می‌گوید: بیا با هم برویم تا تو نیایی من نمی‌روم.
بیش از پنج سال است که فاطمه‌سادات میرعالی همراهشان شده و پای صحبت‌هایشان نشسته او خودش را مدیون این زنان می‌داند و می‌گوید: آنقدر سیر انتشار کتاب طول کشید که ما چهار نفر از راویان این خاطرات را از دست دادیم که واقعاً جای‌شان خالی است. شهید زیوداری خیلی سیلی خورد تا انقلابی بماند، ولی کوتاه نیامد. ان‌شاءالله ما هم بتوانیم همانند ایشان فعالیت کنیم و در مقابل مشکلات و محدودیت‌ها کم نیاوریم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار