کد خبر: 1030362
تاریخ انتشار: ۱۷ آذر ۱۳۹۹ - ۲۳:۱۳
«ترس در جبهه» در خاطرات یک رزمنده دفاع مقدس
وقتی جنگ در کردستان شروع شد، مدتی از فعالیتم در بسیج می‌گذشت. چون آموزش‌های مقدماتی را پشت سر گذاشته بودم، تصمیم گرفتم به آنجا بروم. اواخر سال ۵۸ بود. ۱۷ سال داشتم. به لحاظ سنی کسی مانع رفتنم نبود، اما برای اعزام به کردستان باید از طریق آشنا یا ارگانی اقدام می‌کردم. بالاخره همان آقافرهاد واسطه شد و مدتی ما را به سنندج بردند
غلامحسین بهبودی
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: متن زیر خاطره‌ای از ادریس شاهمرادی از رزمندگان دفاع مقدس است. آقای شاهمرادی سابقه ۲۰ ماه حضور در مناطق عملیاتی دفاع مقدس را دارد.

زمان انقلاب ۱۶ سال داشتم. دوره راهنمایی از درس خواندن انصراف دادم و جذب بازار کار شدم. وقتی تظاهرات انقلاب بالا گرفت، چیز زیادی از ماهیت انقلاب نمی‌دانستم. یک نوجوان کارگر بودم که بیشتر اوقات فراغتم با دوستانم در محله می‌گذشت و کاری به کار سیاست و این چیز‌ها نداشتم. من و رضا و عباس سه دوستی بودیم که همیشه و همه جا با هم بودیم. آن‌ها تقریباً دو سه سالی از من کوچک‌تر بودند و من نقش رهبر آن‌ها را برعهده داشتم. بعد از پیروزی انقلاب یک آقافرهاد نامی در محله بود که از ما سن و سال بیشتری داشت. ایشان ما را به جلسات مذهبی برد و سعی کرد بصیرت و آگاهی‌مان را بالاتر ببرد. کم‌کم فهمیدیم نظام اسلامی چیست و چه اهدافی دارد. حضرت امام را در همین جلسات بیشتر شناختیم و از همان زمان عاشق ایشان شدیم. وقتی جنگ در کردستان شروع شد، مدتی از فعالیتم در بسیج می‌گذشت. چون آموزش‌های مقدماتی را پشت سر گذاشته بودم، تصمیم گرفتم به آنجا بروم. اواخر سال ۵۸ بود. ۱۷ سال داشتم. به لحاظ سنی کسی مانع رفتنم نبود، اما برای اعزام به کردستان باید از طریق آشنا یا ارگانی اقدام می‌کردم. بالاخره همان آقافرهاد واسطه شد و مدتی ما را به سنندج بردند.

در این سفر رضا و عباس همراهم نبودند. چون سن و سال آن‌ها کمتر از من بود. در سنندج به همراه چند نفر دیگر کار‌های فرهنگی انجام می‌دادیم، اما همان اولین روز‌های رسیدن‌مان خبر رسید ضدانقلاب یک سرباز وظیفه را سر بریده‌اند. سرباز در منطقه دیگری به شهادت رسیده و پیکرش را برای انتقال به شهرش به سنندج آورده بودند. از سر کنجکاوی رفتیم و پیکر را در سردخانه بیمارستان دیدیم. تا چشمم به گلوی بریده شهید افتاد، دست و پایم را گم کردم. باید اعتراف کنم ترس بدجور به دلم افتاده بود. شب‌ها کابوس می‌دیدم و روز‌ها از ترس همیشه همراه دو، سه نفر دیگر در شهر تردد می‌کردم. عاقبت یک روز مسئول‌مان متوجه ترسم شد و از من خواست به تهران برگردم. برایم کسر شأن بود، ولی هر طور شده حرف فرمانده را قبول کردم. فقط از او خواستم از علت رفتنم به کسی حرفی نزند.

در تهران وقتی به مسجد محله‌مان رفتم، رضا و عباس طوری با من برخورد کردند که انگار با یک قهرمان روبه‌رو هستند. پیش خودم از ترسی که به دلم افتاده بود خجالت می‌کشیدم، آن وقت رفتار‌های رضا و عباس بیشتر خجالت‌زده‌ام می‌کرد.

گذشت و جنگ شروع شد. رضا و عباس ۱۵ ساله بودند و من ۱۸ ساله، از همان اولین روز‌های شروع جنگ هم پای‌شان را در یک کفش کردند که باید هر سه نفر به جبهه برویم. من، اما هنوز توی دلم ترس داشتم. به بهانه اینکه والدینم از رفتنم به کردستان دلخور هستند، عذر خواستم و مدتی به روستای پدری رفتم. سه ماه بعد که برگشتم دیدم رضا و عباس هم به تهران برگشته‌اند. گویا مدتی در ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران حضور پیدا کرده بودند. آن قدر توی گوشم خواندند که من هم تصمیم گرفتم دوباره به جبهه بروم. جنگ در جنوب با غرب کشور فرق داشت. بعضی از خط‌ها مثل خط دهلاویه یا سوسنگرد مرتب دست به دست می‌شدند. آنجا رک و راست به هر دو دوستم گفتم که چقدر از جنگ می‌ترسم. فکر می‌کردم با شنیدن حرفم من را مسخره کنند، اما آن‌ها هم گفتند که اوایل به شدت می‌ترسیدند و کم‌کم ترس‌شان ریخته است.

من سه ماه در منطقه ماندم. با اینکه می‌ترسیدم ولی این‌بار میدان را خالی نکردم. آن قدر ماندم تا اینکه ترسم ریخت و دیگر مثل قبل دست و دلم موقع اسلحه به دست گرفتن نمی‌لریزد. بعد‌ها فهمیدم ترس در میدان جنگ یک موضوع طبیعی است. اما شرط اصلی ماندن در میدان جهاد و شانه خالی نکردن است. این درسی بود که در جبهه‌ها یاد گرفتم و بعد‌ها هر نوجوان یا تازه‌واردی را در جبهه می‌دیدم، سعی می‌کردم با او گرم بگیرم و اگر می‌ترسید، به او بفهمانم که در ترسیدن تنها نیست و نباید از چیزی شرمنده باشد. مهم ایستادگی و شانه خالی نکردن است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار