کد خبر: 905776
تاریخ انتشار: ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۲۲:۰۰
آخرين اعتراف پسر آتش افروز
مرد جواني كه متهم است در درگيري پدرش را با بنزين به آتش كشيده و به قتل رسانده است ماجرا را شرح داد.

به گزارش خبرنگار ما، متهم كه مرد جواني به نام سروش است روز 2‌ارديبهشت‌ماه امسال در خانه‌شان حوالي شهرك وليعصر پدرش را در درگيري با بنزين آتش زد. مرد 46‌ساله كه ايرج نام داشت پس از حادثه به بيمارستان شهداي يافت‌آباد منتقل شد، اما در نهايت پس از 12‌روز بستري در بيمارستان روز جمعه 14‌ارديبهشت‌ماه بر اثر شدت سوختگي به كام مرگ رفت. با اعلام خبر مرگ مشكوك مرد ميانسال تيمي از كارآگاهان اداره دهم پليس آگاهي به دستور بازپرس ويژه قتل دادسراي امور جنايي تهران براي تحقيقات وارد عمل شدند. در حالي كه بررسي‌ها حكايت از اين داشت مرد فوت شده در آتش‌سوزي عمدي به كام مرگ رفته است، خانواده‌اش مدعي شدند ايرج روز حادثه با سيگار روشن به بطري بنزيني نزديك مي‌شود و ناگهان آتش مي‌گيرد، اما بررسي‌هاي فني مأموران نشان داد مقتول از مدتي قبل به خاطر اعتيادش با پسرش سروش اختلاف داشته و روز حادثه سروش او را آتش مي‌زند و از محل فرار مي‌كند.
بدين ترتيب مأموران سروش را به عنوان مظنون حادثه تحت تعقيب قرار دادند تا اينكه متهم روز سه‌شنبه 18‌ارديبهشت‌ماه خودش را به پليس معرفي كرد. متهم صبح ديروز براي بازجويي به دادسراي امور جنايي تهران منتقل شد.
وي با اظهار پشيماني به قتل پدرش اعتراف كرد و مدعي شد كه حادثه آتش‌سوزي اتفاقي بوده و قصد كشتن پدرش را نداشته است. متهم در ادامه براي تحقيقات بيشتر در اختيار كارآگاهان اداره دهم پليس آگاهي قرار گرفت.

گفت‌وگو با متهم

خودت را معرفي كن‌؟
سروش هستم 24 ساله.

چقدر درس خواندي‌؟
دوم دبيرستان.

چرا ادامه تحصيل ندادي‌؟
پدرم كه آن زمان‌ها چند سالي من و مادر و خواهرم را رها كرد و پيش زن دومش بود. وقتي معتاد شد به خانه برگشت. من هم به خاطر اينكه كار مي‌كردم ترك تحصيل كردم. مدتي در بازار مبل كار كردم و مدتي هم كار آرماتور‌بندي بودم و بهر حال خيلي سختي كشيدم تا اينكه مغازه موتور‌فروشي زدم و كم كم داشت وضع مالي‌ام خوب مي‌شد كه اين اتفاق افتاد.

چرا پدرت را به قتل رساندي‌؟
من پدرم را به قتل نرساندم.

آتش كه زدي‌؟
قصد آتش زدن پدرم را نداشتم. فقط مي‌خواستم او را بترسانم كه اين اتفاق افتاد.

چرا مي‌خواستي پدرت را بترساني‌؟
او معتاد به شيشه بود و خيلي ما را اذيت مي‌كرد. در حقيقت شيشه زندگي ما را تباه كرد.

در بازجويي‌ها گفته بودي با پدرت اختلاف حساب داشتي ‌؟
من مغازه موتور‌فروشي داشتم و مدتي بود پدرم را براي كار پيش خودم آوردم. پدرم دل به كار نمي‌داد و تا پولي گيرش مي‌آمد شيشه مي‌خريد و مصرف مي‌كرد. هميشه دوستانم با من تماس مي‌گرفتند و از پدرم شكايت مي‌كردند و مي‌گفتند به بهانه‌هاي مختلف با مشتري و همسايه‌ها درگير مي‌شود. گاهي اوقات مشتري‌ها را به مغازه‌هاي رقيب‌هايم مي‌برد و معامله مي‌كرد و به عنوان دلالي 100‌هزار تومان مي‌گرفت و برای تهیه شيشه مي‌داد. در صورتي كه اگر مغازه خودم خريد و فروش مي‌شد شايد يك‌ميليون تومان گيرم مي‌آمد. گاهي اوقات هم مرا پيش دوستانم مسخره مي‌كرد و مي‌گفت من مثل رئيس‌ها دير به مغازه مي‌آيم. بهر حال كارهاي پدرم همه ما را خسته كرده بود، اما با همه اين مشكلات باز هم من قصد كشتن پدرم را نداشتم.

روز حادثه به خاطر چه موضوعي با هم درگير شديد‌؟
من از صفر شروع كرده بودم و ماهي 3‌ميليون و500هزار تومان برای مغازه موتور فروشي اجاره مي‌دادم. از طرفي هم با سند خانه‌مان وام مضاربه‌اي به مبلغ 50 ميليون تومان گرفته بودم تا با آن كار كنم، اما مدتي بود اجاره مغازه را پرداخت نكرده بوديم و از طرفي هم سر رسيد پرداخت وام نزديك شده بود كه به پدرم گفتم پول‌ها را چه كار كرده‌اي، او گفت كه همه را به كارت من ریخته است كه با هم مشاجره كرديم و اين اتفاق رخ داد.

بيشتر توضيح بده‌؟
آن روز پدرم با موتور مشكي به خانه آمده بود و من تصميم گرفتم با موتور سيكلت به در مغازه بروم اما موتورم بنزين نداشت. از موتور مشكي مقداري بنزين داخل بطري پلاستيكي ريختم كه متوجه شدم موتور مشكي هم بنزينش تمام شده است. خيلي عصباني شدم و به سراغ پدرم رفتم. به او گفتم كه نه موتور تو بنزين دارد و نه موتور من پس بهتره مغازه را تعطيل كنيم. عقب عقب مي‌رفتم كه پايم را روي استكان چايي پدرم گذاشتم و استكان شكست و كف پايم را زخمي كرد كه بطري بنزين را روي پدرم ريختم. قصد داشتم او را بترسانم كه فندك پدرم را برداشتم و از دور فندك را روشن كردم كه ناگهان آتش‌گر گرفت و پدرم در آتش گرفتار شد. بلافاصله با پتو آتش را خاموش كردم اما پدرم خيلي سوخته بود.

پس از حادثه چرا فرار كردي‌؟
من چند بار مي‌خواستم به ملاقات پدرم بروم، اما مادرم گفت كه عموهايم خيلي عصباني هستند و اگر مرا ببينند با من درگير مي‌شوند.

در اين چند روز كجا بودي‌؟
بيشتر شب‌ها داخل پارك مي‌خوابيدم، اما وقتي فهميدم پدرم فوت كرده خودم را معرفي كردم.

حرف آخر‌؟
خيلي پشيمان هستم. من خودم پدرم را به خانه آوردم و چند باري هم او را ترك دادم. حتي براي كار پيش خودم بردم و دوست داشتم هميشه در كنار هم باشيم و اگر مي‌خواستم او را بكشم در خانه از او نگهداري نمي‌كردم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار