کد خبر: 876054
تاریخ انتشار: ۲۱ مهر ۱۳۹۶ - ۲۱:۳۸
بالاخره بعد از جست‌وجو ي زياد، تقريباً انتهاي پارك يك نيمكت خالي براي نشستن پيدا كردم. مكان دنجي بود
حسين كشتكار

بالاخره بعد از جست‌وجو ي زياد، تقريباً انتهاي پارك يك نيمكت خالي براي نشستن پيدا كردم. مكان دنجي بود. اين اولين باري بود كه به اينجا مي‌آمدم. نرده‌هاي پارك به ديواري بلند ختم مي‌شد. رفت‌وآمد خيلي كم بود. خيالم راحت شد كه بالاخره جاي خلوتي پيدا كرده‌ام تا كمي به درس و مشق‌هايم برسم. امتحان رياضي داشتم و براي تمرين و حل معادلات نياز به تمركز زيادي داشتم. با خيال راحت كتاب و دفتر را از كيفم درآوردم و مشغول مطالعه شدم. مدتي گذشت ساعت حوالي 10 صبح بود و من غرق درس و تمرين شده بودم كه صداي آهنگي نظرم را جلب كرد. متوجه نوازنده دوره‌گردي شدم كه به فاصله چند متري من ايستاده بود. شنيدن كمي موسيقي برايم خوب بود. قدري تنوع داشت و براي چند دقيقه‌اي به آهنگش گوش دادم تا خستگي‌ام بيرون رود. مدتي گذشت و صبر كردم تا نواختنش تمام شود‌تامن به درس خواندن دادامه‌دهم‌امادست‌بردارنبودو‌همانطور‌ويالون‌مي‌زد.
  وقتي از رفتنش مأيوس شدم به اطراف نگاهي كردم تا شايد نيمكت خالي ديگري پيدا كنم اما همه جا تقريباً اشغال شده بود. به مرد نوازنده گفتم: «ميشه اينجا بيخيال شي؟» اما انگار صدايم را نشنيد. همانطور كه با دستم به او اشاره مي‌كردم، با صداي بلند گفتم: «آهاي با شمام، ميگم ميشه اينجا ويالون نزنين؟» مرد همانطور كه به ويالون زدن ادامه مي‌داد، نگاهم كرد و چيزي نگفت. ديدم بي‌فايده است. رفتم جلو و گفتم: «ميشه يه لحظه قطع كني؟» مرد همانطور كه ويالون مي‌زد، بدون اينكه حرفي بزند نه گفتنش را با بالا انداختن ابروهايش به من فهماند. از اينكه به درخواستم تن نداد، لجم گرفت. حدس زدم با ويالون زدن امرارمعاش مي‌كند. گفتم: «چقد ميگيري بي‌خيال شي؟» مرد دوباره همانطور بي‌خيال درخواست من، ويالون مي‌زد و توجهي نداشت. هنوز مطمئن نبودم مرد متوجه منظورم شده يا نه. از جيبم يك اسكناس هزار توماني درآوردم، روبه‌رويش گرفتم و با لبخند بهش تعارف كردم كه اسكناس را از من بگيرد. توقع داشتم براي گرفتن اسكناس نواختنش را قطع كند. اما مرد همانطور بي‌توجه به اسكناس مي‌نواخت. با خودم گفتم: شايد توقع بيشتري‌دارد. وقتي دو تا اسكناس روبه‌رويش گرفتم خيره به من نگاه كرد بعد با اشاره سر به من فهماند كه كنار بروم. گفتم حتماً انتظار بيشتري دارد با كنايه گفتم: «انگار جيبتون خيلي گشاده‌ها ولي شرمنده بيشتر از اين براي من صرف نمي‌كنه.» نگاهش كردم تا حداقل جوابي بدهد، اما همانطور بي‌حرف و كلام مشغول كار خودش بود. كنجكاو شدم . با خودم گفتم چرا اينجا، اصرار به نواختن دارد؟  حدس زدم شايد لال است و نمي‌تواند حرف بزند. آهسته و آرام و با فاصله گفتم: « لال هستين. نميتونين حرف بزنين؟» مرد بدون اينكه دست از نواختن ويالون بردارد با اشاره سر فهماند كه حدسم درست است. گفتم: « آهان خب از اول ميگفتي. حالا نميشه بري جاي ديگه تمرين كني؟ من درس و تمرين دارم. خير سرم اومدم اينجا درس بخونم.» اما مرد دوباره با اشاره ابرو پاسخم را داد. بي‌خيالش شدم. رفتم سراغ درس‌هايم. من به دو دليل دلم نمي‌آمد آنجا را ترك كنم. اولاً معلوم نبود ديگر جايي به اين خلوتي پيدا كنم و دوم اينكه گفتم حتماً بعد از مدتي خودش خسته مي‌شود و مي‌رود. مدتي گذشت كم كم حس مي‌كردم از نواختنش خوشم مي‌آيد. معلوم بود مهارت زيادي دارد. مدتي بعد مرد نوازنده وقتي كه ويالونش را داخل ساك مخصوص مي‌گذاشت و به دوشش مي‌انداخت، به طرف من و به سمت بالاي سرم نگاه ‌كرد و در حالي كه لبخندي بر لبانش نمايان بود، از آنجا دور شد. كنجكاو شدم بدانم به چه چيزي لبخند مي‌زد. به سمت نگاه مرد، ديوار بالاي سرم را نگاه كردم. ديدم چند كودك لب پنجره ايستاده‌اند. بالاي ساختمان تابلويي نصب شده بود. متن تابلو توجهم را جلب كرد كه روي آن نوشته شده بود: مركز توانبخشي كودكان نابينا. تازه متوجه شدم مرد به چه چيزي مي‌خنديد و براي چه اصرار بر نواختن در آنجا داشت. گرچه آن روز نتوانستم زياد درس بخوانم اما در عوض از آن مرد درس مهم‌تري گرفتم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها