
نویسنده: سميه عظيمي
بچه خوابگاهي بود، بچهها ميگفتند از آنهاست كه دست روزگار نقطه پرگار زندگيشان را اندكي پايينتر از خط فقر ميخ كرده است. البته همه آنها كه هماتاقي يا همساختمانياش بودند وضع و روزگارشان بد نبود، بعضيها فقط به اين خاطر خوابگاه را انتخاب كرده بودند كه امنيت داشته باشند.
ناهار دانشگاه را نصفه نيمه، نيمخور ميكرد و بعد هم پاكتي، ظرف يكبار مصرفي يا از اين وسايل پلاستيكي مخصوص فريزر گير ميآورد و باقي غذايش را درونش ميريخت. ميگفت حيف است، اسراف است و با خودش ميبرد.
دور ميز كه مينشستيم ناهار بخوريم حواسم را جلب ميكرد، يك ريز با خودش در حال گفتوگو بود، ريز ريز. گاهي هم سري تكان ميداد. همكلاسيام بود اما دوست نه! اينكه ميتوانستم سر ميز ناهار هم ببينمش به خاطر اين بود كه با دوستان من دوست بود و بالطبع سر ميز ناهارخوري دانشگاه كنار ما مينشست.
ذهنم را درگير كرده بود؛ يعني پشت اين ريزريز گفتنها چيست؟ نه آدم فضولي بودم و نه ميتوانستم جلوي اين همه كنجكاوي را كه «فرزانه» سر راهم ميريخت بگيرم. با من بودي؟ اين اولين سؤالي بود كه از او پرسيدم تا ببينم ميان حرفهاي درونياش چه جوابي براي من دارد! در واقع او فقط اندكي صدايش بالاتر رفته بود و چون اين بار من به او نزديكتر نشسته بودم شنيدم. سؤال حقيقتاً عمدي و مثلاً غيرعمدي من بابي شد براي دوستي با فرزانه.
بچه شمال بود، اين را اگر نميگفت هم ميتوانستم بفهمم، از آن بيني كشيده و لبهاي باز و لهجه غليظ...
دو تا خواهر دوقلوي از خودش كوچكتر هم داشت و پدر و مادري كه خرج دانشگاه آزاد برايشان بس بود و بهتر بود كه فرزانه اندكي در خرج و مخارج غير از شهريه كمكشان ميكرد.
قصه گفتنهايش شروع شد؛ قصههاي پرغصه. آنقدر قصههايش را شنيدم تا به ماجراي ناهار سر ميز رسيدم. اينكه در شهرشان تخم مرغ را نبايد بخرند و مرغهاي خانهشان هر صبح به عدد كفايت، تخم ميكنند و حداقل خرج يك وعده روزانه را به پدرش ميبخشند.
و من تازه الان فهميدم گاهي كه فرزانه را سر ميز نميديدهام براي اين بوده كه او چندتايي تخم مرغ از شهرستانشان ميآورده تا لازم نباشد همين اندك مبلغ غذاي دانشگاه را هم براي ناهار بپردازد. ميگفت همين 350 تومن ناهار ميشود حداقل 5 وعده ناهار و شام تخم مرغي!
سر ميز نشستهام و فرزانه نيست. دستم به سمت غذا نميرود. هيچ وقت فكرش را هم نميكردم به 350 تا تك تومن فكر كنم!