
نویسنده: مريم رضوي
مثل يك سفر ميماند. سفر به سرزميني با آدمهاي جديد. سرزمين «بازاريابها» پسران و دختران جوان، مردان و زنان ميانسال، پياده و سواره! وجهاشتراكشان كيفهاي دستي سياه و بزرگ با كاتولوگهاي رنگارنگ و مقاديري از اجناس قابل حمل بود. همه آموزش ديده. با زبان و بيان رام و قانعكنندهاي كه مخاطب اگر مار افعي هم باشد، از لانه بيرون ميآمد و دلش نرم ميشد. هر قيمتي ميگفتند، ما ارزانترش را داشتيم. ميگويم «ما» چون من هم ديگر جزئي از آنها شده بودم. آستينمان پُر از آفرهاي خيره كننده و تخفيفهاي هيجانانگيز بود كه ميتكانيمشان جلوي آدمها تا راضي شوند از ما خريد كنند و يك پله بالاتر، دلشان بلرزد كه بيايند در صنف ما و زندگيشان از اين رو به آن رو شود. صاحبان خوشبخت سودها و درصدهاي ميليوني كه بين چهار تا شش سال ما را تبديل به ميلياردرهاي شهر ميكرد.
بله! من، دانشجوي سال آخر ادبيات، شده بودم عضو يك شركت هرمي! به اصرار همكلاسيام حاضر شدم بروم و به قول خودشان «پرزنت» شوم. اما آنقدرها هم كه شنيده بودم، به نظرم بد نيامد، يكجورهايي قانع شدم. براي شروع بايد يك ميليون تومان از شركت خريد ميكردم. فرقي نميكرد ميخواهم جنسها را نگه دارم يا بفروشم. دوستم كه حالا من زيرگروهش محسوب ميشدم با گرفتن يك چك 2 ميليوني، يك ميليون به من قرض داد. از استرس بازگرداندن بدهكاري، شبها خواب نداشتم، اما توي گوشم ميخواند كه به زودي آنقدر پولدار ميشوم كه يك ميليون برايم پول خرد است. چك را از پدر مليحه، ديگر همكلاسيام گرفته بودم.
قرار بود زياد وقتم را نگيرد، اما تعداد كلاسها زياد بود. كلاسهاي بازاريابي و پرزنتيشن كه به ما ياد ميداد چطور ديگران را قانع كنيم كه زيرگروه ما شوند. هر ماه بايد از آنها خريد ميكرديم و اجناس را ميفروختيم. من، نه روحيه دوره گشتن و فروختن اجناس را داشتم، نه فاميل و آشنايانم اطرافم بودند و نه خودم اين همه جنس لازم داشتم. چطور به اين مسئله فكر نكرده بودم. زمان زيادي نگذشت كه خسته و دلزده شدم. انگار به هوش آمده باشم. اين همه زمان و هزينه كرده بودم و تمام سودي كه از سوي من روانه شركت ميشد، ميرفت در جيب صاحب شركت. درسهاي آن ترم را با حداقل نمرات پاس كردم. بدهكاريهايم زياد شده و اجناس روي دستم مانده بود. سمانه كه مشوق من و در واقع بالادست من محسوب ميشد، كنار كشيد و من معلق مانده بودم كه چكار كنم. اعتراض كه كردم، گفت: بالاخره آدم اشتباه ميكند! تو هم زودتر خودت را خلاص كن.
بله! من دانشجوي سال آخر ادبيات بودم كه درست در روزهاي آخر تحصيليام در تار عنكبوت يك شركت هرمي گرفتار آمده بودم...