
نویسنده: محمدحسن صادقپور
بسياري از ما تا به حال وقتي سوار تاكسي شده يا در گعدههاي خانوادگي نشستهايم، ميبينيم كه يادآوري گذشتههاي خوب و دوراني كه در آن هيچ يك از مشكلات حال حاضر وجود نداشت، مردم با خوبي و خوشي كنار هم زندگي ميكردند و هيچ كس محتاج نبود، نقل محافل و گعدههاست. «خدا بيامرزد فلاني را...»، «ديگر آن زمانها برنميگردد»، «عجب دوراني بود...» و عبارتهاي مشابه، همه نشاندهنده يك عبارت هستند: «افسانه عصر طلايي.» اگر گمان ميكنيد چنين عبارتهايي مختص كشور و مردم و حتي دوران ماست، اشتباه ميكنيد. يادآوري گذشتههاي خوب، روزهاي خرم، ايام صفا و صميميت تقريباً در گذشته همه افراد بشر قابل لمس است. آن هم نه الزاماً به اين معني كه زمين و زمان رو به زوال ميرود و در كره خاكي زندگيها هر روز از پيش بدتر ميشود، بلكه اين «افسانه عصر طلايي» به عنوان يك گزاره ذهني در افكار عمومي هر جامعهاي تبلور دارد و همين افسانه است كه از گذشته يك چشمانداز زيبا ميسازد كه ديگر هيچگاه تحقق نمييابد.
عصر طلايي، ايده مشترك همه قرون«دوران طلايي»، در واقع يك اصطلاح افسانهاي و اساطيري برگرفته از يونان باستان است كه به يكي از دورههاي طلايي زندگي بشر حسب تواريخ كهن يونان اشاره ميكند. «دوره زرين» از نظر اساطيري يونان، نخستين دورهاي است كه انسانها با ويژگي كمال و عصمت در آن زيستهاند. از نگاه اين افسانههاي كهن، پس از اين دوره طلايي چهار دوره بر بشر گذشت كه هيچگاه نتوانست انسان را به كمال و مطلوبيت آن دوران نخستين بازگرداند. «دوره نقرهاي» عصر تباهي و ملالت بشري بود. «دوره برنزي» دوران جنگ و تنگدستي بشريت، «دوره قهرماني» كه به عصر در يونان باستان اطلاق ميشود كه خدايان و نيمه خدايان و قهرمانان جهان زندگي كردند و همواره خدايان و قهرمانان با هم در حال كشمكش و تعارض بودند. دوران فعلي نيز به عنوان «دوران آهن» شناخته شده است. از نگاه اسطورهاي يونان، دوران طلايي بر خلاف دورانهاي بعد خود، عصري است كه با ويژگيهاي مهمي چون صلح، تناسب، رفاه و آرامش شناخته ميشود. دوراني كه بشر براي خوردن غذا، نياز نبوده كه كار كند و مدتها با چهرهاي جوان و جذاب زندگي ميكرده است.
«عصر طلايي» البته به افسانههاي هلنيستي محدود نميشود و بسياري از ملل جهان در افسانههاي اساطيريشان براي خود يك گذشته طلايي متصور هستند. در اساطير ايران نيز دوران پادشاهي جمشيد، همواره به عنوان يك عصر طلايي نقل داستانهاي عوام بوده و به عنوان دوراني شناخته ميشود كه هرگز پس از آن چنين عصري ديده نشد. فردوسي در توصيف آن عصر اينچنين اغراقآميز ميسرايد: «چو خورشيد تابان ميان هوا/ نشسته برو شاه فرمانروا/ جهان انجمن شد بر آن تخت او/ شگفتي فرومانده از بخت او/ سر سال نو هرمز فرودين/ برآسوده از رنج روي زمين/ چنين سال سيصد همي رفت كار/ نديدند مرگ اندر آن روزگار/ ز رنج و زبدشان نبد آگهي/ ميان بسته ديوان بسان رهي/ به فرمان مردم نهاده دو گوش/ ز رامش جهان پر ز آواي نوش/ چنين تا برآمد بر اين روزگار/ نديدند جز خوبي از روزگار.»
در بسياري از اديان و مسلكهاي اعتقادي نيز مشابه همين قضيه وجود دارد. به عنوان مثال در دين يهود، دوره حكومت سليمان نبي (ع) به عنوان يك دوران طلايي شناخته ميشود، عصري كه يهود ميكوشد آن را در عصر حاضر بيابد. يا مسلمانان حكومت پيامبر در مدينه را به عنوان عصري طلايي برميشمردند كه اصطلاحاً «مدينه فاضله عصر نبوي» خوانده ميشود.
در اديان ابراهيمي البته، همه به صورت مشترك بنابر روايات الهي اعتقاد به يك عصر طلايي در گذشته دارند. عصري كه آدم در بهشت زندگي ميكرده است و عمر جاويد داشته و هيچ محدوديتي پيش روي او نبوده است. تا آن كه سلسله اتفاقات و نافرمانيهاي بشر او را به ورطه هبوط كشاند و دوران رنج بشريت آغاز شد.
گذشته از اساطير و اديان، فلاسفه نيز گاه براي خود گذشتهاي طلايي ترسيم ميكنند. هابز، روسو و ماركس از جمله متفكرين برجستهاي هستند كه با ساخت عصر طلايي از گذشته ميكوشند، گرفتاري بشر امروز را توضيح دهند. ماركس ضمن دستهبندي دورانهاي تاريخي، به دوران «كمون اوليه» اشاره ميكند كه در آن انسان اوليه، مفهوم مالكيت را نميشناخت و همه از امكانات مشترك استفاده ميكردند، با هم شكار ميكردند، از ابزارهايي هم بهره ميجستند و با هم عوايدش را به اشتراك ميگذاشتند. روسو معتقد بود نخستين نابرابري اجتماعي و در واقع دزدي زماني اتفاق افتاد كه انسان دور يك قطعه زمين را حصار كشيد و اعلام كرد كه اين زمين به من تعلق دارد و افراد سادهلوح هم سخن اين حصارچين را تأييد كردند.
افكار عمومي، حقيقتِ افسانه عصر طلايي
اما اين افسانهها، از كجا پديدار ميشوند؟ حقيقت اين است كه افكار عمومي يك جامعه، نمايشگر حس دروني و افكار پنهان ميان مردمان آن جامعه است. افكاري كه گاه صدايش بسيارسطحي و كم عمق است و گاهي آنچنان گستردگي و عمق مييابد كه ميتوان از آن تعبير به «روح حاكم بر جامعه» نمود. چنين افكاري در واقع، عقايد فردي هر كس در جامعه نيست كه به تنهايي به آن رسيده باشد، بلكه حاصل اتفاق بر علاقههاي مشابه و اشتراكات درباره موضوعات واحد است. افكار عمومي و عقايد ناشي از آن طبيعتاً گره خوردگي زيادي با رويههاي فرهنگي، سياسي و اقتصادي حاكم بر آن جامعه دارد و هم بر آن تأثيرگذار است و توأمان از آن تاثير ميپذيرد. هر چه جوامع اصطلاحاً «باز»تر باشد و امكان به اشتراك گذاشتن عقايد در آن آسانتر باشد و از سوي ديگر تمايل مردم به اشتراك گذاشتن ايدهها و تعاملات اجتماعي بيشتر باشد (مردم اجتماعيتر باشند)، طبيعتاً افكار مشترك بيشتري بين مردم شكل ميگيرد و مردم ميتوانند بيشتر به اتفاق نظر برسند.
در جامعه ايران نيز با توجه به اينكه به صورت نسبي فضاي اشتراك انديشه و عقايد بين مردم وجود دارد، افراد بيشتر ميتوانند به ايدههاي مشتركي حول مسائل اجتماعي و سياسي دست پيدا كنند. به همين دليل است كه ناگهان مردم نسبت به يك نفر علاقه نشان داده و وي را به شهرت ميرسانند و گاه از يك نفر منزجر شده و يكشبه او را از گردونه حذف ميكنند. توزيع الگوي تصميمگيري در انتخابات رياست جمهوري ايران نيز يكي ديگر از مؤيدات اين سخن است، چراكه ايران گرچه متشكل از قوميتهاي متكثر است و هر منطقه از كشور داراي عقايد متفاوت و بعضاً متعارض است، لكن با بررسي اغلب نتايج انتخابات، مشاهده ميشود كه گويي ناگهان روح جمعي حاكم بر ملت اراده ميكند كه شاهين اقبال را بر دوش يك نفر بنشاند و اين رفتار تقريباً در همه جاي كشور توزيع مشابه و يكسان دارد. اين مسئله ناشي از گسترش ابزارهاي رسانهاي و بحث آزادانه ميان مردم درباره عقايد سياسي و اجتماعي درون جامعه است. شايد اين عبارت مشهور كه «راننده تاكسيهاي ايران، كارشناسان برجسته امور سياسي هستند» شوخي به نظر برسد، اما نشان ميدهد، بحث و صحبت از سياست و عقايد جمعي در ايران، گستره بالايي دارد به حدي كه صحبت پيرامون وضعيت حاكم بر دولت و مناسبات آن با مردم، تقريباً فصل مشترك صحبتهاي گعده خانوادههاي ايراني است. در حالي كه در بسياري از كشورهاي اروپايي و امريكايي چنين موضوعاتي غالبا مورد علاقه مردم براي شروع يك گفت و گوي دوستانه نيست، با اينكه فضاي باز نسبي در چنين كشورهايي حتي بيشتر وجود دارد، اما شرط دوم يعني تمايل مردم به تعامل اجتماعي در اين جوامع سالهاست از ميان رفته و به زعم بسياري جامعهشناسان رفتارهاي اين كشورها رو به تعاملات فردگرايانه گذاشته است.
پس طبيعي است زماني كه مردم يك كشور مايلند عقايد مشترك خود را حول مسائل سياسي به اشتراك بگذارند، يكي از اين مسائل تطبيق وضعيت گذشته و حال حاضر است. در چنين بستري است كه خاطرات ايام كهن و انگارههاي فردي از وضعيت سالهاي گذشته بر افكار عمومي و مناسبات جمعي اثر گذاشته و بستري براي شكلگيري «افسانه عصر طلايي» به دست ميدهند.
آلفرد سووي، محقق برجسته علوم اجتماعي و افكار عمومي در اين زمينه ميگويد: «هرگز ديده يا شنيده نشده كه در يك مقاله مطبوعاتي يا يك گفتار راديويي، كسي از طرز زندگي سابق خود بد بگويد و اين همان گرفتاري در افسانه عصر طلايي است!»
اين پژوهشگر براي توصيف افسانه عصر طلايي، از مبارزان جنگ جهاني 1914تا 1918 ياد ميكند كه از جهنم «وردن وسم» توانسته بودند جان سالم به در ببرند و همين افراد مدتي بعد در كانون سربازان قديمي تيپ 18 پيادهنظام فرانسه، از خاطرات شيرين و دوران لذتبخش جنگ تعريف ميكنند و ديگر هيچ يك از سختيهاي آن از جمله بدي آب و هوا، خطرات و صحنههاي فجيع جنگ را به خاطر نميآورند. يكي ديگر از نشانههاي برجسته عصر طلايي در افكار عمومي، توجه به مرگ افراد و شخصيتهاست و نقل خاطرات خوش از آنها پس از مرگ به طوري كه بسياري از خصلتهاي منفي و نقاط ضعف آنان در لابهلاي اين خاطرات مورد اغماض قرار ميگيرد. در خصوص افراد مشهورتر ممكن است چنين افرادي پس از مرگ تبديل به اسطورههايي شوند كه به زعم افكار عمومي ديگر قابل تكرار نيستند. در ذهن بسياري از ما، شاعراني چون حافظ، فردوسي و...ديگر هرگز ظهور نخواهند كرد. شهريار و سهراب سپهري ديگر. هيچ نويسندهاي ديگر به پاي جلال آل احمد نخواهد رسيد. پس از سهروردي و ملاصدرا هرچه از فلسفه اسلامي گفته شود، همه تكرار است. يا مثلاً سينماي ما ديگر مشابه فلان كارگردان مرحوم را به خود نخواهد ديد. قرنها طول ميكشد تا زمانه فردي را مانند فلان سياستمدار مرحوم به خود ببيند. ظهور فلان دانشمند و عالِم تا قرنها تكرار نخواهد شد و بسياري جملات شبيه به اينها.
نميتوان به صورت مطلق نتيجه گرفت كه چنين مثالهايي تا چه حد واقعي يا تا چه حد اغراقآميز هستند، اما اين امر مسلم است كه شكلگيري اين گزارهها، اغلب ناشي از حس مطلوب نسبت به گذشته خوب، برجستهسازي شخصيتهاي تاريخ به همين واسطه و تكرار نظير اين عبارات در ميان افكار عمومي جامعه است.
حقيقت آن است كه ما نيز عصر طلايي آيندگان خويش هستيم. از آنجا كه اين افسانه پس از هر دوره تاريخي، بازنگري ميشود. طبيعي است كه آيندگاني كه از وضع خود رنجور باشند، دوران ما را به عنوان عصر طلايي برشمرند و همه ويژگيهاي مثبت آن را برجسته سازند و بر همه مشكلات فراوانش چشم فروبندند.
عصر طلايي، تصوير «اتوپيا» در آيینه تاريخ
«عصر طلايي» در واقع يك بدل و انعكاس از «اتوپيا» در آیينه تاريخ است. همان طور كه آرمانشهر به يك ايده براي حيات بشر در زمان آينده فارغ از همه رنج و سختيها اشاره ميكند، عصر طلايي همين مسئله را در گذشته جستوجو ميكند. تفاوت اينجاست كه عصر طلايي برخلاف آرمانشهر، محرك جامعه براي پويايي بيشتر و رسش به سطح مطلوب نيست، بلكه با مرور گذشته و افسوس خوردن از آنچه ديگر نيست، بيشتر به خمودگي و ايستايي منجر ميشود.
هرچند توجه به آن عصر طلايي گاه ميتواند تلاشهايي را براي احياگري آن دوره در آينده به همراه داشته باشد (نظير ايده كمون اوليه و كمون ثانويه ماركس) اما مسئله اين است كه اغلب پيرامون آن عصر طلايي، آن قدر اغراق صورت ميگيرد كه طبيعتاً با توجه به امكانات موجود، انگيزه رسيدن به چنين سطحي از مطلوبيت در افراد جامعه به سادگي نضج نمييابد يا به زودي و پس از ناكامي انگيزه را در مردم ميميراند.
درخصوص ايده آرمانشهر مهدوي و ترسيم عصر طلايي و آينده ايده آل در اسلام نيز به اين صورت است كه اعتقاد در اسلام بر آن است كه در دورانهاي اسلامي، فراز و فرودهاي زيادي وجود داشته و مسلمين گاه در اوج و گاه در حضيض بودهاند. در تفكر اسلامي البته عصر زندگي پيامبر(ص) به عنوان نمونه حيات سعادتمندانه معرفي ميشود (مدينه فاضله) اما هيچ گاه به صورت يك دوران خالي از مسائل و مشكلات و سالهايي كه هيچ رنجي براي بشر وجود نداشته است شناخته نميشود. اصلاً و اساساً دوران حيات پيامبر نه به واسطه رفاه كامل و رهايي مردم از همه رنجهاي دنيا به عنوان مدينه فاضله شناخته ميشود، بلكه به دليل الگوي خوب زيستن در شرايط سخت و نامطلوب، مثال زدني شده و آسودگي در كنار رنج معنا يافته است (ان مع العسر يسرا). از سوي ديگر در اسلام بيشتر از آن كه به يك گذشته رويايي پرداخته شده باشد، مسلمين را به آيندهاي طلايي نويد ميدهد كه در آن مستضعفين حاكمان روي زمين هستند. دوران عدالت و ظهور انسان كامل كه داد را در تمام جهان گسترش خواهد داد و ريشه همه ظالمان را قطع خواهد نمود. عصر رجعت مردان خدا و دوران حكومت انسانهاي صالح بر بشر. اسلام با تأكيد بر اين اتوپياي مستقبل، جامعه اسلامي را به پويايي براي نيل به اين هدف و ساخت تمدني درخور شأنيت مقام انساني دعوت ميكند.
فرجام سخن
ميتوان نتيجه گرفت همان طور كه از اسم «افسانه عصر طلايي» پيداست، چنين عصري ساخته دست افكار عمومي جوامع است و بيشتر افسانهاي است براي بازيابي هويت و رفع سرخوردگي افراد خسته حال از وضعيت حال حاضر. وجود چنين عصر طلايي الزاماً دروغ و وهم نيست، اما غالباً با اغراق همراه است و نقاط ضعف دوراني كه برچسب طلايي بر آن زده ميشود، ناديده انگاشته ميشود.
حتي بر فرض پذيرش همه ويژگيهاي خوب آن عصر طلايي كه مردمان از آن ياد ميكنند، بديهي است امكان بازگشت به آن گذشته وجود ندارد و هرچه از شيريني آن جوامع موهوم نيز سخن بگوييم، نميتوانيم در زمان سفر كنيم و مجدداً در آن عصر زندگي كنيم. پس رفتار عاقلانه يك جامعه زماني شكل ميگيرد كه بيش از آن كه به فكر پرورش افسانههاي تاريخي باشد، به دنبال پويايي و تلاش براي تحقق آرمانشهر خود در آينده و ساخت جامعهاي مبتني بر ويژگيهاي برجستهاي باشد كه در گذشته تاريخي خود به دنبال آن است.