کد خبر: 846220
تاریخ انتشار: ۲۶ فروردين ۱۳۹۶ - ۲۱:۰۰
«جلوه‌هايي از منش اخلاقي و تربيتي سپهبد شهيد‌ علي صياد شيرازي» در گفت و شنود با مريم صياد شيرازي
بعد از شهادت پدر نزديك به دو ماه، در كوچه و محله ما عزاداري بود. كساني بودند كه حتي يك بار هم اسم پدرم را نشنيده بودند و...
نويسنده:  سمانه صادقی
 
 
روزهايي كه بر ما مي‌گذرد، مشحون از ياد و خاطره مجاهدات امير سرافراز ارتش اسلام و ايران، سپهبد شهيد علي صياد‌شيرازي است و ما بهتر ديديم كه حديث ايثار و حق‌طلبي آن بزرگ را از زبان فرزند ارجمندش بشنويم. اميد آنكه مقبول افتد.
      
 
قاعدتاً بهتر است كه زمان‌بندي تاريخي اين گفت و شنود را از دوران كودكي شما آغاز  ‌كنيم. اولين خاطره شاخصي كه از پدر به ياد داريد، مربوط به چه دوره‌اي است؟
 
 
 
بسم الله الرحمن الرحيم. مهم‌ترين خاطراتم از پدر، به دوره‌اي برمي‌گردد كه جنگ شروع شد. در آن دوره شش، هفت سال بيشتر نداشتم و همين‌قدر يادم هست كه پدر اغلب پيش ما نبودند و تمام زحمات ما، به عهده مادر بود. بچه بودم و دلم مي‌خواست پدرم پيش ما باشند. هر وقت به پارك يا مسافرت يا مهماني مي‌رفتيم و مي‌ديدم بچه‌هاي ديگر در كنار پدرشان هستند و خوب و خوشند و مي‌خندند و تفريح مي‌كنند، خيلي بيشتر دلم براي پدرم تنگ مي‌شد. با اينكه پدر را خيلي كم مي‌ديدم، اما بسيار دوستشان داشتم. يك روز يكي از بچه‌هاي همكلاسي از من پرسيد: اگر پدرم شهيد شود چه كار مي‌كنم؟ من هم جواب دادم: آنقدر غذا نمي‌خورم تا بميرم!
مادر سعي مي‌كردند جاي پدر را هم پر كنند و در غيبت‌هاي طولاني پدر- كه همراه با نگراني شديد مادر بود- ما بچه‌ها ياد گرفته بوديم دلواپسي‌هايمان را پنهان كنيم.
 
 
 
پدرتان در اين دوره، نقش تربيتي خود را چگونه ايفا مي‌كردند؟
 
 
ايشان با اينكه از ما دور بودند، اما دورادور و به هر شيوه ممكن، از ما مراقبت مي‌كردند. مثلاً از منطقه به مدرسه ما زنگ مي‌زدند و وضع درس‌هايمان را مي‌پرسيدند، با اين همه به دليل اينكه دير به دير به خانه مي‌آمدند، بين من و ايشان فاصله‌اي ايجاد شده بود و با پدر احساس غريبي مي‌كردم! از طرفي پدر بسيار جدي بودند و هيچ‌وقت محبتشان را به‌طور مستقيم نشان نمي‌دادند و اين هم مزيد بر علت شده و فاصله ما را بيشتر كرده بود!
 
 
در تذكرها و هشدارها هم همين شيوه را داشتند؟
 
 
بله، تنبيه كردنشان هم غيرمستقيم بود و هيچ‌وقت ما را دعوا نمي‌كردند، سرمان داد نمي‌زدند يا حرفي كه برايمان ناگوار باشد، نمي‌زدند. هميشه فقط تذكر مي‌دادند. وقتي اشتباه مي‌كرديم، ما را صدا مي‌زدند و به اتاقشان مي‌بردند و تذكر مي‌دادند. تذكر پدر برايم از صد تا دعوا و داد زدن هم سنگين‌تر بود.
 
 
معمولاً در چه مواردي تذكر مي‌دادند؟
 
 
بيشتر موقعي كه در برابر مادرمان كار خطايي مي‌كرديم، بسيار به احترام گذاشتن به مادرمان حساس بودند. برخورد جدي و احترام‌آميز پدر همراه با مشغله زياد و كم ديدن ايشان، باعث شده بود مثل بعضي از پدر و دخترها با پدر راحت نباشم و از ايشان فاصله بگيرم!
 
 
خودشان هم متوجه اين موضوع شده بودند؟
 
 
بله، خود پدر هم فهميده بودند.
 
 
براي ترميم اين فاصله كاري هم كردند؟
 
 
بله، يك روز مرا صدا زدند و گفتند: «دخترم! از فردا بعد از نماز صبح 45 دقيقه وقت داريم درباره موضوعات مختلف با هم حرف بزنيم.»
 
 
چرا 45 دقيقه؟!
 
 
همه برنامه‌هاي ايشان حساب و كتاب داشت و سر وقت بود. چون به اخلاق پدر وارد بودم، اين وجه قضيه برايم عجيب نبود. آنچه برايم عجيب بود عبارت «از فردا» بود، يعني قرار است هر روز بعد از نماز، 45 دقيقه با هم حرف بزنيم و نمي‌دانستم اين همه موضوع مشترك را قرار است از كجا بياوريم. پرسيدم: «قرار است درباره چه موضوعي حرف بزنيم؟» پدر گفتند: «درباره هر موضوعي كه خودت بخواهي». فردا صبح بعد از نماز به اتاق پدر رفتم. پدر ابتدا سوره والعصر را خواندند و منتظر ماندند تا من حرف بزنم، ولي من هم خجالت مي‌كشيدم و هم حرفي براي گفتن نداشتم و سكوت كردم. پدر وقتي سكوتم را ديدند، شروع به صحبت كردند. تا مدتي خودشان موضوع را انتخاب مي‌كردند و درباره‌اش حرف مي‌زدند. اوايل فقط گوش مي‌دادم، ولي به مرور زمان من هم وارد بحث شدم و حرف زدم. ديپلم كه گرفتم، رفتم و رانندگي ياد گرفتم، ولي پدر اجازه ندادند تنها پشت فرمان بنشينم و گفتند، «با اينكه گواهينامه داري، اما تا دستت راه بيفتد كنارت مي‌نشينم». آن 45 دقيقه موعود را در حالي كه من رانندگي مي‌كردم و پدر در كنارم مي‌نشستند و راهنمايي مي‌كردند، سپري مي‌كرديم. گاهي هم نان مي‌خريديم و به خانه برمي‌گشتيم.
اين صحبت‌هاي صبحگاهي و گردش رفتن‌هاي 45 دقيقه‌اي، آن‌قدر ادامه پيدا كردند كه فاصله بين من و پدرم از بين رفت و ديگر خيلي راحت حرف‌هايم را به ايشان مي‌زدم. احساس مي‌كردم تازه پدرم را پيدا كرده‌ام. تازه داشتم با پدر انس مي‌گرفتم.
 
 
 
 
می‌گفت خوشحالم که آقا از من راضی است 
 
 
 
درباره مشكلاتتان هم با ايشان صحبت مي‌كرديد؟
 
 
بله، يادم هست دو ماه قبل از شهادت ايشان، برايم مشكلي پيش آمد كه بايد به كسي كه هم فهميده و دانا و هم محرمم بود، مي‌گفتم. مي‌دانستم همه فاميل به پدر به عنوان يك بزرگ‌تر و راهنما نگاه مي‌كنند و در حل مشكلاتشان از ايشان كمك مي‌گيرند. چون قبلاً با پدر رودربايستي داشتم، نمي‌دانستم اگر مشكلم را با پدرم در ميان بگذارم، چه وضعيتي پيش خواهد آمد، ولي به هر حال آن روز نهايتاً تصميم گرفتم بگويم. پدر به‌قدري دقيق و زيبا مرا راهنمايي كردند كه حسرت خوردم چرا قبلاً مشكلاتم را به پدرم نگفته بودم! دوست و معلمي به اين دلسوزي و خوبي در زندگي‌ام بود و او را نديده بودم. آن روز انگار تازه اين دوست و معلم را پيدا كرده بودم. دو ماه بعد وقتي پدر به شهادت رسيدند، اين حسرت و تأسف عميق‌تر و دردناك‌تر از قبل در من ماند.
 
 
در دوره جنگ، قطعاً با نگراني‌هاي زيادي دست به گريبان بوديد. از آن دوره چه خاطراتي داريد؟
 
 
 
يادم هست اوايل جنگ بود و كلاس دوم دبستان بودم كه خبر آوردند پدر زخمي شده‌اند، ولي درباره جزئيات قضيه چيزي به ما نگفتند. ما از شدت نگراني، بي‌تاب شده بوديم تا بالاخره پدر را با برانكارد به خانه آوردند. با ديدن پدر در آن وضعيت به‌شدت وحشت كردم، اما پدر با لبخند مهربان و چهره آرام هميشگي مرا در آغوش گرفتند و آرام كردند. موقعي كه پرستار زخم‌هاي پدر را پانسمان مي‌كرد، درد را در چهره ايشان مي‌ديدم، ولي پدر فقط زير لب ذكر مي‌گفتند و ناله نمي‌كردند.
 
 
چه ويژگي‌هايي در پدرتان از همه برجسته‌تر بود؟
 
 
پدر فوق‌العاده با ايمان و صبور بودند و هميشه مي‌گفتند: عشق به خداوند مرا طوري مقاوم كرده است كه هرگز احساس خستگي نمي‌كنم. ايشان حقيقتاً تجسم عيني «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ»(1) بودند. در برابر دشمن جدي و قاطع و در برابر مؤمنين و دوستان بسيار رئوف و مهربان بودند و همواره از انجام كاري كه دل دشمن را شاد كند، پرهيز مي‌كردند. يك بار ايشان دچار مجروحيت سختي شده بودند و بنا به ملاحظاتي بايد در منزل درمان مي‌شدند. نگران بودم كه چگونه درد و رنج ايشان را ببينم و تاب بياورم، ولي وقتي به خانه آمدند، لبخندي بر لب داشتند. نزديك بود گريه كنم كه پدر با لحني با صلابت گفتند، «گريه ممنوع!». هر تيري را كه از بدن ايشان بيرون مي‌آوردند، ما به‌جاي ناله و فرياد فقط صداي تكبير مي‌شنيديم! پدر همه كارهايشان را سر وقت و با برنامه انجام مي‌دادند و خيلي دوست داشتند ما هم مثل خودشان منظم و دقيق باشيم كه البته نمي‌توانستيم و در اين زمينه حتي به گرد پاي پدر هم نمي‌رسيديم.
 
 
روحيه ارتشي را در خانه هم داشتند؟
 
 
ابداً. پدر هيچ‌وقت ما را مجبور به انجام كاري نمي‌كردند. خيلي‌ها تصور مي‌كنند ارتشي‌ها خانه را تبديل به پادگان مي‌كنند، ولي اصلاً اينطور نبود. پدر هميشه سعي مي‌كردند با ما حرف بزنند و ما را قانع كنند يا در صورت انجام خطا به ما تذكر مي‌دادند. هميشه مي‌گفتند: اگر منظم باشيد، وقتتان هدر نمي‌رود. بسيار هم به ورزش توصيه مي‌كردند. ما خيلي سعي مي‌كرديم كارهايمان را طبق برنامه انجام بدهيم، ولي نمي‌توانستيم مثل پدر شويم. پدر حتي براي كوچك‌ترين كارهايشان هم برنامه داشتند. مثلاً از ساعت 9:45 تا 11:22 مطالعه مي‌كردند و اين كار هميشه ايشان بود. فقط روزهاي شهادت ائمه(ع) و ايام عزاداري به‌جاي برنامه هميشگي، در اتاق خودشان درباره بزرگي كه روز شهادت او بود، مطالعه مي‌كردند و مي‌گفتند: اين روز را براي اين تعطيل كرده‌اند كه با ائمه(ع) بيشتر آشنا شويم. پدر در ايام محرم خيلي ساكت و كم‌حرف و محزون مي‌شدند، ولي در روزهاي ميلاد ائمه(ع)، بسيار سرحال و با نشاط بودند و اين خوشحالي را با خريد شيريني و دادن هداياي زيبا به ما هم منتقل مي‌كردند. در روز عيد غدير، از همه بيشتر شاد بودند. صبح آخرين روز عيد غدير، خدمت مقام معظم رهبري رفته و درجه سرلشكري گرفته بودند و وقتي برگشتند، از هميشه خوشحال‌تر بودند. آن روز مادر از قبل، از ماجرا خبر داشتند. به همين دليل تصميم گرفتيم قبل از اينكه پدر برگردند، برايشان هديه‌اي تهيه كنيم و جشن بگيريم. پدر كه برگشتند، شلوغ كرديم و به ايشان عيد و سرلشكري‌شان را تبريك گفتيم. پدر مي‌گفتند، «خيلي خوشحالم، اما خوشحالي بيشترم به خاطر اين است كه حس مي‌كنم آقا از من راضي هستند و اين از هر نشاني برايم با ارزش‌تر است. هيچ سرمايه‌اي بالاتر از رضايت ولايت نيست، زيرا با رضايت ايشان معلوم مي‌شود آقا امام زمان(عج) هم از من راضي هستند». آن روز قرار بود به خانه پدر و مادر همسرم بروم و پدر گفتند: «چون عيد نوروز نبودم كه بروم و تبريك بگويم، امروز با تو مي‌آيم». بعد از ظهر با ماشين پدر رفتيم. خود ايشان رانندگي مي‌كردند و ضمن رانندگي، از گذشته‌ها و رضايت از زندگي‌شان گفتند و اينكه خداوند هميشه به ايشان لطف داشته و هيچ‌وقت ايشان را تنها نگذاشته است. به كسي بدهي و نماز و روزه قضا هم ندارند. حتي لحظه‌اي به ذهنم خطور نكرد كه چرا پدر اين حرف‌ها را - كه بيشتر شبيه وصيت هست- مي‌زنند. اين آخرين باري بود كه پدر را ديدم و هفته بعد ايشان به شهادت رسيدند.
 
 
از ويژگي‌هاي شخصيتي پدر مي‌گفتيد...
 
 
بله، حتي يك بار هم داد زدن يا عصبانيت پدر را نديدم. در محل كار يا بيرون از خانه، هر مشكلي هم كه داشتند، آن را به خانه نمي‌آوردند و هميشه با لبخند و سرحال به خانه مي‌آمدند.
 
 
چه موقع اندوهگين و ناراحت مي‌شدند؟
 
 
وقتي مي‌ديدند عده‌اي به‌جاي كار براي خدا، فقط به فكر منافع شخصي خود هستند. وقتي تلويزيون جنگ‌هاي بوسني، لبنان، فلسطين و... را نشان می‌داد، غم عميقي در چهره‌شان موج مي‌زد و از صميم دل مي‌گفتند «كاش آقا اجازه مي‌دادند همراه با عده‌اي از دوستان مخلص، به كمك اينها مي‌رفتيم». نمي‌توانستند تحمل كنند كه مسلمان‌ها تحت ظلم و فشار باشند و ايشان كاري نكنند. با اينكه سنشان بالاي 50 سال بود، ولي واقعاً چند برابر ما كه جوان بوديم، انرژي براي كار كردن داشتند. هميشه صبح زود از خواب بيدار مي‌شدند و تا نيمه‌هاي شب كار و مطالعه مي‌كردند. در روزهاي تعطيل هم براي ايراد سخنراني به شهرهاي دور مي‌رفتند و وقتي اعتراض مي‌كرديم بايد استراحت كنيد، بگذاريد كس ديگري برود، مي‌گفتند: «كسي به آن شهرها نمي‌رود، همه ترجيح مي‌دهند به شهرهاي بزرگ و نزديك بروند!»
 
 
خانواده هم همراه ايشان مي‌رفتند؟
 
 
گاهي مي‌رفتيم. هميشه بعد از سخنراني مردم دور ايشان را مي‌گرفتند و اظهار محبت مي‌كردند. بعد از جنگ، ديگر در رسانه‌ها و صدا و سيما حرفي از پدر زده نمي‌شد، با اين همه هر جا كه مي‌رفتيم، ايشان را با همان عنوان فرمانده زمان جنگ مي‌شناختند و به ايشان احترام مي‌گذاشتند و براي ما بسيار جالب بود.
 
 
 
 
 می‌گفت خوشحالم که آقا از من راضی است
 
 
 
 
علت اين محبوبيت از نظر شما چه بود؟
 
 
هر كسي كه خالص براي خدا كار كند، خداوند مهر او را در دل مردم قرار مي‌دهد. پدر هيچ‌گاه از ياد خدا غافل نبودند. قبل از شروع هر كاري، وضو مي‌گرفتند و هميشه دعاي فرج آقا امام زمان(عج) را مي‌خواندند. عزت و محبوبيت پدر نتيجه اخلاص كم‌نظير ايشان بود. زندگي پدرم آميخته با گمنامي و مظلوميت بود و اين وضعيت تا زمان شهادت ايشان هم ادامه داشت. هميشه فكر و ذكر ايشان در طول هشت سال دفاع مقدس، جبهه بود و ايشان حاضر نشدند حتي يك روز جبهه را ترك كنند. كساني كه با ايشان مأنوس بودند، به‌خوبي مي‌دانند پدر هر كاري را بر مدار تكليف انجام مي‌دادند و مي‌گفتند: بايد تا جايي كه در توان داريم، سيره حضرت علي(ع) را در زندگي پياده كنيم. بسيار ساده زيست بودند و هميشه بر سر سفره ما، فقط بايد يك نوع غذا مي‌بود و اگر بيش از يك نوع بود، مي‌گفتند: حتماً يكي را برداريم! غير از ماه رمضان در ماه‌هاي رجب و شعبان و روزهاي دوشنبه و پنج‌شنبه روزه بودند و مي‌گفتند: روزه انسان را به خداوند نزديك مي‌كند.
 
 
خبر شهادت پدرتان را چگونه شنيديد؟
 
 
شب بيست و يكم فروردين بود و ما در جايي مهمان بوديم و شب دير به خانه رسيديم. معمولاً شب‌ها پريز تلفن را مي‌كشيدم كه صداي آن بچه‌ها را از خواب نپراند. آن شب هم همين كار را كردم و خودم هم خوابيدم، اما خواب آرامي نداشتم و دلم به‌شدت شور مي‌زد و هر نيم ساعت يك بار، از خواب مي‌پريدم! مثل مرغ سركنده بودم و نمي‌دانستم چرا حالم آن‌طور است؟ ساعت شش و نيم صبح بود كه به موبايل شوهرم زنگ زدند و ديدم دست‌هايش مي‌لرزد و نزديك است گوشي از دستش بيفتد! رنگش مثل گچ سفيد شده بود. با عجله لباس عوض كرد و به سمت در خانه دويد. هر چه اصرار كردم چه خبري را شنيده است، جواب نداد! لباسش را پوشيد و سريع از خانه بيرون رفت. به خانه‌مان زنگ زدم كه از مادرم بپرسم: چه خبر شده است؟ مامان همين كه صدايم را شنيدند، زدند زير گريه و گفتند: «‌پدرت را با تير زدند». انگار دنيا را روي سرم خراب كردند. گيج بودم و نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. دائماً به خودم دلداري مي‌دادم كه مثل دفعات قبل، زخمي شده‌اند و به خير مي‌گذرد. از دوره جنگ كه بدتر نيست. با اين دلداري دادن‌ها خود را آماده كردم و به خانه‌مان رفتم، اما پدر از ميان ما رفته بود و در اين حسرت مانده بودم كه چرا او را با آن عظمت و مهرباني كم‌نظيرش آنقدر دير شناختم.
 
 
بعد از شهادت پدر نزديك به دو ماه، در كوچه و محله ما عزاداري بود. كساني بودند كه حتي يك بار هم اسم پدرم را نشنيده بودند و ايشان را فقط به چهره مي‌شناختند، اما بيشتر از ما براي شهادت ايشان گريه و عزاداري مي‌كردند. تا مدت‌ها در كوچه منزل ما از جاهاي مختلف ايران دسته‌هاي عزاداري مي‌آمدند و مي‌رفتند. پدرم هميشه وضو داشتند و با پيكري مطهر و به آرزوي خود كه شهادت در راه خدا بود، نائل شدند.
 
 
براي حسن ختام اين گفت‌وگو با توجه به علاقه مقام معظم رهبري به شهيد صياد شيرازي كه تجلي آشكار آن در بوسه زدن ايشان به تابوت شهيد ديده شد، بفرماييد كه درباره اين موضوع چه خاطراتي داريد؟
 
 
پدر در سمت جانشيني ستاد كل نيروهاي مسلح، بايد هفته‌اي يك بار به حضور حضرت آقا مي‌رسيدند و با ايشان جلسه داشتند. پدر هميشه مي‌گفتند: با ديدن تبسم آقا خستگي يك هفته كار از تنم بيرون مي‌رود. فوق‌العاده به ايشان علاقه داشتند و همواره بر اطاعت از ولي‌فقيه تأكيد مي‌كردند.
 
 
با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.
 
 
پي‌نوشت‌:
1ـ سوره فتح، آيه 29

1
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها