کد خبر: 827143
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۹۵ - ۱۷:۱۵
خاطرات منتشر نشده رهبر معظم انقلاب از دوران حصر امام خميني در قيطريه تهران
آنچه پيش‌روي داريد برشي از خاطرات منتشر نشده رهبر معظم انقلاب از دوران حصر امام در قيطريه است....
محمدرضا کائینی
آنچه پيش‌روي داريد برشي از خاطرات منتشر نشده رهبر معظم انقلاب حضرت آيت‌الله العظمي خامنه‌اي (دام ظله)از دوران حصر امام خميني در خانه‌اي در منطقه قيطريه تهران است. توضيح آنكه رهبري از جمله شخصيت‌هايي هستند كه در اين مقطع زماني و در شرايط حصر توانسته‌اند با رهبر كبير انقلاب ديدار كنند، از اين رو خاطرات و توصيفات معظم له از اين دوره از حيات سياسي امام راحل، درخور خانش و استناد فراوان است. اميد آنكه تاريخ پژوهان انقلاب را مفيد و مقبول آيد.
   
  حصر و تبعيد امام در قيطريه

نزديك عيد سال 1343 بود كه از زندان آزاد شدم و توانستم با تدبيري خدمت امام كه آن وقت در خانه‌اي در قيطريه در حصر بودند بروم.
وقتي از زندان بيرون آمدم فراموش نمي‌كنم رفقاي تهراني‌مان دور ما را گرفتند و غوغايي بود و از مسائل زندان برايشان نقل كردم، از جمله حرف‌هايي كه از زبان آنها شنيدم اين بود كه آن چند نفر منبري كه زندان بودند ـ در ماه رمضان چند روزي آنها را گرفته بودند البته بعد از من دستگير شده بودند و قبل از من آزادشان كردند ـ آنها را از همان زندان ديدن آقاي خميني بردند. حسودي‌ام شد كه اينها نهايتاً 15،10 روز زندان بودند و ديدن آقاي خميني رفتند و چرا من نرفته بودم. معلوم شد اينها چند نفري چون دسته‌جمعي با هم بوده‌اند گفته‌اند ما مي‌خواهيم برويم و آقاي خميني را هم ببينيم. ساواك هم اينها را سوار كرده و پيش آقاي خميني برده بود. خيلي حسودي‌ام شد. گفتم من هم بايد بروم و آقاي خميني را ببينم. پرسيديم آدرس كجاست؟ ايشان در قيطريه در حصر بود. من هم اصلاً قيطريه را بلد نبودم. پرسان‌پرسان با زحمات زيادي خودم را به نزديكي‌هاي منزل ايشان رساندم. با توجه به آدرس‌هايي كه به من داده بودند متوجه شدم درست آمده‌ام. كنار اين خيابان باريكي كه عبور مي‌كرد زمين بزرگي بود و انتهاي زمين دري قرار داشت كه در منزل ايشان بود. لب اين خيابان جلوي همين زمين نه داخل زمين، دو پاسبان ايستاده بودند. متوجه شدم منزل ايشان همين جاست. از يكي از پاسبان‌ها پرسيدم:‌«منزل آقاي خميني كجاست؟» جواب داد:‌«مي‌خواهي چكار كني؟» جواب دادم:‌«مي‌خواهم بروم ببينمش.» گفت: «نمي‌شود ببيني.» گفتم: «حالا مي‌شود يا نمي‌شود. بالاخره خانه كجاست؟» گفت: «آن خانه است» در را نشان داد و گفت:‌«اينجاست.» گفتم: «حالا شما مأمور هستيد؟» گفت: «بله.» پرسيدم: «اجازه مي‌دهي بروم ببينمشان؟» جواب داد:‌«نه.» قضيه را گفتم كه زندان بودم. يك عده از روحانيون غير از من زندان بودند و ساواك اينها را آورد و با ايشان ملاقات كردند. من شاگرد ايشان بودم. اينقدر به ايشان علاقه دارم. چرا نبايد ملاقاتشان كنم؟ خواهش مي‌كنم بگذاريد من هم بروم و چند دقيقه ايشان را ببينم. او تحت تأثير صراحت و صداقتم قرار گرفت. ما هم آن وقت طلبه جواني بوديم. با خودم فكر مي‌كنم اگر بنده هم جاي آن پاسبان بودم و طلبه جوان و صادقي اينطور پرشور پيشم مي‌آمد قهراً به او اجازه مي‌دادم. آن پاسبان ديگر موافقت نمي‌كرد. بالاخره با هم تبادل نظر كردند و گفت:‌«برو آقا. به شرطي كه ده دقيقه بيشتر طول نكشد.» ساعت را نگاه  كردم و گفتم:‌«باشد. ده دقيقه.»
 
 ديدار شيرين

 از آنها جدا شدم و ديدم اگر بخواهم يواش‌يواش بروم ده دقيقه مي‌گذرد. دويدم و خودم را به در خانه رساندم و بنا كردم به در زدن. يك وقت ديدم آقا مصطفي در را باز كرد. با آقا مصطفي خيلي رفيق بوديم. مرا كه ديد يكدفعه خوشحال شد و مرا بوسيد و بغلم كرد. پرسيدم: «حاج‌آقا كجاست؟» جواب داد:«حاج‌آقا اينجاست. بيا داخل.»
داخل رفتيم و در اتاقي نشستيم. يكدفعه ديدم حاج‌آقا وارد شد. افتادم به پاي ايشان. از چيزهايي كه يادم مي‌آيد اين است كه افتادم پاي حاج‌آقا را ببوسم. از بس عاشق آقاي خميني بودم. واقعاً عجيب محبت اين مرد هميشه در دل ما بود. ايشان ناراحت شد و نگذاشت پايشان را ببوسم. بعد نشستيم. گريه‌ام گرفته بود. نمي‌توانستم حرف بزنم. ناراحت هم بودم كه حالا ايشان خيال مي‌كند چون زندان بودم گريه‌ام آمده است. تصور نمي‌كند به خاطر شوق ديدار ايشان است. مدام مي‌خواستم گريه‌ام را نگه دارم، ولي بغض گلويم را گرفته بود. دائماً مي‌خواستم حرف بزنم، اما نمي‌شد. ايشان هم ساكت بودند و تماشا مي‌كردند. ملاطفتي كردند كه حالتان چطور است؟ بالاخره با زحمت زياد تنها حرفي كه توانستم بزنم اين بود كه گفتم آقا امسال ماه رمضان ما به خاطر نبودن شما از بين رفت، هدر رفت و حيف شد. خواهش مي‌كنم برنامه‌اي بريزيد كه ماه محرم آينده‌مان از بين نرود. واقعاً حيف است. ايشان گفت بله و تشويق كرد كه بله، بايد همين كار بشود.
 
هديه امام در پايان ديدار

خلاصه چند دقيقه‌اي نشستيم و گفتم آقا من ده دقيقه بيشتر از آنها وقت نگرفتم. بلند شدم. خداحافظي كردم و آمدم. كلاً 10، 12 دقيقه شد. البته آقا مصطفي آمد و از حاج‌آقا پولي دست ما داد. محبت‌هاي اينطوري بسيار داشت، با اينكه آدم هيچ انتظار پول نداشت. حاج‌آقا هم هيچ‌وقت پول نداشت و آدم بي‌پولي بود. در عين حال چون حاكي از محبت بود آدم خوشش مي‌آمد. اين هم جريان آن ديدار ايشان است كه آن محبت، لطف و صفايي را كه در ديدار ايشان بود يادم نمي‌رود.
براي ما كه آن روز جوان بوديم، زندان رفتن و ماجراهاي مشكلي كه پيش مي‌آمد، خيلي سخت نبود. بيشتر شبيه به سرگرمي بود، اما امام در آن سال، يعني سال شروع مبارزه 63 ساله بود. در 63 سالگي اين مرد با جوشش احساس خود مي‌توانست احساسات يك ملت را به جوشش آورد. زندان رفتن و تبعيد شدن براي كسي در آن سنين كار آساني نبود، ولي اين فداكاري، از خودگذشتگي و خطرپذيري در اين مرد آشكار شد. مي‌گفتند:«من چرا و از چه چيزي بترسم؟ اگر هم مرا بكشند، 63 سالم هست و تازه در سن پيامبر اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) كه از دنيا رفتند از دنيا خواهم رفت. چه سعادتي از اين بهتر؟» اين منطق او بود.
 
محاسبه غلط ساواك

بعد از اينكه در اوايل سال 1343امام از زندان و حصر آزاد شدند و از تهران به قم برگشتند، شايد دستگاه پيش خود انتظار داشت و تصور مي‌كرد امام از آنچنان مبارزات پرشور و پرهيجاني كه منتهي به زنداني شدن آن بزرگوار و واقعه خونين 15 خرداد شده بود ديگر سرد و منصرف شده باشند. چنين تصوري در آنها بود و حرف زده و مذاكره كرده و بارها با ايشان در زندان و حصر تماس گرفته، هر چند كه پاسخ‌هاي قاطع و دندانشكني از امام شنيده بودند.
امام مي‌گفتند: براي شاه پيغام دادم اينكه تو و دستگاه ساواكت اين‌قدر مرا مي‌كوبيد به نفع من است، به خاطر اينكه مردم به اصالت و حقانيتم اعتقاد پيدا مي‌كنند و مي‌فهمند ما درست مي‌گوييم. اگر درست نمي‌گفتيم شما اينقدر ما را نمي‌كوبيديد. اما نمي‌توانستند امام را بيش از آن نگه دارند و برايشان مشكلات فراوان سياسي و اجتماعي داشت و مجبور بودند امام را رها كنند. با خودشان فكر مي‌كردند بعد از اين رهايي هم شايد بتوانند مستقيم و غيرمستقيم اثر بگذارند و از ادامه آن مبارزات تند كه به وسيله امام رهبري مي‌شد جلوگيري كنند، لكن از اولين روزهايي كه امام وارد قم شده بودند، دسته‌دسته و گروه‌گروه مردم از اطراف و اكناف كشور راه مي‌افتادند و از شهرهاي مختلف خدمت امام در قم مي‌آمدند. همه از وجنات، كلمات و بيانات امام استفاده كردند كه مبارزه به همان شكل ادامه داشت.
 
 با پدر در ديدار با امام، پس از آزادي از حصر

ما مشهد بوديم كه جريان را شنيديم. ابوي را به تهران منزل مرحوم آقاي ميرزا جعفر لنكراني آوردم و آنجا بوديم و از آنجا هم به قم خدمت امام رفتيم. وقتي با پدرم وارد اتاق شديم، احساس كردم ايشان از وضع چشم پدرم قدري ناراحت شدند. در آن ديدار نكته‌اي كه هيچ‌وقت يادم نمي‌رود محبت خاصي است كه به من كردند. وقتي دستشان را بوسيدم مدتي دستم را نگه داشتند و در دستشان فشار دادند كه احساس كردم اين يك محبت، تشويق و اظهار لطف خاصي است. چند روزي كه در آنجا بوديم ايشان را ديديم و سپس برگشتيم.
خاطره‌اي هم دارم كه يك بار داشتم خدمتشان مي‌رفتم، در راه به آقا شيخ محمدجواد حجتي كرماني رسيدم و پرسيد:«كجا مي‌روي؟» جواب دادم: «خدمت آقاي خميني مي‌روم.» گفت: «من هم با ايشان كار دارم.» با آقاي حجتي داخل رفتيم. حياط بزرگي كه گرفته بودند زيرزميني داشت و در اتاق اين زيرزمين نشسته بودند. ما هم رفتيم و نشستيم. چند نفر با ايشان كار داشتند كه رفتند. گفتم: «خدمتتان كاري دارم. حالش را داريد؟» پرسيدند: «چقدر طول مي‌كشد؟» جواب دادم: «20 دقيقه.» بعد شروع به صحبت كرديم. اين‌قدر گرم صحبت شدند كه سه ربع ساعت طول كشيد و ايشان همچنان صحبت مي‌كردند، يعني خستگي‌شان برطرف شد، به خاطر اينكه آن گفت‌وگو برايشان هيجان داشت.
حرفم با ايشان اين بود كه گفتم شما سالي دو بار، سه بار يا چهار بار با اين مردم روبه‌رو هستيد. پيش‌نمازها و ائمه جماعت هر شبانه‌روز سه بار با همين مردم مواجه مي‌شوند. اگر اينها برخلاف شما كاري كنند و بخواهند عليه شما اقدامي كنند مي‌توانند و پيش مي‌برند. يك مقدار با علماي شهرستان‌ها گرم‌تر و مهربان‌تر برخورد كنيد. چند نفر گله‌هايي كرده بودند. در واقع خدمتشان رفته بودم كه بگويم با علماي شهرستان‌ها قدري بهتر از اين رفتار كنيد. ايشان گرم صحبت شد و بنا كرد به گله كردن كه چقدر برخلاف سليقه خودم، اخلاق و رويه‌ام رفتار مي‌كنم، با بعضي از افرادي كه نبايد گرم بگيرم، گرم مي‌گيرم، براي اينكه دلشان جذب شود و به اين مبارزه بپيوندند. آقايان و اين همه آدم اينجا مي‌آيند و با من ملاقات مي‌كنند و كار دارند. بعضيشان مي‌خواهند بيايند و بدون هيچ زمينه و ضابطه‌اي با من صحبت كنند. در عين حال وقت و ساعت خاصي را گذاشته‌ام و گله مي‌كنند. چه كنم؟ ايشان به هيجان آمدند و اين صحبت سه ربع ساعت طول كشيد. گفتند: «باز هم تلاش خودم را مي‌كنم كه نرنجند.» ايشان توجه مي‌كردند علماي بلاد را از خودشان نرنجانند. الغرض نسبت به اين مسئله ملاحظه و در جذب دل‌هاي علما و توجه دادنشان به اصل قضيه غوغايي كردند.
 
ماجراي كاپيتو‌لاسيون

در اين ميان بعد از گذشت چند ماه ماجرای كاپيتولاسيون، يعني مصونيت اتباع امريكايي در ايران مطرح شد و آن را به صورت قانوني در‌آوردند كه اتباع امريكايي كه آن روز شايد حدود 7، 8، 10 هزار امريكايي يا حتي بيشتر در ايران بودند، از لحاظ قضايي مصونيت دارند. يعني اگر جرمي مرتكب مي‌شدند، اهانتي به كسي مي‌كردند يا مرتكب جنايتي مي‌شدند و خلافي را در كشورمان انجام مي‌دادند، دستگاه‌هاي انتظامي و قضايي ما حق تعرض به آنها را نداشتند. اين يكي از زشت‌ترين شيوه‌هاي تسلط يك قدرت و سلطه سياسي بر يك كشور است. در كمتر كشوري هم در دنيا چنين سلطه‌اي را قبول كردند. وقتي اتباع كشوري در كشور ديگري زندگي مي‌كنند تابع قوانين قضايي آن كشورند. اگر جنايت و جرمي انجام مي‌دادند بايستي طبق قوانين قضايي آن كشور مجازات شوند. امام در سخنراني‌شان به اين مناسبت مشروحاً براي مردم بيان كردند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها