کد خبر: 816822
تاریخ انتشار: ۲۴ مهر ۱۳۹۵ - ۲۱:۱۲
بررسي شرايط محيطي و فكري حاكم بر شرايط فيلسوف آلماني
مارتين هايدگر (1889- 1976) انديشه‌ورز آلماني، يكي از مهم‌ترين فلاسفه معاصر به حساب مي‌آيد كه نظرات او خاصه در ايران طرفداران زيادي يافت.
مارتين هايدگر (1889- 1976) انديشه‌ورز آلماني، يكي از مهم‌ترين فلاسفه معاصر به حساب مي‌آيد كه نظرات او خاصه در ايران طرفداران زيادي يافت. شايد از آن رو كه يك فيلسوف از دل دنياي مدرن، مباني دنياي برساخته فلاسفه همان دنيا را به چالش مي‌كشيد و اين مسئله با تحولات و قيام ايران عليه استبداد شبه‌مدرن بي‌شباهت نبود. برآنيم تا در يادداشت‌هايي احوال و اقوال اين فيلسوف آلماني را به بياني ساده مورد واكاوي قرار دهيم. پيشتر به شرايط حاكم محيطي بر اين فيلسوف كه انديشه‌هاي وي در اين شرايط نضج يافت و نيز شرايط ذهني و عيني اثرگذار بر منظومه فكري مارتين هايدگر مي‌پردازيم.

هايدگر و نابودگران عصرطلايي
واقع امر آن است برهه زماني‌اي كه هايدگر در آن مي‌زيست، برهه‌اي بود كه كشور آلمان با مشكلات عديده‌اي دست و پنجه نرم مي‌كرد و از منظر هايدگر و بسياري از آلمان‌ها، شكست آلمان در جنگ جهاني اول به منزله پذيرش يك حقارت ملي بود كه مي‌بايست با آن تسويه حساب انجام مي‌گرفت و تلافي مي‌شد. به خصوص كه اين شكست خارجي، با تاريخي طولاني از تشتت سياسي و توسعه ناموزون در آلمان همراه بود و همين امر، وضعيت را وخيم‌تر مي‌كرد. اين دوره، دوره‌اي است كه در آن، تقابل ميان تكنولوژي و فرهنگ آلمان به اوج خود رسيده بود. همچنين اين دوره را مي‌توان دوره‌اي يگانه و بي‌نظير در تاريخ آلمان دانست، چراكه در آن، نخستين تجربه تمام عيار دموكراسي، بر ويرانه‌هاي ناشي از يك شكست تلخ نظامي و ميراث بر جاي مانده از اقتدار‌گرايي منحط، شكل مي‌گيرد. در اين دوره، با تحقق مدرنيزاسيون ديرهنگام، سريع و از بالا، طبقات اجتماعي و منابعي پديد مي‌آيند كه فاقد ساختارهاي سياسي لازم براي تأثير‌گذاري در امور هستند. در مراكز شهري، طبقه متوسطي پديد مي‌آيد كه در شهرها زندگي مي‌كرد و در مراكز جديد صنعتي كار مي‌كرد. اما از طرف ديگر، خاطرات مربوط به زندگي در روستاها و صورت‌هاي كمتر عقلاني شده توليد در آلمان دهه 1920 همچنان زنده بود.

حد فاصل سال‌هاي 1940- 1880، دوران بحران در تفكر اروپايي بود. در اين سال‌ها كه دوران رقابت‌هاي استعماري اروپاييان بود، ناسيوناليسم اروپايي شدت يافت. در همين حال، ليبراليسم و دموكراسي در مسئله حق رأي عمومي به تعارض با يكديگر رسيدند. دموكراسي مبتني بر رأي عمومي بود و ليبراليسم همچنان مصر بر محوريت فرد بود. در اين ميان، بحران در مذهب و بروز اليناسيون، وضع را بيش از پيش پيچيده كرد. اين وضعيت به نتايج مهمي در عرصه انديشه و فرهنگ اروپا ختم شد و به باور بسياري، اين دوران (1940- 1880)، عصر اضطراب، عصر اتم، عصر انسان تك‌ساحتي و عصر فراصنعتي ناميده شده است. اين عناوين هر يك به گونه‌اي در انديشه و آراي قرن بيستم بازتاب داشته است؛ براي مثال، در نظريه عدم قطعيت هايزنبرگ در فيزيك گفته شد كه فرايندهاي طبيعي را نمي‌توان به طور كافي در چارچوب زماني و مكاني نماياند.
 همچنين جدايي سوژه و ابژه ناممكن انگاشته شد. در اين حالت، آگاهي نسبت به خويشتن نه فقط به عنوان جدايي از مابقي طبيعت پنداشته شد، بلكه منشأ تشتت در درون نيز انگاشته شد. حقيقت امر اين است كه احساسات ضد روشنفكري در حد فاصل سال‌هاي 1900- 1890 متوجه كيش تحصلي (پوزيتيويسم) بود و مردم تشنه واقعيت بودند ولي بدبختي‌شان در اين بود كه واقعيت را با ماديت كه فقط ظاهر فريبنده داشت يكسان مي‌انگاشتند.

در آلمان دهه 1920، شاهد بركشيدن جرياني هستيم كه نوعي احساس يأس و بدبيني عميق و كينه‌توزي نسبت به كساني كه آن گذشته طلايي را نابود كردند با خود به يدك مي‌كشيد. در رقابت با ايدئولوژي‌هاي متعدد دو جهانگيري چون سوسياليسم و ليبراليسم، گفتمان منحصر به فرد و آلماني «بازگشت به اصل» پديد آمد كه معتقد بود ارزش‌هاي بورژوازي از هم پاشيده است و مي‌بايست به دنبال ارزش‌هاي جديدي به عنوان جايگزين ارزش‌هاي كهنه گشت. بازتاب اين رويكرد در اكسپرسيونيسم تجلي يافت. اكسپرسيونيسم، حركت و مكتبي بود كه آرزومندي هنري را جايگزين جهان حس‌ها كرد. اكسپرسيونيست‌ها از واقعيت‌هاي سخت اجتناب مي‌ورزيدند و روي به سوي ريتم‌ها و نمادها مي‌آوردند. آنها، همدلي برادرانه با ديگر انسان‌هاي محكوم به رنج را سرلوحه اقدامات خويش قرار مي‌دادند و فردگرايي غرورآور ليبرالي را نفي مي‌كردند. پس از جنگ جهاني اول، بسياري از هنرمندان و شاعران متأثر از دو رهيافت رمانتيسيسم و اكسپرسيونيسم، پرسش‌ها و نقدهاي جدي در مورد جهان مدرن مطرح كردند.

ريلكه كه يكي از مهم‌ترين شاعران قرن بيستم آلمان است، اولين پاسخ زيبايي‌شناختي را به پرسش‌هاي جديدي كه پس از جنگ اول پيش آمده بود داد. اشعار او بيانگر «خود محصوري» سرد جهان مدرن بود. ولي معتقد بود كه زندگي با مرگ، همه جا حاضر در تغيير دائمي است و اين دو با هم هستي را مي‌سازند. از نظر ريلكه، تأييد همه چيز در زندگي ما لازم است با تأييد همه چيز در مرگ.
 
از نظر اين شاعر آلماني، رسالت اصلي انسان، حقيقت‌جويي و احياي ارزش‌هاي انساني چون حس همدردي و برادري است.
با وقوع جنگ جهاني اول، در آلمان نيز همچون ساير نقاط اروپا، شور و هيجان فوق‌العاده‌اي پديد آمد. علت اين هيجان، اين بود كه با كناره‌گيري بيسمارك از قدرت در 1890، عملاً و محققاً آلمان اقتدار و عظمت خويش را از دست داد و گرفتار شكاف‌هاي متعددي از جمله شكاف شهر و روستا گرديد. ويلهلم دوم كه در حد فاصل سال‌هاي 1890 تا1918 حكومت مي‌كرد با اقدامات مبتكرانه و اقتدارگرايانه خويش، گرچه موجبات خشنودي بورژوازي آلماني را فراهم ساخت ولي اقدامات خيره‌سرانه او، موجب آزردگي طبقه كارگر و همچنين نيروهاي طرفدار دموكراسي گرديد. سوء‌استفاده از قدرت توسط ويلهلم دوم، موجب اختلاف ميان گروه‌هاي مختلف عليه ويلهلم دوم شد ولي آغاز جنگ جهاني اول در سال 1914، امكان موفقيت اين گروه‌ها را سلب نمود. همانطور كه اشاره شد وقوع جنگ جهاني اول تنها فرصتي بود كه مي‌توانست نيروهاي مخالف و ناراضي داخل آلمان را از تشتت و نابساماني خلاصي بخشد. ولي با تمام شدن جنگ و شكست آلمان، كشور در آستانه فروپاشي قرار گرفت و 6 ميليون آلماني در جنگ كشته شدند. آرام آرام، بي‌اعتمادي زهرآگيني در ميان عامه مردم رواج يافت و مردم اعتماد خويش را به دولت از دست دادند.

در ژوئن1919، نمايندگان دولت آلمان، شرايط صلحي را كه مطابق عهدنامه ورساي بر آنها تحميل شده بود پذيرفتند. مطابق اين عهدنامه، مسئوليت جنگ به طور كامل بردوش آلمان‌ها افتاد. استقلال عملي آنها مورد انكار قرار گرفت و به لحاظ اقتصادي نيز جز زيان، چيزي نصيب آنها نشد. با توجه به شرايط تحميلي كه اين صلح براي آلمان‌ها داشت، در ميان عامه آلمان‌ها، حسي از بيگانگي، نسبت به همسايگان غربي آلمان پديد آمد. روشنفكران آلمان نيز در واكنش به عهدنامه ورساي و شرايط آنوميك آلمان، به تمدن غرب و به طريق اولي مدرنيسم يورش بردند و وجهه همت خويش را بر اين امر قرار دادند كه از يگانگي و بي‌نظيري فرهنگ آلمان، در برابر تمدن تحميلي و خارجي غرب، دفاع كنند.

در پاسخ به بحران به وجود آمده ناشي از جنگ جهاني اول، گروهي از جوانان آلماني، به منظور پرسه زدن و گشت و گذار در نواحي روستايي تغيير نيافته، بيرون مي‌آمدند و از طريق ديدار از روستاهاي كوچك، در صدد برقراري پيوند با روستاييان و رد و رفض تكنولوژي برآمدند. در اين دوران بود كه فيلم‌هاي نوستالژيك با اقبال فراواني مواجه شد، چراكه در اين فيلم‌ها، عظمت و بزرگي سربازان آلماني در جنگ جهاني اول به تصوير كشيده مي‌شد. حقيقت امر اين است كه بحران اقتصادي سال1929، اعتماد مردم آلمان به ليبرال دموكراسي را سلب كرد و تا پايان سال 1933، توليدات صنعتي به نصف كاهش يافت. اين شرايط ناگوار اقتصادي و اجتماعي، عامه مردم را آماده پذيرش اين مدعا كرد كه تضعيف ارزش‌هاي سنتي مربوط به انضباط و نظام سلسله مراتبي و بي‌رمق شدن خدمات نوعدوستانه دولت و فاصله‌گيري از ارزش‌هاي ما قبل مدرن، عامل اصلي انحطاط جامعه آلمان است. فيلسوفاني چون هايدگر نيز متأثر از شرايط به وجود آمده پس از جنگ جهاني اول، به اين صرافت افتادند كه طرح جديدي در اندازند و شرايط را جهت ظهور و بروز انديشه‌هاي ضد مدرنيستي هموار كنند.
 
شرح احوال و آثار هايدگر
فهم انديشه‌هاي هايدگر مستلزم گوش سپردن به سخناني است كه از بطن يك سنت معين فكري بيان شده است. زمانه و زمينه زندگي هايدگر از يك سو و سير حيات فكري تمدن اروپايي در مقطعي از تاريخ از سوي ديگر، در آنچه مي‌توان انديشه هايدگر ناميد گرد آمده است. تفكر اروپايي، در آلمان پس از جنگ جهاني اول و در زمانه‌اي پر آشوب، به پرسش در باب سرچشمه‌هاي خويش مي‌رسد. مارتين هايدگر نيز به تأسي از فضاي حاكم در جامعه آلمان، منظومه فكري را صورتبندي كردكه هنوز هم كه هنوز است در باب آراي او مباحث زيادي در ساحت انديشه صورت مي‌گيرد.

مارتين هايدگر در عبارت مشهوري مي‌گويد: «متولد شد، كاركرد و مرد.» اينگونه معرفي كردن هايدگر، شيوه‌اي است كه خود هايدگر در آغاز يكي از دوره‌هاي درسي‌اش درباره ارسطو، به جاي شرح و توصيف متداول زندگينامه ارسطو ذكر مي‌كند. هايدگر در اين عبارت مشهور خويش، به نوعي به وحدت ميان تفكر و زندگي آن متفكر اشاره دارد، چراكه به جاي واژه«زندگي كرد» از واژه«كاركرد» استفاده شده است و شايد بي‌ربط نباشد اگر بگوييم زندگي هر كس واقعاً با ميزان كار، سعي و تلاشي است كه انجام داده است و اگر زندگي خالي از كار و تلاش باشد هيچ معنا و مفهومي نخواهد داشت.

هايدگر در 26 سپتامبر 1889 در روستاي مسكيرش از ايالت بادن- ورتمبرگ آلمان- در خانواده‌اي روستايي، سنتي و كاتوليك متولد شد. پدر هايدگر، به شغل ساختن شبكه و سرخادمگري كليسا در روستاي مسكيرش مشغول بود و مادر هايدگر نيز زن ساده و خانه‌داري بود كه نام اولين فرزند خويش را مارتين نهاد. هايدگر تحصيلات دبستاني‌اش را در روستاي محل سكونتش گذراند و سپس براي ادامه تحصيل به شهر كنستانس و فرايبورگ رفت و تحصيلات دبيرستاني خود را در سال 1909 پايان داد. در سال 1907، آموزگارش يك نسخه از كتاب فرانتس برنتانوا را با عنوان «درباره معناي چندگانه وجود از منظر ارسطو» به او هديه داد و از اين طريق نگاه علمي و عملي هايدگر را براي ادامه زندگي و تأمل در معناي چندگانه وجود سمت و سو بخشيد. هايدگر در بيست الي سي سالگي كه الهيات كاتوليك را فرا مي‌گرفت تا كشيش شود بر ضد خطراتي كه مدرنيسم براي حكمت جاودان سنت كاتوليكي دارد، سخنراني مي‌كند.

اين سخنراني بعدها الهامبخش هايدگر در صورتبندي آراي خويش مي‌شود. او اولين آثار فلسفي خود را با عناوين «مسئله واقعيت در فلسفه جديد» و «تحقيق جديد در منطق» در سال 1912 انتشار داد و در سال 1913 موفق به دريافت درجه دكتري با عنوان رساله‌اي به نام «نظريه حكم در اصالت روانشناسي» شد و سپس در سال 1915 موفق به نگارش رساله استادي خود با عنوان «نظريه مقولات معنا» شد. هايدگر طي سال‌هاي 1928- 1915 پس از انجام خدمت وظيفه با عنوان استاديار در دانشگاه فرايبورگ، مشغول به تدريس مي‌شود.

مهم‌ترين حادثه‌اي كه در زندگي هايدگر رخ داد، احراز پست رياست دانشگاه فرايبورگ درسال 1933 بود كه هايدگر از اين رهگذر به استقبال انقلاب نازي‌ها در سال 1933 مي‌رود و با شور و شوق به نهضت احياي آلمان مي‌پيوندد. نازيسم از منظر هايدگر وسيله‌اي است براي كوبيدن ماركسيسم كه سخت از آن بيزار است. از ديد هايدگر، نازيسم تجلي انقلاب از پايين بود كه ملت آلمان و كل بشريت را با تقدير تاريخي جديدي روبه‌رو مي‌ساخت. از منظر اين فيلسوف آلماني، تنها راه نجات آلمان از آفت جامعه مدرن، تأكيد بر عناصر و دقايقي چون احساس گرايي و ضديت با مدرنيسم از طريق يكي شدن با سوژه جمعي ملي و نژادي است كه مي‌تواند آدمي را به سمت فلاح و تعالي رهنمون سازد. هايدگر همچنين بر اراده و عزم راسخ و آن انتخاب وجودي كه به فرد تنها و بي‌ريشه عصر جديد اجازه مي‌دهد تا از طريق مشاركت در تقدير تاريخي ملت آلمان، نهايتاً تقدير خود را با تقدير جديد پيوند دهد تأكيد مي‌ورزيد.

البته ناگفته نماند كه همكاري هايدگر با آلمان نازي، ديري نمي‌پايد و او با عدم تمكين در مقابل دستور وزارت فرهنگ آلمان براي اخراج دو استاد دانشگاه مجبور به استعفا مي‌شود و پس از آن از ايفاي هرگونه نقشي در دولت نازي خودداري مي‌كند. هايدگر متوجه اين امر مي‌شود كه گرايشات عارفانه او با ماهيت واقعي دولت نازي در تناقض است و دولت نازي از صورت واقعي بخشيدن به شكلي از تمنيات فلسفي او ناتوان است.

گرچه هايدگر مدارج علمي و دانشگاهي را يكي پس از ديگري با موفقيت به اتمام رساند و وارد محيط شهري گرديد ولي او روحيه‌اي روستايي داشت و اين روحيه را تا پايان عمر خويش حفظ كرد. اين نكته‌اي است كه شاگرد برجسته او گادامر بدان اشاره مي‌كند. هايدگر بر خلاف اغلب فلاسفه معاصر خويش كه از طبقه اشرافي آلمان بودند، همواره سادگي و منش‌هاي روستايي خود را حفظ مي‌كرد. او ساعت‌ها با روستاييان كشاورز به گفت‌وگو مي‌نشست و از اين گفت‌وگو و معاشرت‌ها براي افكار خود الهام و نشاط مي‌گرفت. هايدگر به‌رغم آنكه در انديشه خود از خداوند بحث نمي‌كند، چون معتقد است كه هنوز زمان سخن گفتن در مورد خداوند نرسيده، هيچ‌گاه كسي را از ايمان و اعتقاد ديني پرهيز نمي‌دهد.

از شهادت اطرافيان هايدگر از جمله پسر و دوست نزديكش ماكس مولر بر مي‌آيد كه علاقه‌مندي هايدگر به دين و كليسا تا پايان عمر به نحوي ادامه دارد. پسر هايدگر در مورد پدرش مي‌گويد:‌«او از خانواده‌اي كاتوليك بود، اصالت و نحوه تعليم و تربيتش كاتوليكي بود ولي خيلي زود متوجه شد كه نبايد همراه با ساير افراد متعصب به كليسا برود. هايدگر چه زماني كه استاديار شد و چه زماني كه استاد دانشگاه، واقعا همان كه فكر مي‌كرد، بر زبان مي‌آورد. ولي به طور قاطع مي‌توانم بگويم كه او هرگز ملحد نبوده است. او در هر صورت به خداي يكتا ايمان داشته است.»
مولر در جاي ديگري در مورد دوره پيري هايدگر مي‌گويد:‌«او هرگز از اطاعت و ريشه مذهبي‌اش دور نشد و موقعي كه خيلي مسن بود وصيت كرد كه او را در زادگاهش مسكيرش به خاك بسپارند و مراسمش بر اساس كيش و آئين كاتوليكي برگزار گردد. او به من گفت:«در اينجا متولد شده‌ام و همين جا هم وقتي كه آدم مرد، آن مراسم انجام مي‌گيرد.»

نكته مهم و جالب در خصوص فضاي گفتماني و فكري بعد از جنگ جهاني اول، بركشيدن هرمنوتيك و پديدار شناسي به عنوان رهيافت‌هاي مسلط در آن عصر است. هايدگر نيز ملهم از فضاي گفتماني غالب در عصر خويش كه نقد تكنولوژي و مدرنيسم از مميزه‌هاي آن بود، اثر مشهور خويش به نام« وجود و زمان» را در سال 1927 نگاشت كه تأثير شگرف و بسزايي در ساحت فكر و انديشه گذاشت. در اين كتاب و ساير آثار و نوشته‌هايي كه هايدگر در قالب سخنراني و مكتوبات از خود به جا گذاشت، هايدگر انتقادات شديدي را متوجه مدرنيزاسيون، زندگي شهري و عقلانيت تكنولوژيك مي‌كند. تحليل فلسفي هايدگر از وجود، انسان و مقولات نويني چون علم جديد از او استاد برجسته‌اي ساخت كه به زعم بسياري او را در شمار نافذترين فيلسوفان قرن بيستم قرار مي‌دهد. عظمت و منزلت هايدگر در درستي تفكر او نيست، چراكه فارغ از درستي يا نادرستي تفكر او، نحوه نگاه او به موضوعات كهن و موضوعات جديد به او موقعيتي مي‌بخشد كه نمي‌توان پس از او و بدون او به مسائل فلسفي و انديشه‌اي نظر كرد.
بررسي انديشه هايدگر و نظرگاه خاص هستي شناسانه او از فراز انديشه مدرن و در هجمه به مباني آن، مجالي بيشتر مي‌طلبد كه در صفحات انديشه روزنامه در آينده بيشتر بدان پرداخته خواهد شد.
*دكتراي علوم سياسي دانشگاه اصفهان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها