
بسماللهالرحمنالرحيم. آشناييام با شهيد محمد كچويي به سالهاي مبارزه برميگردد. آشنايي ما از هيئت انصارالحسين(ع) و كلاسهاي درس عربي هيئت مكتبالقرآن شروع شد. پدر محمد در شهرباني كار ميكرد و به همين دليل علاقهاي به اينكه پسرش به سمت مبارزه و مسائل سياسي كشيده شود نداشت، اما خودش اهل مبارزه بود و وقتي با هم آشنا شديم با افكار و نهضت امام آشنا و به مبارزه ترغيب شد.
در امامزاده يحيي مغازه صحافي داشت و من هم پيش او كار ميكردم. من در مضيقه مالي عجيبي بودم و براي اينكه بتوانم زندگيام را اداره كنم، حتي ميز، صندلي و كتابخانهام را فروخته بودم، به همين دليل از او خواستم اجازه بدهد روزي دو ساعت در مغازهاش كار كنم. او گفت: «من پول ميدهم، ولي لازم نيست كار كني.» گفتم:«اينطوري نميتوانم. كار برش و صحافي را بلدم. كار ميكنم و مزدش را ميگيرم.» هنوز مدت زيادي آنجا نبودم كه مأموران دنبالم آمدند. آن روز محمد در مغازه نبود. آنها مرا نشناختند و سراغ محمد را از من گرفتند. گفتم: حالا كه نيست! آنها به بهانه سفارش آلبوم معطل كردند. يكمرتبه ديدم محمد همراه حسن كبيري سوار بر موتور آمدند. اشاره كردم پياده نشويد، ولي نفهميدند. به محض اينكه وارد شدند، سر و صدا راه انداختم كه «چرا نيامديد كتاب صحافيشدهتان را ببريد. ما ديگر حاضر نيستيم با شما كار كنيم. كتابتان را برداريد و برويد». آنها متوجه شدند اوضاع عادي نيست. پولي را به عنوان دستمزد به من دادند و كتابها را برداشتند و رفتند. در اين فاصله به محمد حالي كردم تا دو ساعت ديگر به ميدان خراسان ميآيم. اگر نيامدم بدانيد مرا گرفتهاند. مأموران مدتي ماندند و وقتي ديدند نيامدند رفتند. به دو شاگرد مغازه گفتم عصر كه اينها برگشتند، بگوييد شنبه ميآيد. بعد هم مغازه را ببنديد و برويد و شنبه هم باز نكنيد تا خودمان به شما خبر بدهيم. ظاهراً مأموران بعداً از در و همسايه سراغ محمد را ميگيرند كه همين چند ساعت پيش با موتور آمد و رفت. آنها متوجه شدند كلك خوردهاند و هر دوي ما از دستشان در رفتهايم. به هرحال در اينگونه فعاليتهاي مبارزاتي با هم همراه بوديم. خيلي وقتها هم محمد را نصيحت ميكردم، ولي غالباً گوش نميداد!
يك موردش ازدواج بود. به او گفتم:«اگر ميخواهد به مبارزه ادامه بدهد نبايد ازدواج كند، چون زن و بچه آدم اسير ميشوند و در صورتي كه در راه مبارزه كشته شويم كسي نيست آنها را اداره كند» ولي او ميگفت: « از خانوادهاي دختر ميگيرم كه اين مسائل را بفهمد». بالاخره هم با خواهر حسن حسينزاده ازدواج كرد كه پدرش از طرفداران آيتالله كاشاني و خودش اهل مبارزه و زندان بود. به اين ترتيب خيال محمد راحت شد اگر بلايي سرش بيايد، خانواده زنش متوجه قضيه هستند و زن و بچهاش را جمع خواهند كرد.
بله، چند بار دستگير شد و به زندان افتاد.
اگر هم شده بود به من چيزي نگفت. او خيلي راحت ميتوانست من و رفقايم را لو بدهد، ولي اين كار را نكرد. حدود يك سال و خردهاي او را در زندان نگه داشتند و وقتي ديدند نميتوانند از او اطلاعاتي دربياورند، تعهد گرفتند و آزادش كردند. او با گروههاي زيادي مثل گروه شهيد لاجوردي ارتباط داشت، ولي واقعاً در هيچيك از بازجوييها و شكنجههايش، كوچكترين حرفي درباره كسي نزد!
كساني ميخواستند به مشهد بروند و اسلحه تهيه كنند. محمد به آنها گفت:«اسلحههاي آنجا دستساز و قلابي است، فايده ندارد» اما آنها گوش ندادند، رفتند و دستگير شدند. آنها در بازجويي كچويي را لو ميدهند. ساواك كه از او تعهد گرفته بود. از او پرسيدند چرا خبر ندادي آنها ميخواهند اسلحه بخرند؟ و به اين جرم او را دستگير و به حبس ابد محكوم ميكنند.
گفته ميشود از سردمداران طرح موضوع نجس بودن ماركسيستها در زندان بود. در اينباره چه ميدانيد؟
بله، او از جمله اصحاب فتوا بود كه به نجس بودن ماركسيستها اعتقاد داشت، به همين دليل با نزديك شدن مجاهدين به ماركسيستها كلاً مخالف بود و خيلي هم سر اين موضوع بحث ميكرد.
اينها هميشه سعي ميكردند بين شيعه و سني اختلاف بيندازند. بعد هم بچههايي را كه پدرانشان شغلهاي دولتي حسابي داشتند جذب ميكردند تا بتوانند از امكانات دولتي استفاده كنند. يادم هست موقع زمستان كه همه از كمبود سوخت ميلرزيدند، اينها گازوئيل فراوان در اختيار داشتند. سال قبل از پيروزي انقلاب امام اعلام كرد امسال جشن نيمه شعبان نميگيريم، ولي اينها از هر سال مفصلتر جشن گرفتند! نميدانم با چه ترفندي علما را متقاعد كرده بودند كه يكسوم سهم امام را بگيرند و مثلاً با بهائيت مبارزه كنند. در سال 1348 از طريق شهيد آيتالله سعيدي از امام سؤال كرديم كه آيا كمك به اين انجمن جايز است؟ و امام پاسخ داده بودند: «خير، چون اينها ضررشان بيشتر از نفعشان است!» ما هم اين فتواي امام را چاپ كرديم، براي همين آنها به خون ما تشنه بودند. به هيچوجه اهل مبارزه نبودند. هر وقت هم من و محمد با آنها بحث ميكرديم، بالاخره كار به دعوا ميكشيد! يك بار در سال 1347 دو تا از بچههاي مدرسه علوي را جذب كرديم. آنها گفتند: «ما شما را قبول داريم، ولي بايد مسئول ما را قانع كنيد». قرار شد آنها مسئولشان را به منزل آقاي اكبر مهدوي بياورند. من، محمد و آقاي جواد منصوري رفتيم و نهايتاً كارمان با آن مسئول به مرافعه كشيد. هيچجوره زير بار حرف حساب نميرفتند.
مدتي در كميته مركز مشغول خدمت بودم، ولي بعد رها كردم و به سراغ كار آزاد رفتم. محمد به خاطر آشنايي با شهيد لاجوردي و هيئت مؤتلفه مسئوليتهاي مختلفي، از جمله رياست زندان اوين را به عهده گرفت. او با زندانيها خوب رفتار ميكرد و حتي به بعضي از ساواكيها كه دستگير و زنداني شده بودند اجازه ميداد با خانوادههايشان ملاقات كنند. برخورد بسيار انساني و خوبي با زندانيها داشت.
بله، كمالي بازجوي خودم بود. اهل تسنن بود و هميشه بازجويي افراد مذهبي را به عهده او ميگذاشتند. بسيار خشن بود و خيلي از افراد به دست او شكنجه يا اعدام ميشدند. كمالي بعد از انقلاب در شمال زندگي ميكرد و خانوادهاش در تهران بودند. در دولت موقت عده زيادي از ساواكيها جمع و خواستار حقوق عقبماندهشان شدند. دولت هم گفت هر كسي كه از دادستاني نامه بگيرد كه تحت تعقيب نيست، ميتواند حقوقش را بگيرد. كمالي با نهايت خوشخيالي به زندان اوين ميرود كه نامه بگيرد. كچويي او را ميشناسد و ميگويد بيا، برايت نامه ميگيرم. بعد او را بازداشت ميكند. كمالي چند بار در زندان تصميم گرفته بود رگش را بزند. بالاخره هم محاكمه و اعدام شد.
سعادتي از كادرهاي بالاي منافقين و در رده رجوي و خياباني بود و در سال 1360 به اتهام جاسوسي براي شوروي دستگير و زنداني شد. فردي به اسم افجهاي كچويي را ترور كرد كه ظاهراً تواب بود و قرار بود فرداي بمبگذاري در دفتر حزب، آيتالله محمدي گيلاني و لاجوردي را در اوين ترور كند. محمد مانع ميشود و خودش تير ميخورد و شهيد ميشود. شهيد لاجوردي پرونده را پيگيري ميكند و به اين نتيجه ميرسد سعادتي اين خط را به افجهاي داده است. فردي به اسم مهدي آسمانتاب كه رابط سعادتي و افجهاي بود قضيه ارتباط سعادتي با او را لو داد. چون در جريان اين پرونده نبودم، خيلي از جزئياتش خبر ندارم، ولي گفته ميشد ترور مسئولان دادگاه انقلاب طرح و نقشه سعادتي بود كه مأموريتش را به افجهاي داده بود.