با تمام شدن امتحانات و فرارسيدن تعطيلات تابستاني ندا و سارا هم مثل بسياري از همكلاسيهايشان دركلاس تقويتي رياضي ثبتنام كرده بودند. آن روز طبق روال هميشه در كلاس منتظر آمدن معلمشان بودند. معلم رياضي وارد كلاس شد و از بچهها اندكي زمان خواست تا برگههاي امتحان جلسه قبل را تصحيح كند. بچهها شروع به صحبت و پچپچ كردند. معلم هم كه نميخواست به دانشآموزان سخت بگيرد مشغول كار خودش شد. رديف اول روبهروي ميز معلم، نيمكت سارا و ندا قرار داشت. آنها هم مثل بقيه در حال صحبت كردن بودند. ندا در حالي كه وسايلش را روي ميز ميگذاشت گفت: «راستي چرا امروز مژده نيومد؟»سارا به نشانه بياطلاعي شانههايش را بالا انداخت، اما ظاهراً ندا ول كن قضيه نبود و با اين سؤال سفره غيبت كردن از مژده را پهن كرد. ندا از هر دري در مورد مژده صحبت كرد، وضع تحصيلي، شرايط خانوادگي و... او حتي وقتي ديگر حرفي براي گفتن نداشت در مورد مسائل خصوصي مژده نيز حرف زد.
معلم كه درحال تصحيح كردن برگهها بود صحبتهاي ندا و سارا توجهش را جلب كرد و گاهي زير چشمي به آنها نگاه ميكرد ولي آن دو انقدر سرگرم بحث خودشان بودند كه متوجه نگاههاي معنادار معلم نشدند. معلم دست از تصحيح برگهها برداشت و از پشت ميزش بلند شد و قدم زنان رفت و كنار ندا نشست. ندا از حضور معلم كنار خودش حسابي تعجب كرد. معلم لبخندزنان به ندا گفت: «ندا جان شما از مژده پولي گرفتهاي؟» ندا كه تعجبش دوچندان شده بود گفت: «نه خانم، چه پولي؟» معلم گفت: «آخه ديدم 10 دقيقهاي در مورد مژده صحبت كردي، گفتم شايد در قبال وقت ارزشمندت كه صرف صحبت كردن در مورد مژده كردي حتماً چيز ارزشمندي از او گرفتي.» ندا كه تازه متوجه حرف معلم شده بود از خجالت سرش را پايين انداخت. معلم دوباره ادامه داد: «شما دو تا 10 دقيقه از وقتي رو از دست داديد كه ميتونستيد در اين زمان در مورد مشكلات خودتون حرف بزنيد و براي اونها راهحلي پيدا كنيد. ندا جان، اين ده دقيقه ديگه نه به تو و نه به سارا برنميگرده. وقتي بزرگتر بشيد ميفهميد كه زمان چقدر ارزشمنده.»
معلم از كنار ندا بلند شد و جلوي تخته ايستاد، به قول بچهها تريپش با درس دادن فرق ميكرد. چند باري دستش را به علامت ساكت كردن بچهها به روي ميز زد. بچهها كه تصور ميكردند معلم ميخواهد مبحث مهمي را درس بدهد كتاب و دفترشان را باز كردند و قلم به دست حاضر شدند.
معلم گفت: «بچهها ميخوام داستاني براتون تعريف كنم.» همه دانشآموزان با چشماني گرد شده معلم را نگاه كردند. آخر توقع نداشتند معلم رياضي لحظهاي از درس رياضي بگذرد. ديگر مطمئن شده بودند كه بايد موضوع مهمي باشد. بچهها شروع به پچپچ كردند. معلم كه دوست داشت بچهها با تمام وجودشان داستان را بشنوند گفت: «ساكت بچهها، گوش كنيد. الان ماه رمضونه و اكثر شماها روزه هستيد، اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم روايت است كه در دوران حضرت محمد (ص) و درباره روزه اتفاق افتاده.»
معلم سپس ماجرا را براي بچهها روايت كرد: «ميگويند روزي مردى به احترام رسول خدا نزد ايشان آمد و عرض كرد دو دختر از خانوادهام روزه گرفتهاند خجالت مىكشند خدمت شما برسند اجازه مىفرماييد افطار كنند. حضرت فرمود از من اجازه افطار مىخواهى؟ آن دو روزه نگرفتهاند چگونه روزهدار است كسى كه پيوسته از صبح مشغول خوردن گوشت مردم بوده. در واقع حضرت رسول به آيه قرآن استناد كردند كه درسوره حجرات آيه 12 ميفرمايد: «بايد كه غيبت نكند بعضي از شما بعضي ديگر را، آيا دوست دارد يكي از شما كه بخورد گوشت بدن برادر مرده خود را. كراهت خواهيد داشت، از اين خوراك، بدانيد كه غيبت چنين است، پس بترسيد از خدا.» پيامبر(ص) وقتي تعجب اطرافيان را ديد براي آنان توضيح داد كه آن دو زن از حلال دوري كردند و با حرام روزه خود را باطل كردند و در كنار هم نشستند و غيبت مردم را كردند و از گوشتهاي آنان خوردند.»
بچهها با شنيدن موضوع خوردن گوشت مردم چهره درهم كردند. معلم زماني كه بچهها را در اين حالت ديد گفت: «تازه من الان فقط داستانو براي شما تعريف كردم اما زماني كه شما پشت سر دوستتون و همكلاسي خودتون غيبت ميكنيد در اصل داريد گوشت تن اونو ميخوريد و همچنين وقت ارزشمند خودتونو از دست ميديد در حالي كه هيچ چيز بهدست نياورديد.»
آن روز معلم فقط حساب و كتاب به دانشآموزان نياموخت، بلكه درسي بزرگ به آنها داد كه در زندگي به يادشان بماند و به درد حساب و كتاب آخرتشان هم بخورد.