
***
اين ظاهر امر است...
من بازرس انتخاباتش بودم...
من چنين چيزي را نديدم...
همه بگويند، از اين حرفها زياد درست كردند
مردم بيايند رأي بدهند. مردم عرضه نداشتند! ميترسيدند! رأي را نوشته بودند و دستشان بود. هر كسي ميتوانست رأي را به صندوق بيندازد...
اين در شرايطي بود كه خود مردم قبول كرده بودند. نظام نياز به اين نداشت كه او بگويد مجلس را منحل كنيد يا نكنيد، ولي ميخواست رأي مردمي را در اين مورد داشته باشد.
خب ميرفتند در چادر موافقان رأي ميدادند! نه، مردم بد عمل نكردند. مردم به اين دليل به دنبال مصدق رفتند كه به او اعتقاد پيدا كرده بودند، حالا يا در اثر تبليغات يا در اثر شرايط روزمره يا در مقابل بد عمل كردن مخالفان او به صحنه آمده بودند. اينها مسائل زمان مصدق است، اما ريشه همه اينها يك مطلب است. انگلستان به هيچ وجه من الوجوه نميتوانست با حكومت مصدق موافق باشد. دستگاه اينتليجنت سرويس نميتوانست با او موافق باشد. چرا؟ چون آمده و طرحي را عنوان كرده كه سياست انگليس متوجه اشتباهات خودش كرده و دنيا را عليه اين قدرت تحريك كرده است. اين كار و نظريهاي را كه اين مرد آمده و مطرح كرده، موجب تضعيف سياست استعماري انگلستان در منطقه شده است، به دليل اينكه ميبينيد يكمرتبه در منطقه سر و صداي ملي شدن از همه جا درآمد، در همان دوره بود كه شعار نفت الجزاير بايد ملي شود هم به گوش رسيد و همينطور درباره جاهاي ديگر. همه اينها ريشه استعماري مطلب است.
او اين حساب را نميكرد، اينكه شاه بيايد و در آن شرايط ضعف، عليه او كودتا كند. در آن روزها شاه به غايت ضعيف و در حال فرار بود. منتها محمدرضا بر اساس برنامه اصلياي كه انگليسيها برايش تنظيم كرده بودند، عمل كرد. برنامه اين بود كه مصدق حتماً بايد برود. سي تير، نهم اسفند و كودتا برايش درست كردند تا برود ولي او با حمايت مردم مقاومت كرد. همه اينها را كه او...
دكتر مصدق براي جرئت نميكند هم، دليل داشت. چون امريكا تا لحظه آخر حمايت ميكرد! لحظه آخر ديگر حمايت نكرد.
بله، امريكا حساب ميكرد روي سهمي كه دارد بهرهاي به او بدهند، ولي وقتي ديد خبري نيست، در آخرين لحظه مصدق را رها كرد...
چون تا آن زمان داشتند حمايت ميكردند...
به گفتار نمايندگان امريكا در ايران اعتماد داشت و حتي آخرين بار كه هندرسون به ايران آمده و مذاكره كرده بود، براي مسئله نفت بود. او به مصدق گفته بود كه اگر اين قسمت قرارداد را بپذيريد، مسئله تمام است. دكتر مصدق اين قسمت را بر اساس انديشههايي كه برايش پيدا شده بود و حرفهايي كه مهندس حسيبي به او زده بود، زير بار نرفت و به او گفت بلند شو برو و او هم رفت و برنامه كودتا را اجرا كرد! برنامه رفتن دكتر مصدق اينطور اجرا شد. اگر هم قبول ميكرد امريكايي باشند، زمينههاي اجتماعي را از دست ميداد و تودههاي مردم ديگر دنبال مصدق نميرفتند. چپيها و تودهايها بيشتر از اين پدرش را درميآوردند و حكومتي بود كه قدرت مردمي را از دست داده بود. چرا؟ چون تصويب كرده بود در لايحه نفت امريكاييها هم سهم داشته باشند، ولي امريكايي كه به اينجا آمد و ديد مصدق سهم بده نيست، به سراغ كودتا رفت. پول داد و با يك برنامه از پيش تعيين شده و حساب شده، نهضت ملي را ساقط كردند. در نتيجه مسئله سقوط دكتر مصدق، محصول يك سياست خارجي است؛ سياستي كه انگليسيها و بعد از آنها، امريكاييها اجرا كردند.
به هرحال من معتقدم رفتار امريكاييها كار را به اينجا رساند. امريكاييها قول داده بودند تا آخرين مرحله بايستند، ولي در مرحله آخر شروع به باجخواهي كردند. قرار نبود باجخواهي كنند. جلسه آقاي سنجابي، دكتر آذر و آقاي صالح در خانه چه كسي بود؟...
هنوز دكتر مصدق سركار بود...
بله، درسال 1332. نقطهاي در تهران بود كه ما به آن ميگفتيم: حسن هاديفر! سه تاي آقايان به آنجا آمدند. در آنجا صالح گفت: «بدون چون و چرا بايد بگويم كه من با سياستمداران امريكا زياد كار كردهام، آنها تا آخر خط از ما حمايت نميكنند. آقاي دكتر از اينها تضمين گرفته بود كه اينها تا آخر خط بايستند. واي به روزي كه نايستند. اگر نايستند كلاه ما پس معركه است...»
چون امريكاييها را ميشناخت و با آنها زندگي كرده بود و مصدق اين خوشبيني را تا آخرين مرحله داشت. حتي آقاي دكتر صديقي بعدها كه حكومت ساقط شده بود، در يك درددل دوستانه در خانهاش براي ما كه يك عده خصيصين بوديم، گفت: «آقاي دكتر كه به زندان رفت، به ديدنش رفتم. در آنجا كه حرف زديم، دكتر گفت بله، شما هم در اين باره گفتيد، ولي آنها حتي انجيل هم داده بودند كه ما حتماً به اين تعهد عمل خواهيم كرد و به هيچ وجه منالوجوه توقع بيشتري نداريم.»
بله، خيلي راحت!
آنها قول داده بودند تا آخرين لحظه توقعي نداشته باشند و لايحه به مجلس برود و تصويب شود و بعد عادلانه به خريد نفت ايران بپردازند، ولي متأسفانه آنها وسط كار بريدند و كار به اينجا رسيد. شايد به همين دليل هم او را نكشتند، وگرنه او را هم ميكشتند.
بله.
تا آخر حتي در دادگاه هم گفت اعليحضرت همايوني...
دكتر صديقي هم ميگفت: اعليحضرت محمدرضاشاه و به فرح هم ملكه ميگفت. ميگفتند: اخلاق سياسي را بايد رعايت كرد!
حكم را داده بودند، ولي قبول نداشت و استدلالش اين بود كه اين حكم را اعليحضرت روز هم ميتوانست به من بدهد...
نه، شاه قصدش اين بود كه جامعه نفهمد! دكتر مصدق ميگفت: ميگذاشت همان روز كه ميخواستم پيش او بروم، حكم را بدهد. آمده و نصف شب توسط يك نيروي نظامي حكم را آورده است. اين نوع رفتار براي دكتر مصدق قابل قبول نبود.
مسلماً. اينكه فرستاده نظامي شاه حكم را 2 نصف شب بياورد، دم در خانه دكتر مصدق بدهد، به اين معناست كه ميخواهد او را بيسروصدا و در خفا كنار بگذارد. دكتر مصدق اعتقاد داشت كه اگر شاه جرئت اين كار را دارد، بايد آن را در روز و با تشريفات رسمي انجام دهد.
البته در جلسه هيئت دولت به برخي وزرايش گفت...
فردا صبحش آمد و در هيئت دولت اعلام كرد و حكم را هم نشان داد. منتها اينها باور نميكردند. موقعي كه شاه در بغداد گندش را درآورد و شروع به بلندپروازي كرد، اين حكم منعكس شد و بيشتر هم فاطمي اين كار را كرد.
نه، فاطمي بيشتر به حساب...
درست است، در عين حال خود حاكميت روز دلش ميخواست آن حكم را به مردم اعلام كند...
آنها ميخواستند مصدق برود، ولي در عين حال خود مصدق به دليل اينكه ميگفت اين كار غلط است تا آخر ايستاد و حتي آن پرچم سفيد را هم بالاي خانهاش زد و اعلام كرد من نخستوزيرم و حتي در دادگاه هم، هنوز ميگفت: من نخستوزير هستم! همه به دليل اين بود كه اين حكم را قبول نداشت و ميگفت بر مبناي قانون نبوده است. پس از آن مسائل پيچيده شد، امريكاييها در ايران سردمدار و همهكاره شدند و انگليسيها هم بالاجبار با آنها همكار شدند. امريكايي كه آمد و در ملي شدن صنعت نفت به ما چراغ سبز نشان داد، به تدريج مخالفت و زيادهخواهي پيشه كرد. بعداز 28 مرداد هم كه سعي داشت تمامي داراييهاي نفتي و غيرنفتي ايران را ببلعد و تا پيروزي انقلاب هم اين روند را ادامه داد. به هرحال در ماجراي ملي شدن صنعت نفت، به انگلستان لطمه بسيار زيادي خورد، اگر مادي هم نبود، از نظر حيثيتي در دنيا لطمه ديد. هيچ كس نميتواند اين را انكار كند كه پس از واقعه نهضت ملي در ايران، مهابت انگليس در بسياري از كشورهاي دنيا فرو ريخت و آنها هم درصدد احقاق حقوق از دست رفته خود برآمدند و با دولت انگليس به نوعي درگير شدند.
من فكر ميكنم كه دكتر مصدق بايد به مردم بيشتر بها ميداد! بيشتر با اطرافيان ارتباط داشت و خواهي نخواهي با برخي احزاب. البته همانطور كه اشاره كردم احزاب ما حزب نبودند، همانطور كه رجال و شخصيتهاي سياسي ما هم در حدقابل قبولي نبودند. بدنيست كه بدانيد تحصيلات كلاسيك من در حد ديپلم است. بعد هم دو سال به هنرسراي عالي رفتم و درس خواندم البته بيرونم كردند! در چنين شرايطي با برخي از رجال آشنا شدم و ديدم مثلاً مهندس خليلي كه رئيس دانشكده فني و عضو شوراي مركزي جبهه ملي و مشاور دكتر مصدق است. غير از اينها حسيبي هم يك مقدار اطلاعات داشت و گاه نظرات خوبي ابراز ميكرد، دكتر سنجابي به دليل اينكه فعال قديمي سياسي بود، دانش و اطلاعاتي داشت. آقاي صالح هم خوب بود، اما مجاني هم به كسي سواري نميداد!...
بله، خيلي آدم خوب و سالمي بود، ولي مجاني سواري نميداد! بايد از بازویش ميگرفتند تا ميآمد! اين نكته را شايد براي اولين بار است كه جايي ميگويم. عدهاي پيش آقاي صالح رفتند و خواهش كردند شما در مورد يك مسئله- كه در مورد آقاي دكتر مصدق كه در كنگره جبهه ملي بود- كمي كوتاه بياييد. آقاي صالح خيلي صريح گفته بود: او هم به اندازه ما ميفهمد و ما هم كمتر از او نميفهميم.
بله و آمد و آن نامه را براي دانشجوها نوشت كه شورا بايد اينجوري و آنجوري باشد و نگذاشت سازمان دانشجويي جبهه ملي توسعه پيدا كند، چون اگر توسعه مييافت نقش دكتر صديقي در آنجا كارساز ميشد و نه حتي نقش دكتر سنجابي، چون حزب ايران آن پايگاه را نداشت، ولي دكتر صديقي شخصاً پايگاه فرهنگي داشت و پايگاه مردمي را هم از طريق شمشيري در بازار كسب كرده بود.
بله، روي مسائلي مثل پدر و مادر و خانواده افراد و به تعبيري اصل و نسب زياد تكيه ميكرد. شايد اين مسئله به خاطره پيشينه خانوادگي و تربيتي دكتر مصدق بود، منتها بايد توجه داشت كه در عرصه سياست، مدير همانقدر كه با نخبگان سروكار دارد، اگر نگوييم بيشتر، با بدنه جامعه و مردم كوچه و بازار هم مرتبط است. متأسفانه ايشان در آن دوره، از اين مسئله غفلت كرد.