به گزارش خبرنگار ما، ساعت 22 و 30 دقيقه شامگاه چهارشنبه بيست و نهم ارديبهشت ماه امسال، مأموران كلانتري 141 شهرك گلستان هنگام گشتزني در يكي از خيابانها به چهار مرد موتورسوار كه با دو موتورسيكلت پالس و هوندا در حال حركت بودند، مشكوك شدند و دستور ايست دادند. موتورسواران با ديدن مأموران اقدام به فرار كردند و بدين ترتيب تعقيب و گريز مأموران و مظنون رقم خورد. ايرج هستم.
ما باندي نداشتيم كه سردسته داشته باشد. ما دوست هستيم .
نه. ما هيچ سابقهاي نداريم و تا الان حتي به كلانتري هم نرفته بوديم.
من و نعمت و طالب كه الان فراري است، شركت نصب و راهاندازي كركرههاي برقي داشتيم و چندين سال است كه در اين زمينه فعاليت داريم و هر سه نفر در نصب و راهاندازي كركره برقي تخصص داريم.
كار و كاسبي ما خوب بود. ما از طريق مردي تاجر لوازم مربوط به كركرههاي برقي را از خارج وارد ميكرديم و پس از مونتاژ كاري در شركتمان در پروژههاي مسكوني نصب ميكرديم. چندين سال بود با مرد تاجر كار كرديم و او سر موقع لوازم را به ما تحويل ميداد به طوري كه اعتماد ما را به خودش جلب كرد تا اينكه چند ماه قبل براي وارد كردن تعدادي موتور كركره 170 ميليون تومان به او داديم كه ناگهان غيبش زد و بعد از تحقيق فهميديم علاوه بر كلاهبرداري از شركت ما از تعداد ديگري هم كلاهبرداري كرده است.
پس از اين اتفاق بدهي بالا آورديم. هر روز طلبكارها به در شركت ميآمدند و پولشان را ميخواستند اما ما پولي نداشتيم به آنها بدهيم تا اينكه شركت را تعطيل كرديم و به فكر سرقت از طلافروشي افتاديم.
نفر چهارم، پسر دايي من بود كه مدتي بود با مشكل مالي روبهرو شده بود وقتي به او پيشنهاد سرقت از طلافروشي را دادم، قبول كرد با ما همكاري كند.
ما ابتدا به مغازه اسباببازيفروشي رفتيم و يك اسلحه كلت كه خيلي شبيه به كلت اصلي بود، خريديم. پس از آن براي اينكه شناسايي نشويم چهار عدد نقاب مشكي، دستكش مشكي و افشانههاي اشكآور از بازار خريديم.
به صورت اتفاقي بود. چند روز قبل از حادثه با دوستانم از نزديك اين طلافروشي عبور كرديم كه متوجه شديم طلاي زيادي در ويترين دارد و احتمال داديم با توجه به خلوت بودن خيابان و دسترسي به بزرگراه به راحتي بتوانيم به اين طلافروشي دستبرد بزنيم.
در اين مورد فكر نكرديم چون فقط ميخواستيم با سرقت طلاها بدهيمان را بپردازيم و شركت را دوباره راهاندازي كنيم.
نه با هم عهد بسته بوديم كه فقط همين يك مورد را انجام دهيم.
نه.
واقعيتش ما حرفهاي نبوديم، به همين خاطر چند بار كه در اطراف اين مغازه دور زديم، مغازهدارهاي آن محل به ما مشكوك شده بودند و موضوع را به مأموران پليس خبر دادند كه غافلگير شديم.
ما طلافروشي را تحت نظر داشتيم، اما به خاطر شلوغي خيابان نتوانستیم نقشهمان را اجرايي كنيم تا اينكه طلافروشي بسته شد و ما هم در حال برگشت به خانهمان بوديم كه مأموران ما را دستگير كردند.
نه اگر فكر ميكرديم كه نقشه سرقت را طراحي نميكرديم.
من خوشحالم كه قبل از اقدام به سرقت دستگير شدم، چون اگر سرقت انجام ميشد، جرم ما سنگينتر بود و الان هم پشيمان هستم و اميدوارم بتوانم پس از آزادي كنار خانوادهام زندگي درستي را شروع كنم.