کد خبر: 782385
تاریخ انتشار: ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۵
حامد كه تا آن لحظه توي راهرو ايستاده بود با سرعت خودش را به كلاس رساند و با صداي بلند گفت: «بچه‌ها، آق ناظم داره مي‌ياد»...
زهرا شكوهي طرقي
حامد كه تا آن لحظه توي راهرو ايستاده بود با سرعت خودش را به كلاس رساند و با صداي بلند گفت: «بچه‌ها، آق ناظم داره مي‌ياد». با اين حرف حامد، همه بچه‌ها خودشان را جمع و جور كردن. ناظم وارد كلاس شد و با جذبه هميشگي‌اش گفت: «ساكت، بچه‌ها ساكت باشيد، بشينيد سر جاتون تا دبيرتون نيومده كارنامه‌هاي نيم ترمتونو بدم». ناظم كه با دستش روي ميز مي‌زد، دوباره گفت: «سسسسس ساكت، امتحانات نيم ترم براي اينه كه شما وضعيت تحصيليتونو بسنجيد و از تجربه اون براي امتحانات ترم استفاده كنيد.اگر امروز از كارنامه خودتون راضي نبوديد پس بدونيد هنوز فرصت براي جبران امتحانات ترمو داريد.حالا اول اسم شاگرداي ممتاز كلاسو مي‌خونم».

آقاي ناظم شروع كرد: «نفر اول كلاس، سجاد بابايي»، «نفر دوم، سامان فدايي». سكوت تمام كلاس را فرا‌گرفته بود. تمام بچه‌ها در انتظار شنيدن نام فرهاد بودند. آخر فرهاد هميشه جزو سه نفر برتر كلاس بود. در اين ميان فرهاد هم منتظر شنيدن اسم خودش بود. زل زده بود به دهان ناظم كه او ادامه داد «نفر سوم كلاس آرمان صداقت».


در كلاس همهمه‌اي به پا شد و همه شروع كردند به پچ‌پچ كردن كه يك‌دفعه سهيل داد زد: «آقا اجازه! آقا اشتباه شده، اسم فرهادرو نخوندين» كه ناظم گفت: «هيچ اشتباهي نشده». همين طور پچ‌پچ‌ها ادامه داشت: «آخه فرهاد كه درسش خيلي بهتر از آرمان بود» و خيلي حرف‌هاي ديگر. فرهاد حسابي خجالت‌زده شده بود. دوست داشت زمين زير پايش دهان باز كند و او را قورت دهد. آرمان بلند شد و براي گرفتن كارنامه‌اش پيش آقاي ناظم رفت. آقاي ناظم حسابي آرمان را تشويق كرد. آرمان درحالي كه لبخند بر لبانش بود از كنار فرهاد رد شد و دستي به شانه او زد و گفت: «تجربه امروز تو، تجربه ديروز من بود رفيق». فرهاد خوب مي‌دانست كه منظور آرمان چه بوده.

آن روز برعكس روزهاي ديگر براي فرهاد خيلي دير مي‌گذشت. خيلي دلش مي‌خواست نگاه سنگين معلم‌ها و ناظم و پچ‌پچ‌هاي بچه‌ها تمام شود. بالاخره آن روز مدرسه تمام شد، فرهاد به سرعت وسايلش را جمع كرد و به راه افتاد. در راه به همه چيز فكر كرد. ذهنش پر شده بود از چراهايي كه پاسخش واضح بود. وارد خانه شد و بعد از سلام كردن به اتاقش رفت. مادر از آشپزخانه بيرون آمد و گفت: «سلام پسرم، خسته نباشي». مادر سرش را چرخاند و صدا كرد «پسرم؟ وا كجا غيبش زد؟» كه صداي بسته شدن در اتاق را شنيد. مادر متوجه شد كه فرهاد حالش زياد خوب نيست. كيفش را كنار ميز گذاشت و روي تختش دراز كشيد. يك‌دفعه نگاهش به تبلتش افتاد كه اين چند وقته حسابي فرهاد را درگير كرده بود. تبلت را برداشت ناخود‌آگاه ياد روزي افتاد كه پدرش اين وسيله را بعد از موفقيت در امتحانات ترم قبل برايش خريده بود. تبلت را روي تخت پرتاب كرد و انگار با اين پرتاب همه حرصش را روي تبلت خالي كرد.


حالا او بود و وجدانش... خوب به ياد داشت كه بعد از گرفتن تبلت، هر كجا فرهاد بود تبلتش هم بود، موقع غذا خوردن، درس خواندن، خوابيدن و... و باز هم خوب به ياد مي‌آورد كه شب امتحان هر وقت مي‌خواست شروع به درس خواندن كند سري هم به تبلتش مي‌زد و با هر سر زدني بيشتر وقتش صرف بازي با آن مي‌شد. نهايتاً از بازي كه خسته مي‌شد تبلت را كه كنار مي‌گذاشت و درس خواندن را شروع مي‌كرد، اما ديگر تمركز نداشت و ذهنش پر مي‌شد از همه چيز غير از درس، و در‌ست در همان زمان به يكباره سوراخ‌هاي فلسفي مغزش باز مي‌شد، سؤالاتي در مورد هستي و كائنات و چرايي آنها و... وقتي سؤالات بي‌پاسخ مي‌ماند، از جاي ديگر استعداد شاعري‌اش گل مي‌كرد، شعرش را كه در گوشه، كنار صفحه كتاب مي‌نوشت، يك‌دفعه پيكاسو وجودش ظاهر مي‌شد و حالا وقت آن بود كه اثري هنري‌اش را در گوشه صفحه ديگري بيافريند.

درست در همين موقع بود كه طرحي براي قالب وبلاگش به ذهنش مي‌رسيد و دوباره به سراغ تبلتش مي‌رفت و نهايتاً با خودش مي‌گفت: «من كه همه اين درسام رو فوت آبم». حالا ديگر ساعت 11 شب بود، خسته به تختخواب مي‌رفت و فردا سر امتحان حسابي چرت مي‌زد. باز هم خوب يادش مي‌آمد كه بارها پدر و مادر به او تذكر مي‌دادند كه كمتر با تبلت بازي كند و به درس‌هايش برسد اما او هميشه مي‌گفت: «من شاگرد اول كلاسم» و به خودش خيلي مطمئن بود.


تبلتش را بازخواست مي‌كرد اما او خوب مي‌دانست كه خودش متهم رديف اول اين دادگاه است. ناگهان چشمش به لوح تقدير ترم پيش روي ديوار افتاد و دوباره تمام وقايع امروز را به خاطر آورد. ياد حرف امروز آرمان افتاد، و آن را در ذهنش مرور كرد: «تجربه امروز تو، تجربه ديروز من بود». آرمان هم در ترم گذشته به‌خاطر گوشي كه خريده بود حسابي از درس و مدرسه‌اش جا مانده بود اما انگار خودش را پيدا كرده بود، انگار فهميده بود، كه اگر براي بازي‌هاي تلفن همراهش برنامه نداشته باشد اين تلفن همراه و انواع بازي‌هاست كه براي او برنامه مي‌ريزد.  كارنامه‌اش را از كيفش بيرون آورد همين طور كه به نمراتش نگاه مي‌كرد و حسابي افسوس مي‌خورد چشمش به بالاي كارنامه افتاد كه نوشته شده بود كارنامه نيم‌ترم دوم، ياد حرف امروز آقاي ناظم افتاد، كه هنوز فرصتي هست براي جبران آن تا امتحانات پايان ترم. نمي‌خواست بنشيند و قنبرك بزند. در همان لحظه خودش را جمع و جور كرد و تصميمش را گرفت. تبلتش را به سويي پرت كرد. هنوز براي جبران فرصت داشت...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها