کد خبر: 773222
تاریخ انتشار: ۰۴ اسفند ۱۳۹۴ - ۲۱:۱۵
روايتي از معجزه صبر
يك: معروف است همسر آيت‌الله العظمي سيد‌علي قاضي - كه بزرگان درباره ايشان گفته‌اند تا مرزهاي عصمت پيش رفته و به مقاماتي رسيده بوده كه...
‌ حسن فرامرزي

يك: معروف است همسر آيت‌الله العظمي سيد‌علي قاضي - كه بزرگان درباره ايشان گفته‌اند تا مرزهاي عصمت پيش رفته و به مقاماتي رسيده بوده كه براي بسياري از ما كه در پس پرده پندارها و اوهام مانده‌ايم، قابل درك نيست - به ايشان بد و بيراه و ناسزا مي‌گفته و ايشان عكس‌العملي نشان نمي‌داده. شاگردان و اطرافيان به ايشان مي‌گفتند: «شما سخت‌تان نيست اين همه زخم زبان و ناسزا مي‌شنويد» و سيد‌علي قاضي مي‌فرمودند: «شنيدن اين‌ها مرا به اين مقام رسانده است».

دو: يك گروه كوهنوردي از كمپ شروع مي‌كند تا به قله برسد. فرض كنيد فاصله كمپ تا قله، پنج ساعت است. آنها در تمام دقايق اين پنج ساعت در حالي كه به سمت قله حركت مي‌كنند اما در صبرشان ايستاده‌اند. يعني همزمان حركت مي‌كنند و در عين حال مي‌ايستند. از بيرون كه به آن‌ها نگاه مي‌كني، در حال حركتند اما در درون ايستاده‌اند، يعني صبر مي‌كنند. پنج ساعت صبر مي‌كنند و طاقت مي‌آورند تا به قله برسند اما اگر صبور نباشند و بي‌تابي كنند از حركت باز‌مي‌ايستند.

سه: تلقي و تصور ذهني ما از يك واژه مي‌تواند عليه درون‌مايه آن واژه رفتار كند و از محتوا خالي‌اش كند. از جمله كلماتي كه اين سال‌ها خروارها غبار روي آن نشانده و تصوير ذهني تحريف شده‌اي از آن ارائه كرده‌ايم، صبر است. ما وقتي كلمه صبر را مي‌شنويم عموماً ياد رنج، مصيبت و بدبختي مي‌افتيم. اگر به واقع اين گونه است، چرا گفته‌اند «الصّبر مفتاح الفرج / صبر كليد گشايش‌هاست.» آيا چيزي كه تجسم رنج و مصيبت و بدبختي است، مي‌تواند مثل يك كليد گشايش عمل كند؟ اگر صبر اين گونه خوار و ذليل است، پس چرا حق تعالي فرموده: «استعينوا بالصّبر والصّلوه». آيا از يك موجود خوار و درمانده مي‌شود انتظار ياري داشت؟ اين همان نكته مهمي است كه امروز در روابط خانوادگي، بسياري از ما پشت به آن ايستاده‌ايم و با اولين تكانه و ناملايمتي جاكن مي‌شويم و به خاطر دستمالي، قيصريه‌اي را به آتش مي‌كشيم و اسمش را هم مي‌گذاريم يك پايان تلخ بهتر از يك تلخي بي‌پايان.

چهار: در دفتر ششم مثنوي معنوي، داستاني شبيه زندگي آيت‌الله قاضي، درباره شيخ ابوالحسن خرقاني تعريف مي‌شود كه داستان درس‌آموز و شيريني است. حكايت با اين بيت آغاز مي‌شود: «رفت درويشي ز شهر طالقان / بهر صيت بوالحسين خارقان». خلاصه داستان به نقل از «شرح جامع مثنوي معنوي» - كريم زماني - اينگونه است: درويشي از مريدان حضرت شيخ ابوالحسن خرقاني از ولايت طالقان به قصد زيارت شيخ عازم خرقان شد. او پس از پشت سر گذاشتن كوه‌ها و صحاري به خرقان رسيد و يك راست سراغ شيخ خود را گرفت. وقتي به درِ منزل شيخ رسيد، دقّ الباب كرد. همسر شيخ بيرون آمد و چون دانست او براي ديدار با شيخ آمده، سيلاب طعن را متوجه شوي خود كرد و آن مريد را به باد سُخره گرفت.

زن از بس در تشنيع شيخ به افراط رفت كه مريد با همه صبر و حزمي كه داشت، خشمگين شد و با نهيبي او را تهديد كرد كه اگر به خاندان پيرم وابسته نبودي، چنين و چنانت مي‌كردم و از آنجا دور شد و سراغ او را از اهالي محل گرفت. بدو گفتند شيخ به فلان بيشه رفته است تا هيزم جمع كند. مريد فوراً بدان سو شتافت اما بين راه با خود مي‌انديشيد كه چرا شيخ با چنين زني سر مي‌كند و رفته رفته، خيالات ناصوابي بدو دست داد و پيش خود گفت شايد شيخ به خاطر اهواي نفساني و اذواق جسماني بر جفاي زن خود صبر مي‌كند و از اين قبيل ظنون ژاژ با خود مي‌خاييد.

گاه نيز بر خود نهيب مي‌زد كه هاي! اين چه ظني است كه بر مراد خود داري. در كشاكش اين اخبار بود كه ناگهان شيخ را ديد كه پشته‌اي از هيزم بر شيري درّنده نهاده و خود نيز بر سر بار نشسته است و ماري زهرآگين همچون تازيانه در دست دارد و در فضا مي‌چرخاند و شير را مانند حمار مي‌راند.

همين كه چشم شيخ به مريد افتاد، ضميرش را خواند و بي مقدمه بدو گفت به خاطر هواي نفس بر جفاي آن زن صبر نياورده‌ام، بلكه چون بدخويي و زعارت او را تحمل مي‌كنم به كرامتي نائل شده‌ام كه شيري دژم - كنايه از نفس انسان - بيگار من كند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها