صداش باعث شد حواسم پرت بشه. برگشتم نگاهش كردم ديدم همينطور دور و برم پرسه ميزنه. سعي كردم توجهي نكنم شايد راهشو بگيره و بره. اما نرفت حدس زدم عمداً سعي داره منو اذيت كنه. سرم رو برگردوندم و توجهي نكردم. صداي گوينده من رو به خودم آورد. سعي كردم خودم رو با صداي گوينده همراه كنم.
گوينده مي خو ند: «در زمان پادشاهي منوچهر، در جنگ با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره ميكند. سرانجام منوچهر پيشنهاد سازش ميدهد و تورانيان پيشنهاد آشتي را ميپذيرند و پيشنهاد ميكنند كه يكي از پهلوانان ايراني بر فراز البرز تيري بيندازد و جاي فروافتادن آن تير، مرز ايران و توران شناخته شود و آرش ناگزير به پذيرش اين كار ميشود.»
در همين لحظه صداي مزاحم دوباره توجهم رو جلب كرد خواستم توجه نكنم اما از اينكه از صبر و حوصلهام سوء استفاده ميكرد، عصباني شدم. سعي كردم برخودم مسلط باشم و به حركاتش توجه نكنم. شايد بيتوجهي من باعث بشه دست از اين كاراش برداره. با خودم گفتم آخه چرا هي مياد پيش من چرا نميره سراغ يكي ديگه. تلاش كردم به خودم مسلط بشم، چيزي نگفتم سرم رو پايين انداختم و دقت كردم به صداي گوينده كه ميخوند:
«از آن سو گفته بودند كه اين تير بسيار دور خواهد رفت اما هر كس كه تيري با آن بيندازد، جان خواهد داد. آرش آماده از خودگذشتگي بود و آن تير و كمان را گرفت. آنگاه آرش بر فراز دماوند رفت و تير را درچله كمان گذاشت...»
همانطوركه سرم پايين بود دوباره سروكلهاش پيدا شد. بر اعصابم مسلط شدم و چيزي نگفتم . اما وقتي ديدم صاف اومد پشت سر نفر جلويي و روبهروي من نشست فهميدم منظوري داره. واقعاً تحملم تموم شد. نگاهي به دوروبرم انداختم ديدم كسي متوجه ما دو تا نيست. تصميم گرفتم هر طور شده شرش رو از سرم كم كنم. ديگه فكر عاقبت كارم نبودم هر چه ميخواست بشه بشه. مصمم بودم تا پاي گرفتن جونش پيش برم. با خودم گفتم: «يا دخلشو ميارم يا از دستم فرار ميكنه.»
درست روبهروي من نشسته و بهم زل زده بود. منم كم نياوردم بر و بر نگاهش كردم. ديدم سمجتر از اين حرفاست كه از نگاه كردنم بترسه. نميخواستم از دستم فرار كنه، تصميم گرفتم با همون ضربه اول حسابشو برسم. شدت عصبانيت باعث شده بود نتونم موقعيت خودم و اينكه دارم چه كار ميكنم رو درك كنم. دنبال چيزي گشتم تا بتونم به وسيله اون بهش حمله كنم. اما چيزي جز كتاب، جلوم نبود. كتاب رو لوله كردم تا شدت ضربه ام بيشتر بشه . كتاب رو بردم بالا و قبل از اينكه فرصت عكسالعمل داشته باشه با تمام قدرت بهش حمله كردم. صداي" شتلقي" كه از برخورد كتابم به پشت گردن نفر جلويي بلند شد، سكوت كلاس رو شكست. مزاحم سمج هم قبل از اينكه كتاب بهش اصابت كنه سريعتر از من جا خالي كرد و در كمتر از ثانيهاي فرار كرد. با صداي آخ بلند سعيد، حامد كه مشغول خواندن متن كتاب درس بود، ساكت شد.
همه نگاهها متوجه سعيد همتي شد. سعيد در حاليكه گردنش رو گرفته بود برگشت به طرف من و يقهام رو گرفت و داد زد: «مگه آزار داري اَحـ...» كه با صداي بلند: «بسه ديگه» معلم ،حرفش رو قطع كرد. آقاي سميعي اومد كنار ميز من و گفت: «اينجا چه خبره؟» سعيد رو كرد به آقاي سميعي گفت: «آقا اجازه از اين احمدي بپرسين. من سرم به كتاب بود و درس گوش مي دادم كه يكدفعه محكم با كتاب به پشت گردن من زد.» رحمتي كه بغل دست احمدي نشسته بود گفت: «آقا، همتي درست ميگه اين احمدي يهويي بيمقدمه باكتاب محكم زد به پشت سر همتي.» آقاي سميعي رو كرد به من و گفت: «تو مگه آزار داري؟! اينجا جاي اين كاراست؟بگو ببينم تو واسه چي همتي رو زدي، هان؟» گفتم: «آقا همهش تقصير اون مزاحم بود. از اول كلاس رو اعصابم بود به جون خودم اصلاً نميخواستم به سعيد بزنم.»
آقاي سميعي با تعجب گفت: «مزاحم؟ كدوم مزاحم؟» گفتم آقا اجازه من از پشه متنفرم اصلاً وقتي ميبينمش كنترل خودم رو از دست ميدم. از اول كلاس مزاحمم بود و مدام حواسمو پرت ميكرد. تا همين چند لحظه پيش اينجا بود نميدونم يهوكجا غيبش زد. خيلي سعي كردم محلش نذارم...» كه آقاي سميعي با عصبانيت گفت: «اين حرفا نميتونه توجيه كار زشتتو بكنه مگه تو تنها از پشه بدت مياد؟ اينجا محل درس خوندنه نه بازيگوشي. درسته كه از پشه متنفري و اعصابت رو بهم ميريزه اما تو بايد بتوني احساسات خودترو كنترل كني. همه ما تو زندگي از خيلي چيزها عصباني ميشيم ولي نبايد هيجان باعث بشه كه كنترل خودمون رو از دست بديم چون ممكنه دست به كاري بزنيم كه موجب اتفاقات بدي براي ديگران و حتي خودمون بشه. ديگه بار آخرت باشه. حالا هم پاشو از سعيد عذرخواهي كن.» گفتم: « بله درست ميگيد آقا» و فوراً بلندشدم و با شرمندگي از سعيد عذرخواهي كردم.
حامد دوباره ادامه متن كتاب روخوند:«آرش همه هستي و توانش را براي پرتاب تير گذاشت و تير را رها كرد. تير از بامداد تا هنگام غروب خورشيد پرواز كرده و در كنار رود جيحون يا آمو دريا بر درخت گردويي فرود آمد. آرش پس از تيراندازي از خستگي جان داد.» سرم رو روي كتاب انداخته بودم . با خودم گفتم:« اَه چه پشه سمجي بود. حيف شد شايداگه محكم تر زده بودم، دخلش اومده بود...» تو همين افكار غرق بودم كه يكدفعه با صداي "شتلقي" به خودم اومدم. چيز محكمي به پشتم خورد. احساس سوزش دردناكيكردم. در اثر اون ضربه، پشت گردنم مي سوخت.فوراً برگشتم پشت سرم رو نگاه كردم. ديدم سهراب دستشو جلوآورده و درحاليكه نيشخند ميزد،لاشه پشه رو نشونم دادو گفت:« ببين بالاخره خودم دخلشو آوردم.»