به خاطر كار پدرش مجبور بودند هر چند وقت يكبار از شهري به شهر ديگر مهاجرت كنند و تازه زماني كه «مژده» به دوستان مدرسهاش خو گرفته بود، اثاثيه را بار ميكردند و از آن شهر ميرفتند. چارهاي نبود و مژده هم به اين شرايط عادت كرده بود.
چند روزي ميشد كه به شهر جديد نقل مكان كرده بودند. هنوز اثاثيه را نچيده بودند كه مادر به همراه مژده به نزديكترين مدرسه دخترانه محل رفتند تا مژده را ثبتنام كنند.
در مدرسه جديد خانم مدير تا پرونده را باز كرد و چشمش به نمرات مژده افتاد، گفت: «باعث خوشحالي من و كادر مدرسه است كه مژده در اين مدرسه درس بخونه».
خانم مدير به مژده گفت: «بهتره شما بري سركلاس تا به درس و مشقت برسي، من هم كارهاي ثبتنامت را انجام ميدم». با موافقت مژده، مادر از او خداحافظي كرد و به مژده گفت: «عزيزم تا آدرس مدرسه را ياد بگيري خودم همراهت هستم». مژده همراه ناظم به راه افتاد. به كلاس كه رسيدند خانم ناظم در زد و با اجازه معلم وارد كلاس شدند. مژده سلام آرامي كرد. خانم ناظم ماجرا را براي معلم توضيح داد. خانم معلم هم گفت: «بچهها مژده دانشآموز جديد اين كلاسه. اميدوارم دوستاي خوبي براي هم باشيد.» مژده چشم انداخت و ديد در يكي از نيمكتها يك جاي خالي هست. از دانشآموزي كه تنها نشسته بود اجازه گرفت تا در كنارش بنشيند، دختر با خوشرويي گفت: «خوش اومدي».
مژده متوجه نگاه متعجب و سنگين همكلاسيهايش شد. بدون توجه به آنها كتابش را از كيف درآورد و خودش را سرگرم كرد. در حال نوشتن تمرين بود كه چند بار دستش با بغل دستي برخورد ميكرد و بعضي وقتها باعث خط خوردن دستش ميشد. بغل دستياش هر دفعه با شرمندگي از او عذرخواهي ميكرد. مژده كه دختر آرامي بود هر دفعه لبخندي ميزد و ميگفت: «اشكال نداره پيش ميياد ديگه»، تا اينكه زنگ تفريح خورد.
مژده كه نوشتن تمرينش تمام شده بود منتظر بود تا سارا نوشتنش تمام شود تا با هم به زنگ تفريح بروند. همين كه به نوشتن سارا نگاه ميكرد يكدفعه حالت غيرعادي نوشتن سارا توجهش را جلب كرد.
با خودش گفت: «راستي چرا سارا با دست چپ مينويسه؟ شايد بهخاطر همينه كه مزاحم نوشتن من ميشه؟» سارا مشغول جمع كردن وسايلش شد و همراه هم به حياط رفتند. باهم به سمت آبخوري رفتند تا ابتدا دست و صورتشان را بشويند. سارا دست چپش را دراز كرد به سمت راست تا شير را باز كند. مژده كاملاً گيج شده بود و نگاهي به دستهاي خودش ميانداخت و نگاهي به دستهاي سارا و نگاهي به دستهاي بچههاي ديگر.
سارا كه متوجه نگاههاي متعجب مژده شده بود گفت: «وقتي وارد كلاس شدي تعجب نكردي كه فقط من تنها نشستم؟» سارا گفت: «نه، چرا؟». سارا به دست چپش اشاره كرد و گفت: «به خاطر اين، من چپدستم، با وجود اينكه من درسم خوبه هر كسي كه كنار دستم ميشينه بعد از چند ساعت جاشو عوض ميكنه چو دستامون موقع نوشتن با هم برخورد ميكنه». سارا گفت: «من به شرايطم عادت كردم، حتماً تو هم ميخواي جاتو عوض كني؟» مژده جواب داد: «من و تو با هم دوستيم و من تا زماني كه توي اين مدرسه درس ميخونم جامو عوض نميكنم». سارا حسابي خوشحال شد.
مژده گفت: «اما توي اين دنيايي كه همه چيز براي راست دستها درست شده حتماً خيلي سختي ميكشي؟» سارا آهي كشيد و گفت: «من جزو 10 درصد جمعيتي از آدمها هستم كه چپدست هستيم در حالي كه همه چيز توي دنيا براي 90 درصد ديگه درست شده. اصلاً مهم نيست كه من هميشه براي امتحان دادن روي صندلي مشكل دارم و صندلي امتحان براي راست دستها ساخته شده و باز هم اصلاً مهم نيست كه در يخچال، شير آب، در اتاقها همه و همه براي راست دستها است، زندگي كردن توي دنيايي كه براي راست دستها درست شده براي چپدستها زياد مشكل و غيرقابل تحمل نيست، سخت موقعيه كه به خاطر چپ دست بودن از دور و برت فرار كنند و تحملت نكنند. مژده با لبخند گفت: «ساراجان، مهم نيست. از اين به بعد براي اينكه دستهامون با هم برخورد نكنه فاصلمونو از هم بيشتر ميكنيم». سارا بهخاطر دوست خوبي كه پيدا كرده بود خيلي خوشحال بود. با هم بازي ميكردند. مثل سربازها رژه ميرفتند و به راست، راست و به چپ، چپ ميكردند و... .
هر چه بيشتر ميگذشت مژده و سارا دوستيشان عميقتر ميشد. مژده فهميده بود كه چپدستي هيچ تأثيري در دوستي آنها ندارد و در بيشتر اوقات حتي سارا از او تواناتر و باهوشتر عمل ميكرد. در ضمن آنها به يك روش ساده توانستند كمي از مشكلات چپدستي سارا در كلاس كم كنند. سارا سمت چپ نيمكت را انتخاب كرد و مژده سمت راست را، ولي سارا براي اينكه بتواند راحت بنويسد مجبور بود از سمت راست كمي به مژده تكيه بدهد. البته بعد از مدتي مژده اين مشكل را به پدر و مادرش گفت و آنها نيز با تهيه يك نيمكت بزرگتر و اهداي آن به مدرسه اين مشكل را نيز حل كردند.