کد خبر: 747969
تاریخ انتشار: ۲۷ مهر ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۱
نزديك ظهر بود كه به خانه رسيدم. مامان تازه از مدرسه آمده بود و مثل هميشه با مانتو ‌و مقنعه در آشپزخانه مشغول بود.
زهرا محسني فرد

چشمش كه به من افتاد، گفت:‌«سلام خاااانوم! خسته نباشيد» و من عين روز برايم روشن بود كه با اين غلظتي كه من را خانوم صدا زد، حتماً خبرهايي‌ است.

تازه كوله پشتي‌ام را روي تخت گذاشته بودم كه مامان با همان عجله هميشگي وارد اتاق شد. در را بست. دستم را گرفت و گفت:‌«بشين كارت دارم». بله، همان بود كه فكر مي‌كردم!

انگار همه‌ خواستگارها منتظر بودند نتايج قبولي دانشگاه من اعلام شود و به سرعت اقدام كنند. مامان هم بعد از سختگيري‌ها و دردسرهاي ازدواج خواهر بزرگترم ترجيح مي‌داد به قول خودش تا توقعم بيخودكي بالا نرفته، ازدواج كنم. اين يكي دو ماه آنقدر با مامان كل‌كل كرده بودم كه ديگر از خير بحث كردن گذشتم. اينقدر خواهرم خواستگار رد كرده بود كه كله پا كردن خواستگار را حفظ شده بودم. به صورت مامان زل زده بودم ولي اينقدر فكر نقشه‌ام بودم كه خيلي متوجه تعريف و تمجيدهاي مادر از خانواده خانم مدير مدرسه‌شان و پسرش نشدم. مامان از روي تخت بلند شد و گفت:‌«اين كوله‌رو كف مترو و اتوبوس ميذاري، صاف نذار رو پتويي كه مي‌كشي رو سرت، اين صدبار! برو يه دوش بگير؛ اينا 9 اينجان.»

يك ساعتي در حمام با خودم تمرين مي‌كردم چه بگويم. با اينكه تصميمم را براي رد كردن گرفته بودم ولي نمي‌دانم چرا ته دلم شور مي‌زد. مامان از ساعت 7 همه چيز را آماده كرده بود. يك ربع به 9 بود آمدند و بعد از چند دقيقه ما تنها شديم. به نظر نمي‌آمد مثل من اولين بارش باشد. سريع شروع كرد به صحبت كردن از خودش، درس، خانواده و. . . . نوبت به من رسيد، اينقدر خوب حرف زد كه هيچ كدام از جمله‌هاي تمريني‌ام به دردم نخورد. دوست نداشتم فكر كند با يك دختر بچه حرف زده. من هم از خودم گفتم. از اولويتم براي تحصيل و حتي نگراني‌هايم از تأهل در اين سن. ساعت از 11 گذشته بود كه پايان مذاكرات اعلام شد.

همينم مانده كه هنوز دو ماه نگذشته بچه‌هاي دانشكده بگويند:‌«وا عروس شدي؟ آخي چه زود!». خواهرم كه 10سال از من بزرگتر است هنوز شش ماه نشده ازدواج كرده، بعد من... فاميل چه فكري مي‌كنند؟ «دختره هول!». ولي... ولي واقعاً پسر شوت و بي‌ربطي نبود. قيافه‌اش هم بد نبود! البته من تازه اول راهم حتماً گزينه‌هاي بهتري هم خواهم داشت. شايد هم بهتر است يك بار ديگر صحبت كنم. . . نمي‌دانم بايد فكر كنم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار