کد خبر: 735968
تاریخ انتشار: ۰۷ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۵:۵۴
روي صندلي نشسته بود و پاهاش رو تاب مي‌داد، گاهي هم بلند مي‌شد و دوري مي‌زد، احساس تشنگي كرد رفت از آبسردكن آب بخوره كه يكدفعه در اتاق دكتر باز شد و مامانش با لبخند بيرون اومد.

در راه برگشت به خونه مامان به علي گفت: «علي جان به زودي يه فرشته كوچولوي ديگه به خونواده ما اضافه مي‌شه.» علي تا اسم فرشته رو شنيد پرسيد:«مامان جون مگه ما تو خونمون فرشته داريم كه يكي ديگه هم مي‌خواد بهش اضافه بشه؟» مامان كه از تيزبيني و واكنش سريع علي متعجب شده بود، گفت: «بله كه داريم عزيزم، شما يه فرشته آسموني هستي براي من و بابا.» علي كه معلوم بود بيشتر از قبل مشتاق بود تا بفهمه قراره چه اتفاقي بيفته با چشم‌هاي درشت شده به مامانش خيره شد. مامان لبخندي زد و ادامه داد: «قراره كه تو صاحب يه خواهر كوچولو بشي. خواهري كه از همين حالا مي‌دونم داداششو خيلي دوست داره. يه خواهركوچولو كه قراره بياد و همبازي تو بشه تا از تنهايي دربياي.» علي كه خيلي هيجان‌زده شده بود با صداي بلند گفت: «مامان جون از طرف من به آبجي كوچولوم بگو منم خيلي خيلي دوستش دارم.»

بعد از چند ماه خواهر علي به دنيا اومد. اسم خواهر علي نازنين بود، اون خيلي كوچيك و بامزه بود. علي كه تصور مي‌كرد از همون ابتدا مي‌تونه با خواهرش بازي كنه حالا با چيز ديگه‌اي مواجه شده بود. علي نه تنها نمي‌تونست با خواهرش بازي كنه بلكه مي‌ديد وقتي ديگران به خونه‌شون ميان اول به فرشته تازه وارد توجه مي‌كنن و با خوشحالي ميگن: « قدم نورسيده مبارك!»

از طرفي هم مامانش مجبور بود بيشتر وقتش رو صرف مراقبت از خواهر كوچولو بكنه، اونو بغل كنه و شب‌ها كنار اون بخوابه.

اين توجه زياد به نازنين كوچولو و مراقبت‌هاي پدر و مادر باعث شده بود علي كوچولو از داشتن خواهر جديدش نسبت به قبل چندان خوشحال و هيجان‌زده نباشه. درست بود كه نازنين بامزه و با‌نمك بود و علي اون رو دوست داشت اما خيلي دلش مي‌خواست مثل قبل تنها فرزند خونواده باشه. همين‌طور كه علي داشت با خودش فكر مي‌كرد كه چرا مامان هميشه بايد كنار خواهرش باشه، مامان متوجه رفتار متفاوت علي شد و اومد كنار علي، اونو بغل كرد و ازش پرسيد: «علي جان چيزي شده مامان ؟ چرا ناراحتي؟»

علي خيلي دوست داشت در مورد موضوعي كه ذهنشو مشغول كرده بود با مامانش صحبت كنه، اما صحبت كردن در مورد احساسش نسبت به خواهرش كار ساده‌اي نبود و دوست نداشت كه مامانش رو ناراحت كنه. اما بالاخره شروع به صحبت كرد: «مامان جون انگار شما ديگه منو دوست نداري، شما بيشتر وقت‌ها با نازنين هستيد و اونو بغل مي‌كنيد حتماً اونو بيشتر از من دوست داريد ديگه و...»

مامان، علي رو بغل كرد و گفت: «پس پسر شيطون من به خاطر اين موضوعه كه چند روزه ساكت و گوشه‌گير شده؟» علي بدون اينكه حرفي بزنه سرش رو به نشونه تأييد تكون داد. مامان ادامه داد: «علي جون من شما و خواهرت رو به يك اندازه دوست دارم. اگه من خواهرت رو بغل مي‌كنم و مدام با اون هستم چون از شما خيلي كوچيك‌تر و ضعيف‌تره و نياز به مراقبت بيشتري داره.» همين‌طور كه مامان داشت با علي صحبت مي‌كرد به سراغ كمد رفت و آلبوم عكس علي رو بيرون آورد. توي آلبوم پر بود از عكساي مامان و بابا كه يه نوزاد كوچولو بغلشون بود. اما اون نوزاد نازنين نبود. علي پرسيد:«مامان اين بچه كيه ؟» مامان جواب داد: «اين تو هستي عزيزم.» علي همونطور كه داشت با دقت آلبوم رو ورانداز مي‌كرد، با ديدن عكس‌ها متوجه شد كه خود او هم روزي مثل خواهرش نازنين، كوچيك بوده و نياز به مراقبت زياد داشته و حالا ديگه بزرگ شده و خودش مي‌تونه راه بره، بخوابه، بازي كنه، غذا بخوره و... حالا ديگه علي متوجه رفتار پدر و مادرش شده بود. علي از اون روز تصميم گرفت كه به مادرش تو كارها كمك كنه تا خواهر كوچيكش زودتر بزرگ بشه و بتونه با او بازي كنه.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار