کد خبر: 734013
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۶
مروري بر يك گزارش قديمي در باب زندگي و زمانه صمد بهرنگي
«اسماعيل جمشيدي» از جمله چهره‌هايي است كه براي آشنايي بيشتر مخاطبان و علاقه‌مندان صمد بهرنگي، به كاوش در باب زندگي و خاستگاه‌هاي فكري و عملي او پرداخته است.
نيما احمدپور

او در دوره‌اي به اين كار مبادرت ورزيد كه جامعه فرهنگي ايران، متأثر از فضاي پس از غرق شدن صمد بهرنگي در رودخانه ارس، به شناخت او گرايشي محسوس نشان مي‌داد و همين نيز موجب مي‌گشت تا روزنامه‌نگاراني چون جمشيدي به بررسي پيرامون آن ترغيب شوند. او خود درباره چند و چون علاقه‌اش به انجام اين پژوهش آورده است: «آن سال‌ها در مجله سپيد و سياه كار مي‌كردم و مجله از نظر مالي روزهاي بحراني و سختي را مي‌گذراند. فكر انتشار زندگي‌نامه صمد بهرنگي را آن هم به صورتي كه به تبريز، آذرشهر، آخيرجان، ممقان و... بروم و عكس و مطلب تهيه كنم مدير مجله پسنديد، اما از بابت تأمين هزينه سفر دستمان به جايي بند نشد، ولي چون تصميم گرفته بودم اين كار را بكنم، از هزينه سفر نترسيدم و سراغ ملك عراقي عكاس رفتم كه از پيش مي‌دانستم مرد صميمي، صادق و درويشي است و اگر پي به ارزش كار ببرد، قيد پولش را مي‌زند و در وانفسايي كه بعضي از عكاسان ـ چرا راه دور برويم، اكثر مردم - جز براي پول بيشتر قدمي برنمي‌دارند او بي‌سر و صدا كار مي‌كند و زحمت مي‌كشد و حتي شنيده بودم خرج زن و بچه چند زنداني را هم مي‌دهد كه دستش درد نكند!به ملك عراقي گفتم چنين سفري در پيش است و براي چنين آدمي كه زود گفت مي‌شناسم، كتاب‌هايش را خوانده‌ام و گفتم اين سفر بين پنج تا 10 روز طول مي‌كشد و در ضمن پولي در كار نيست، يعني فعلاً مدير پولي ندارد به ما بدهد و بايد خودمان يك جوري خرج سفر را جور كنيم، اما در هر صورت كار و هدف ما ارزش دارد.

ملك عراقي حرف‌هايم را ناتمام گذاشت و فقط گفت: «موافقم!» با ملك راهي سفر شديم و بعد از شش يا هفت روز با عكس‌ها و مطالب تازه‌اي به تهران برگشتيم و بعد با مدير درباره نحوه انتشار آنها صحبت كردم. يادتان هست نوشتم مجله از نظر مالي روزگار بدي داشت و انتظار مي‌كشيد كه يك جوري دولت كمكي كند و براي اينكه محبت دولت را جلب كند خيلي كم تن به ناپرهيزي مي‌داد، ولي با اين وصف در مورد صمد قرار گذاشتيم يك شماره ويژه منتشر كنيم، يعني در 16 صفحه مجله و اندازه 64 صفحه يك كتاب. آن روزها همان‌طور كه نوشتم سانسور به مرز وحشتناكي رسيده بود و دستگاه روي صمد بهرنگي به خاطر اينكه سخت مورد توجه جوان‌ها و روشنفكرها بود حساسيت داشت. من و مدير قرار گذاشتيم نصف بيشتر اين گزارش‌ها را در يك شماره منتشر كنيم كه اگر با اشكالات سانسور مواجه شديم، تا آنها خودشان بيايند و جلوي ما را بگيرند كار عمده خود را انجام داده باشيم. با اين توافق دست به كار شدم و عكس‌ها آماده شد و مطالبم را از روي يادداشت‌هاي روزانه‌اي كه در طول سفر تهيه كرده بودم نوشتم و به مدير دادم كه در مجله سپيد و سياه چاپ شود.»

همانگونه كه در اين نوشتار اشارت رفت، بخت بد نويسنده اين گزارش موجب گشت تا انتشار پژوهش او به زماني برخوردكند كه مجله سپيد و سياه به كمك‌هاي دولتي چشم داشت و در اين راه سعي مي‌كرد تا خود را از هرگونه رفتار شائبه‌برانگيز دور نگاه دارد كه بي‌ترديد نوشتن درباره زندگي و زمانه صمد بهرنگي در آن زمره بود: «وعده كمك مالي كه دولت به مدير داده بود به مرحله عمل نزديك مي‌شد و يكدفعه مدير ترسيد نكند با چاپ اين گزارش دستگاه كمك مالي خود را لغو كند. آخر او يك مدير بود و روي اين حساب چاپ مطلب عقب افتاد. آن‌قدر كه از سپيد و سياه رفتم و مدتي بعد مجله مدير هم تعطيل شد و كار فشار سانسور به‌قدري بالا گرفت كه فكر چاپ اين گزارش را امر محالي دانستم تا اينكه بعد از شش سال كه ديديم وضع كمي عوض شد و كتاب‌ها از زندان‌ها در آمدند تصميم گرفتم گزارشم را به صورت كتاب چاپ كنم. پس تلاش كردم نوشته‌ام را از مدير پس بگيرم. اين كار شش ماه طول كشيد و مدير سابق با ذكر اين مطلب كه نمي‌دانم كجا گذاشتم، مي‌گردم و پيدا مي‌كنم و. . . بالاخره آب پاكي را روي دستم ريخت كه داستان‌هاي 15 سال پيش شما را پيدا كردم، اما مطالب و عكس‌هاي صمد بهرنگي كه پيشم بود همه غيبشان زده است!

پس از شنيدن اين توضيح به اين نتيجه رسيدم كند و كاوم درباره زندگي صمد بهرنگي بايد دوباره‌نويسي شود. پس يك بار ديگر به يادداشت‌هايي كه آن روزها از سفر تبريز، آذرشهر و دهات اطراف تهيه كرده بودم روي آوردم و يك بار ديگر از ملك عراقي خواستم بگردد و فيلم‌ها را پيدا كند و دو باره گزارش آن سفر را نوشتم. حاصلش چيزي شده است كه براي مطالعه در اختيار شماست. صد البته اين نوشته حال و هواي نوشته شش سال پيش را ندارد. نمي‌دانم شايد كمي بهتر يا بدتر شده و از نظر احساس و بيان موضوع از تأثير زندگي به دور نمانده باشد، اما هر چه هست تصوير ساده زندگي يك مرد جوان، اما بزرگ است. مردي كه خيلي زود رفت و بي‌رحمانه و ناجوانمردانه پرپر شد. دلم مي‌خواهد با اين كتاب صمدها بيشتر شوند و آدم‌هايي مثل صمد بيشتر داشته باشيم. اين حرف برشت را قبول ندارم كه واي به حال ملتي كه احتياج به قهرمان دارد. فكر مي‌كنم بعضي ملت‌ها لااقل ملتي نظير كشور ما پس از آن همه تاخت و تازهاي فرهنگي و سياسي، هجوم، غارت و مهم‌تر از همه دوران سخت اختناق نياز به قهرمان و الگوهاي ملي دارد، افرادي كه ريه‌هايشان از هواي پاك اين سرزمين پر باشد. اعتقاد دارم به جاي اينكه از مردان و زنان ِ متعارف، ناخودآگاه يا آگاه الگو و قهرمان بسازيم و روز به روز بيشتر به پستي كشيده شويم، بايد از انديشمندان قهرمان حرف بزنيم، زيرا اين خود يك درگيري، حق‌طلبي و مبارزه عليه ستمي كه در حق ما شده و دار و ندارمان را به باد داده است.» ‌

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها