مقالي كه پيش روي داريد، فراز و فرودهاي اين گروه سياسي را گزارش ميكند.
جبهه ملي درگام اول
سابقه تشكيل جبهه ملي ايران به برگزاري انتخابات دوره شانزدهم مجلس شوراي ملي برميگردد كه طي آن نهاد سلطنت تلاش ميكرد با برپايي مجلس فرمايشي و خودخوانده از ورود مخالفاني چون محمد مصدق به مجلس جلوگيري كند، از اين رو مبادرت به تقلب گسترده در انتخابات كرد. مخالفان رژيم براي ممانعت از تجديد استبداد سلطنت پهلوي دست به تحصن زدند. اين گروه پس از بينتيجه ماندن گردهمايي اعتراضآميز در آبان 1328 در منزل محمد مصدق اجتماع كردند و براي تداوم اعتراضات خود تأسيس جبهه ملي را اعلام كردند. جبهه ملي به معناي واقعي كلمه يك حزب سياسي نبود، بلكه تركيبي از رهبران احزاب، دستجات سياسي، مذهبي و برخي مديران روزنامهها بود كه بهرغم افكار و ديدگاههاي مختلف و حتي متضاد در مخالفت با اقدامات محدودكننده آزادي رژيم پهلوي اشتراك مساعي داشتند.
احزاب و جمعيتهايي كه در تشكيل جبهه ملي مشاركت داشتند، عبارت بودند از حزب ايران كه متشكل از دانشگاهيان وطندوست و روشنفكران مليگرا بود. خط مشي سياسي اين حزب مبتني بر نوعي سوسياليسم مخالف كمونيسم با شعار اصلاحات و تغييرات تدريجي بود. حزب ايران تلاش ميكرد رهبري جبهه ملي را عليرغم مخالفت ساير گروهها در اختيار خود داشته باشد كه همين امر از عوامل بروز اختلاف در جبهه ملي بود. تشكل ديگر حاضر در تركيب جبهه ملي حزب زحمتكشان ملت ايران بود كه بيشتر از ميان جوانان، اصناف بازار و دانشجويان دانشگاهي عضوگيري ميكرد. در سال 1329 گروهي از روشنفكران حزب توده، به دليل وابستگي اين حزب به دولت شوروي از آن جدا شد و حزب زحمتكشان را به وجود آوردند. زحمتكشان در سال 1331 به دو شعبه گروه مظفر بقايي و گروه خليل ملكي تجزيه شد. اعضاي حزب زحمتكشان گرچه در تركيب جبهه ملي حاضر بودند، اما در ادامه فعاليت اين جبهه مظفر بقايي و هوادارانش نقش مهمي در ناكامي جبهه ملي اول و دولت ملي مصدق داشتند. مباحثي نظير سلطنت مشروطه واقعي، الغاي امتيازات طبقات بالادست جامعه، عدم وابستگي به امپرياليسم و كاهش تنش ميان كارگران و كارفرمايان از مهمترين مباني فكري حزب زحمتكشان بود.
حزب پانايرانيست به عنوان يكي ديگر از احزاب تشكيلدهنده جبهه ملي با انديشه ناسيوناليسم افراطي توسط محسن پزشكپور در شهريور 1330 تأسيس شد. اين گروه گرچه از اعضاي جبهه ملي بود، اما با توجه به مباني فكري خود در گرايش به دربار و سلطنت پس از وقايع 30 تير ماه 1330 از جبهه ملي خارج شد و آشكارا از مواضع رژيم در مقابل دولت مصدق حمايت كرد.
گروه مهم ديگر حاضر در زمره اعضاي جبهه ملي حزب ملت ايران به رهبري داريوش فروهر بود كه اعضاي آن دانشجويان دانشگاهها بودند و بهشدت از مواضع دولت مصدق و جبهه ملي حمايت ميكردند. داريوش فروهر با انشعاب از حزب پانايرانيست حزب مذكور را تأسيس كرد. مخالفت با اقدامات دربار پهلوي، ضديت با مكتب كمونيسم، مخالفت با نظام سرمايهداري جهاني، ضديت با يهوديان و مخالفت با حضور روحانيون در اداره امور سياسي جامعه از مهمترين مواضع و مباني شكلگيري اين حزب به شمار ميرود.
در مجموع در پايهگذاري جبهه ملي ايران سه طيف عمده از فعالان سياسي حضور داشتند: طيف نخست سياستمداران ضد درباري برجستهاي همانند اميرعلايي كه در دولت قوام خدمت كرده بود، محمود نريمان و يوسف مشاراعظم كه دوست قديمي مصدق و سياستمداري كهنهكار بود و توسط رضاشاه از كشور اخراج شده بودند. طيف دوم فعالان سياسي مرتبط با بازار بودند، افرادي نظير ابوالحسن حائريزاده، مظفر بقايي و حسين مكي و در نهايت طيف سوم جوانان تحصيلكرده در دانشگاههاي غرب بودند كه در اين گروه ميتوان به حضور افرادي چون كريم سنجابي، علي شايگان، حسين فاطمي و احمد رضوي اشاره كرد.
برنامه جبهه ملي از چهار سياست كلي تشكيل شده بود: نخست اصلاح قوانين انتخابات به منظور تبديل كردن مجلس به هيئتي انتخابي و واقعي، دوم بازنگري در قوانين مطبوعات و تضمين آزادي بيان، سوم تجديد نظر در اصول حكومت نظامي و عدم تعدي نسبت به مخالفان و چهارم تغيير ماده 48 قانون اساسي مبني بر تضمين آزادي بيان براي نمايندگان مجلس.
جبهه ملي اول ابداع شخص محمد مصدق بود و شخصيت خاص وي، كليت جبهه را تحتالشعاع قرار ميداد. گرچه مصدق در رأس ائتلاف جبهه ملي و با حمايت توده و رهبران ديني جامعه توانست به موفقيتهايي مانند ملي شدن صنعت نفت و تشكيل كابينه ملي نايل شود، اما اقدامات اصلاحي وي ناكام و ائتلاف جبهه ملي از ادامه راه بازماند و راه به جايي نبرد. جبهه ملي بنا به ماهيت و تركيب ناهمگون اعضا كه از افراد و گروههاي مليگرا، دموكرات، اسلامگرا، ماركسيست و حتي افراد وابسته به دربار تشكيل شده بود، نهتنها نميتوانست تحولات اساسي و پايداري در شرايط جامعه به وجود آورد، بلكه قادر به ادامه فعاليت زير چتر جبهه واحد نيز نبود. اين شخصيت كاريزماتيك مصدق بود كه سبب شكلگيري و تداوم جبهه بود و بنا بر فلسفه احزاب شخصمحور پس از كودتاي 28 مرداد 1332 و سقوط دولت ملي به رهبري مصدق جبهه ملي اول نيز از هم پاشيد.
جبهه ملي پس ازكودتا
كودتاي 28 مرداد، ضربات نابودكنندهاي بر جريان مليگرا، بهخصوص جبهه ملي كه در كانون اين جريان قرار داشت، وارد كرد و در مقابل براي عاملان داخلي كودتا فرصتي طلايي براي تحكيم پايههاي قدرت استبدادي فراهم ساخت. با دستگيري محمد مصدق و هوادارانش جبهه ملي اول منحل شد. بيشتر فعالان و رهبران جبهه فاقد ويژگيهاي مناسب تشكيلاتي براي ادامه فعاليت در شرايط سركوب و فشار بودند. خود مصدق نيز در شرايطي نبود كه بتواند از قدرت كاريزماتيك خود استفاده كند و اعضاي جبهه را گردهم آورد. در چنين شرايطي برخي از افراد كه در تركيب جبهه حضور داشتند، فعاليتهاي سياسي خود را خارج از چهارچوب جبهه واحد ادامه دادند. مهدي بازرگان و آيتالله طالقاني در زمره اعضاي جبهه اول بودند كه پس از كودتا تصميم گرفتند تشكل مستقل مورد نظر خود را ايجاد كنند. نهضت مقاومت ملي در چنين فضايي به وجود آمد، اما با توجه به سركوب شديد حكومت، اين جبهه توفيقي در پيگيري خواستههايش به دست نياورد و با دستگيري اعضاي آن در سال 1336 دوره حيات اين گروه به پايان رسيد.
جبهه ملي درگام دوم
در سال 1339، شدت سركوب استبداد پهلوي به سبب فشارهاي دولت امريكا به صورت موقت كاهش يافت و دولت به تبعيت از سياست كاهش فشارها بر مخالفان براي جلوگيري از بروز انقلابهاي اجتماعي در پي تغييرات ظاهري و اصلاحات هدايتشده برآمد. در نتيجه فعالان سياسي امكان ورود به عرصه فعاليت را پيدا كردند. جبهه ملي دوم در چنين فضايي مركب از برخي چهرههاي سياسي و احزاب و گروههاي مليگرا سازماندهي شد. جبهه ملي دوم سه هدف اساسي را دنبال ميكرد. نخست اعاده حقوق اساسي فردي و اجتماعي مردم ايران كه در قانون اساسي مشروطه بر آن تأكيد شده بود، دوم استقرار دولتي قانوني از طريق انجام انتخابات عمومي و آزاد و سوم پايبندي و اجراي سياست خارجي مستقل كه عليرغم همسويي با منشور ملل متحد به منافع مردم ايران اولويت ميدهد. به اعتقاد سازماندهندگان جبهه ملي دوم هر گونه اصلاحات اجتماعي و اقتصادي كه مورد ادعاي حكومت باشد، بدون تحقق اين سه هدف ممكن نبود. در واقع اصلاحات سياسي اولويت مهمتري نسبت به اصلاحات اقتصادي و اجتماعي داشت.
كادر رهبري جبهه دوم به غير از محمد مصدق كه نقشي در شكلگيري آن نداشت، همان افرادي بودند كه در جبهه اول حضور داشتند، افرادي نظير مهدي بازرگان، كريم سنجابي، اللهيار صالح و شاپور بختيار. كريم سنجابي به عنوان يكي از بانيان حزب ايران در دولت مصدق وزير آموزش و پرورش شد. هر چند وي با مصدق در اين امر كه ايران بايد كشوري مستقل باشد همنظر بود، اما اعتقاد داشت در عمل ايران بدون حمايتهاي خارجي قادر به ادامه حيات نيست. او تجربه تلخ دولت ملي و كودتاي 28 مرداد را شاهدي بر درستي ديدگاه خود تلقي ميكرد. كريم سنجابي بر اين باور بود همپيماني و روابط نزديك با دولت امريكا ميتواند موقعيت ايران را در برابر دولت شوروي تقويت كند. به همين خاطر طرفدار جدي دريافت كمكهاي مالي و نظامي از دولت امريكا بود.
مهدي بازرگان از ديگر مليگراياني بود كه در شكلگيري دو باره جبهه ملي نقش مهمي داشت. وي كه به صورت فردي در ائتلاف جبهه حضور داشت، در سال 1340 با همراهي آيتالله محمود طالقاني، حسن نزيه و يدالله سحابي نهضت آزادي را تأسيس كرد. مهدي بازرگان گرچه طرفدار محمد مصدق بود، اما از حيث مباني فكري و ايدئولوژيك با او اختلاف داشت. عمده اختلاف اين دو در مسائل مربوط به حيطه دخالت دين در امور جامعه بود. مصدق فردي سكولار و معتقد به جدايي دين از سياست بود، اما بازرگان آموزهها و احكام اسلامي را داراي ابعاد اجتماعي ميدانست كه ميتواند در اداره امور اجتماع نقش سازندهاي ايفا كند. به اعتقاد بازرگان ايده جدايي نهاد دين از امور سياسي براي جوامع مسلمان زيانبار است، زيرا برخلاف دين مسيحيت، اسلام ديني اجتماعي است كه نهتنها با مسائل معنوي ارتباط دارد، بلكه با زندگي روزمره مردم جامعه نيز ارتباط نزديك دارد. به همين سبب و براي رهايي از سلطه استعمار و ناهنجاريهاي اجتماعي مشاركت مردم مسلمان در امور جاري جامعه ضرورت دارد.
تشكيلات داخلي جبهه ملي دوم متفاوت از جبهه اول بود. بنا به ماهيت جبهه ملي ميبايست از جمعيتها و افرادي تشكيل ميشد كه علايق حداقلي مشتركي داشته باشند و همه نيروها نيز بايد امكان پيوستن به آن را ميداشتند، اما از همان ابتدا مبارزهاي داخلي بين دو جناح خاص درگرفت و از ورود ديگر نيروها جلوگيري كرد و عملاً جبهه ملي فاقد اعتبار را پديد آورد.
جناح نخست كه توسط افرادي مانند كريم سنجابي و اللهيار صالح رهبري ميشد، طرفدار تشكيلاتي منسجم و متحد زير يك حزب واحد بودند. اين جناح اختلافنظرهاي گروهها و تشكلهاي مختلف را ناچيز و كماهميت تلقي ميكرد و خواستار اتحاد همه گروهها تحت پوشش حزبي واحد بود.
جناح مذكور چهارچوب رژيم پهلوي را ميپذيرفت و اميدوار بود از طريق مذاكره و چانهزني بتواند در نظام سياسي كشور نفوذ كند و موجبات استقرار رژيم قانونمداري را فراهم آورد. ايدهاي كه حتي از مرحله طرح در محافل رهبري جناح نيز فراتر نرفت. جناح دوم به رهبري افرادي همچون مهدي بازرگان و آيتالله محمود طالقاني طرفدار نظريه جبهه ملي به معناي واقعي آن بود، يعني ائتلافي از احزاب و گروههاي متشكل سياسي. بر اين اساس جبهه ملي تشكلي پوششدهنده محسوب ميشد كه در آن گروههاي سياسي و سازمانهاي مستقل ميتوانستند پيرامون اهداف خود متحد شوند. از اين رو نظريه حزب واحد تحت رهبري مركز را مردود ميدانستند و از ايده سازماندهي تودهاي طرفداري ميكردند. بسياري از افراد حاضر در جناح دوم چهارچوب نظام پهلوي را نميپذيرفتند و در برابر نظريه استقرار دولت قانونمدار از نظريه دولت ملي جانبداري ميكردند.
شرايط سياسي جامعه ايران در اواخر دهه 1330 متفاوت از اواخر دهه 1320 بود. دولت امريكا در ايران نفوذ بسياري به دست آورده بود و بهشدت از نظام موجود حمايت ميكرد. اقتصاد نفتي نيز موقعيت رژيم محمدرضا شاه را تقويت ميكرد. ضمن آنكه بايد تأسيس ساواك و سركوب مخالفان داخلي و توسعه همهجانبه ارتش را در راستاي تقويت استبداد پهلوي دوم قلمداد كرد. در واقع قدرت سلطنت در حال انتقال از نيروهاي محافظهكار و زميندار به نيروهاي امنيتي و نظامي بود.
جبهه ملي درگام سوم
پس از انحلال رسمي جبهه ملي دوم كه در پي اعتراضات محمد مصدق به اعضاي هيئت اجرايي و كادر رهبري جبهه به دليل اختلافات جناحي صورت گرفت، در سال 1344 مقدمات تأسيس جبهه ملي سوم با تلاش مصدق و هوادارانش در جبهه ملي دوم فراهم و سعي شد تا موارد مناقشهبرانگيز در اساسنامه جديد گنجانده نشوند. جبهه ملي سوم به رهبري شاپور بختيار تا حدودي توانست در صحنه تحولات جامعه حضوري هر چند گذرا داشته باشد. بخش خارج از كشور اين جبهه را ابوالحسن بنيصدر در پاريس هدايت ميكرد.
در اساسنامه جبهه ملي سوم درباره حيطه فعاليت آن چنين آمده بود: اين جبهه مركز تجمع احزاب و جمعيتهاي سياسي، جامعه روحانيت، جامعه دانشجويي، سازمانهاي سياسي، اجتماعات صنفي و گروههاي محلي خواهد بود كه هر يك داراي مرام خاص خود باشند و با جبهه ملي سوم صرفاً يك هدف مشترك، يعني استقلال و آزادي ايران داشته باشند. جبهه ملي سوم در چهارچوب مرامنامه جديد متشكل از نهضت آزادي، جامعه سوسياليستها، حزب ملت ايران و حزب مردم ايران به وجود آمد، اما به سبب دستگيري برخي اعضا در اواخر مرداد همان سال اين جبهه نيز نتوانست وارد جريانات فعال سياسي كشور شود.
جبهه ملي درگام چهارم
جبهه ملي چهارم نيز در واكنش به گشايش فضاي سياسي محدود از جانب رژيم تأسيس شد. در آن مقطع گشايش فضاي سياسي معلول شرايطي بود كه رژيم را وادار به عكسالعمل ميكرد. شكست اصلاحات انقلاب سفيد، بحران اقتصادي شديد ناشي از تورم بالا، كمبود توليد محصولات كشاورزي، نارضايتي روزافزون طبقه متوسط، اعمال فشار مجامع بينالمللي براي كاهش فشارهاي سياسي بر مخالفان و آزادي زندانيان سياسي، بهخصوص پس از اعلام دكترين حقوق بشر جيمي كارتر و سرانجام گسترش دامنه مبارزات سياسي مخالفان، بهويژه جريان مذهبي به رهبري امام خميني از مهمترين دلايلي بود كه رژيم را وادار به تحول در شرايط سياسي ميكرد.
جبهه ملي چهارم در چنين فضاي نسبتاً مساعدي فعاليتش را در آبان 1356 آغاز كرد. گروههاي مؤسس جبهه ملي چهارم، نهضت ملي ايران، جامعه سوسياليستها، حزب ايران و حزب ملت ايران بودند. فعاليت جبهه ملي چهارم مقارن با تشديد مبارزات مردم در چهارچوب نهضت امام خميني بود، اما جبهه ملي چهارم با مواضعي كه اتخاذ كرد از جريان مبارزات سياسي عقب افتاد. جبهه ملي چهارم در بسياري از مباني و مواضع مبارزاتي خود با مواضع و مباني اسلامگرايان اختلاف داشت. چنانكه بسياري از اعضاي جبهه ملي ضمن انتقاد از عملكرد دولت اميدوار بودند محمدرضا شاه بتواند با اعمال مديريت صحيح و رعايت موازين قانون اساسي مشروطه اصلاحات مورد نظر آنها را انجام دهد. آنها در اين مقطع با پذيرش انتقادپذير شدن شاه و استقبال از گشايش فضاي سياسي جامعه اصلاحات گام به گام از بالا را مطرح ميكردند و به دنبال آن بودند نظام سلطنتي به نظام مشروطه تبديل شود.
اين در حالي بود كه اكثريت مردم به رهبري امام خميني ضمن نفي مباني مشروعيت سلطنت و غيرقانوني خواندن رژيم پهلوي هر گونه نظام جايگزين را مردود ميدانستند و بر ايجاد حكومت اسلامي تأكيد ميورزيدند و بنابراين ابتكار عمل را از جريانهاي رقيب، از جمله مليگرايان گرفته آنها را به انفعال كشانيدند. اعلاميه كريم سنجابي در همين مقطع به خوبي بيانگر انفعال نيروهاي مليگرا در عرصه مبارزات انقلابي مردم است. به اذعان بسياري تاريخ پژوهان،سير نزولي فعاليت هاي جبهه ملي در ايران از اين نقطه آغاز و نهايتاً در سال 60 به پايان خويش رسيد.