استفاده از تجربيات و دانش ديگران موضوعي است كه ميتواند در تمام زمينهها به پيشرفت و ترقي آدمي كمك كند. در فراگيري علوم، كسب مهارت در كار و حتي زندگي روزمره اين مهم نقش بسزايي دارد، چه اينكه از ديگران مشورت بگيري چه اينكه با دخالت مستقيم آنها در اين امور از دانش و تجربه آنها براي پيشرفت و ترقي استفاده نمايي. اين مسئله از جهت مقابل نيز قابل بررسي است. شخصي كه مورد اعتماد قرار ميگيرد ميتواند با در اختيار گذاشتن دانش و تواناييهاي خود هم داشتههايش را در معرض امتحان قرار دهد و هم اينكه آنها را به روز نمايد.
عالم ورزش نيز از اين قاعده كلي و رسم بين افراد بشر مستثني نيست. سالهاست كه مربيان، مديران و ورزشكاران موفق در چهارسوي دنيا به كار مشغول هستند و دانش و تواناييهاي مديريتي؛ فني و تكنيكي خود را در اختيار ديگران قرار ميدهند. كشورمان نيز به همينگونه است. حضور مربيان موفق خارجي در رشتههايي مثل واليبال، بسكتبال، هندبال، دوچرخهسواري و... باعث شده تا اين رشتهها از سطح پاييني كه داشتند بالاتر بيايند و حالا حتي مدعي آسيايي و جهاني باشند.
در اين بين اما فوتبال باز هم شرايطي منحصر به فرد دارد. هرچند رشته پر سر و صداي ورزش كشور با انتخاب كارلوس كرش بهعنوان سرمربي تيم ملي و اصرار درست در نگاه داشتن او عملاً براي يكبار كاري شايسته انجام داد اما در اكثر مواقع فوتبال در استفاده از دانش و تجربه خارجي به بيراهه رفته و ضررهاي زيادي را متحمل شده است.
هرچه تعداد مربيان ناكارآمد در ردههاي تيمي و باشگاهي كم است، در عوض ليگهاي فعلي فوتبال و تيمهاي باشگاهي لبريز از بازيكناني است كه حتي از ضعيفترين بازيكنان داخلي نيز كارنامهاي بدتر و وحشتناكتر دارند. حضور اين بازيكنان در فوتبال باشگاهي و عدم وجود موانعي براي ورود راحت اين قبيل بازيكنان بيكيفيت نشان از اين دارد كه آنچه در جذب اين افراد و ورود بيرويه آنها به فوتبال ايران اهميت دارد بحث پول و دلالي است نه كيفيت و سطح فني آنها.
ديروز بحث حضور بازيكني برزيلي در تمرينات پرسپوليس نقل محافل بود؛ بازيكني كه گفته ميشود مدت يكسال دور از ميادين بود، و از سر بيتيمي و نخواستنش در برزيل و احتمالا ديگر چهارگوشه دنيا سر از پرسپوليس درآورده است.
جالبتر اينكه مدير برنامههاي برزيليها شاغل در ايران صراحتاً عنوان ميكند كه اين بازيكنان تست فني نميدهند و حضور آنها در پرسپوليس و يا حتي تيمهاي ديگر قطعي است. البته گاهي هم اينقدر آش شور ميشود كه خود كادر فني تيمها پي به وخامت اوضاع ميبرند، مثل همين بازيكني كه قرار بود در نيمفصل دوم سرخپوش شود. اما اين تغييري در اصل ماجرا نميدهد.
با شنيدن اين حرفها ذهنها ناخودآگاه به سمت بازيكني بنام «ديكارمو» ميرود؛ همان سرخپوشي كه در دوران افشين قطبي ناگهان سر از پرسپوليس درآورد و بعد از مدت كوتاهي روشن شد كه دلالها اينقدر در قصه آوردن او قوي عمل كردهاند كه حتي فوتباليها هم متوجه نشده بودند او اصلاً فوتباليست نبوده است. جداي از مشكلات فني بهوجود آمده در اين جريان بايد اشارهاي هم داشت به مسائل مالي و بحثهاي شكاياتي كه اين قبيل بازيكنان پس از خروج از ايران از طرفهاي قراردادشان ميكنند. فراموش نكردهايم كه در موارد قبلي وقتي باشگاهها متوجه ميشدند كه چه كلاه گشادي سرشان رفته اقدام به فسخ قرارداد ميكردند و آن وقت بازيكني كه بدون هيچ رزومهاي مدتي فوتبال بازي كرده بود و پولي هنگفت بابت قراردادي يكطرفه هم به جيب زده بود با حضور در مراجع قانوني و بينالمللي فوتبال براي بقيه طلب ناحق خود نيز طلبكار ميشد.
تمام اين داستانها و اتفاقات رخ داده گويا قرار نيست درس عبرتي باشد براي فوتبال ايران و به قول معروف باز هم آش همان آش است و كاسه همان كاسه. تا زماني هم كه اين وضعيت سر و سامان نگيرد بايد شاهد انواع و اقسام «ديكارمو»هايي باشيم كه فوتبال ايران را بستري مناسب براي درآمدزايي و كسب شهرت مفت و مجاني ميدانند.