
دو سه ترم بيشتر نيست كه با هم رفيق شدهايم. من ترم آخرم و او ترم ششم. اولين بار توي خوابگاه ديدمش. يك دختر شوخ طبعِ مهربانِ شلوغ و پر سرو صدا!
دفعه بعد كه توي دانشكده ديدمش باورم نميشد خودش باشه...دختر چادري لاغري با قد كمي كوتاه و البته فوق العاده متين و موقر! كه به قول هم وروديهايش، اتفاقاً هميشه جزو نمرات بالاي كلاس هم است! كافي بود از فضاي عمومي دانشگاه كمي خارج شويم و در گوشهاي كه كسي نبود شيطنتش گل كند كه مطمئن شوم اشتباه نكردهام و اين خود زهراست.
اولين باري كه آزمايشگاه شيمي را گرفته بود ترم 2 بود. پشت در آزمايشگاه قوانين را نوشته بودند... از جمله اينكه حتماً بايد روپوش مناسب بپوشد... و البته درآوردن چادر كه قيد الزامي هم داشت. رفته بود سر كلاس ديده بود همكلاسيهايش سه دختر و پنج پسر هستند...رو پوش را پوشيده و چادرش را دوباره سر كرده بود...استاد هم تذكر داده بود كه چادر ممنوع است چون خطر دارد. زهرا هم گفته بود اينطوري كه نميشود يعني اگر شما و اين پسرها توي دانشكده من را ببينيد چادر دارم و در واقع اصلا من را نميبينيد اما حالا توي كلاس من را ببينيد... مگه چه چيزي فرق كرده اينجا؟
اولين جلسه بيشتر تئوري بود و هرطور كه بود گذشت... جلسه بعد از استاد خواهش كرده بود راهي برايش پيدا كند كه به چادرش گير ندهند، گفته بود من هيچ مشكلي ندارم و با اين چادر هركاري ميكنم...و آنقدر مقاومت كرده بود كه استاد گفته بود حذف كند! حذف كرده بود و اين ماجراي هر ترمش بود...
از اواخر ترم قبل كه بحث انتخاب واحد اين ترم پيش آمده بود قيافهاش حسابي درهم بود، ميدانستم اين ترم ديگر اين درس پيش نيازه و اگر نگيردش دچار مشكل ميشود. اين آزمايشگاه شيمي هم شده بود ماجرايي براي او و ما. خيلي از بچهها تفكرش را قبول داشتند اما وقتي ميديدند چهار ترم معطل يك واحد شده به او ميگفتند بيخيالش شو يك روپوش گشاد بپوش و برو و تمومش كن! زهرا هم ميگفت درست ميشه انشاءالله.
حتي دفتر بخش شيمي هم رفته بود و خواسته بود دخترها و پسرها را جدا گروهبندي كنند تا هم حريم حفظ بشه و هم دخترها راحت تر كار كنند اما...
چند روز قبل زنگ زد و بهم گفت نميخواي شيريني بدي؟! گفتم من؟؟ مگه چي شده؟ گفت آزمايشگاه شيمي رو گرفته بالاخره، با هشت تا همكلاسي كه همشون دخترند تازه استاد هم اتفاقا خانومه!