1 ـ سالها پيش از يكي از فحول انديشه و تجربه شنيدم كه: «تاريخ اميني است خائن و خائني است امين!» ماحصل اين عبارت چيزي جز بيطاقتي و كمحوصلگي تاريخ نيست و اينكه چندان تاب نگاه داشتن اسرار مگو را ندارد. تجربه نيز نشان از آن دارد كه تاريخ به هيچ فرد وگروهي تعهد نسپرده كه گفتنيهاي خويش از آنها را تا پايان در سينه خويش نگه دارد و تلك الايام نداولها بين الناس!
2 ـ خودافشايي بهرغم آنكه در بسياري اوقات يك فضيلت اخلاقي است، در مواردي يك نياز قطعي روحي و عصبي نيز به شمار ميرود. توضيح آنكه آدميان به اندازه مرتبت و جاهي كه در اين جهان مييابند، رازهاي ناگفته فراواني را نيز در نهاد خود پنهان ميكنند. مدت حكمراني و كامروايي ايشان هرقدر تداوم يابد، حجم و گستره اين مكنونات بيشتر و تحمل آن سختتر مينمايد. كمتر كسي درطبقه حاكم بر ايران، به ويژه از مشروطه بدين سو، توانسته خود را در برابر وسوسه خودافشايي و برونافكندن رازهاي مگو، مصون نگه دارد. امروزه ما به مدد وجود همين «وسوسه مفيد»، ميتوانيم واقعيت رخدادها را از ميان انبوهي از اقوال متعارض كشف كنيم وگرنه آنچه در دست داشتيم جز سياهههاي كاتبالخاقانها و مورخالدولهها نبود!
3 ـ از روزي كه آغازين جلد از يادداشتهاي اسدالله علم نشر يافت، سؤال آغازين و اساسي اين بود كه: علم اين يادداشتها را براي دفاع از شاه نوشته يا مذمت او؟ اين سؤال از آن رو اهميتي درخور مييابد كه از ياد نبريم كه اولاً: علم بهرغم تمكن و تمول خانداني، از معدود كساني است كه از منافع مادي و معنوي نزديكي به شاه، به تمامه بهره برده و از آنچه يك كارگزار شاخص حكومتي ميتواند به كف آورد، بينصيب نمانده است. ثانيا:به شاه نيز بيعلاقه نبوده، چراكه صرفنظر از برخورداريهاي فراوانش از نزديكي و مصاحبت با او، علايق مشترك و ديرين شخصيتي و اخلاقي نيز با وي داشته است. از اين رو و با اغماض از پارهاي اختلافنظرهاي طبيعي، ميتوان او را در زمره وفادارترين كارگزاران رژيم پهلوي به شاه دانست تا حدي كه حتي در وصيتنامه خويش، فرزندان و اطرافيانش را به وفاداري به ولينعمت خود توصيه ميكند. ثالثاً: نوشتههاي وي در اين هفت جلد نشان ميدهد كه با قصد تبرئه خود نيز به تاريخنويسي روي نياورده است. علم در نگاشتههاي خويش به ارتكاب و غيرعرفيترين و سخيفترين رفتارها در خدمت به شاه اعتراف ميكند و در مواردي ضمن نقل آنها با تمام جزئيات، به انجام آنها مباهي است و از اينكه توانسته رضايت خاطر ارباب خويش را از آن راه به دست آورد، آسوده خاطر است. بنابراين همچنان اين سؤال كليدي باقي ميماند كه علم اين يادداشتها را با چه هدفي نگاشته و براي انتشار در آيندهاي نامعلوم پنهان داشته است؟
4 ـ پرسش فوق از منظر تاريخپژوهان، ميتواند محمل پاسخهاي گوناگون باشد، اما به باور نويسنده آنچه پيش و بيش از هرچيز، علم را به نگاشتن و نگه نداشتن ِاسرار حكومت رفيق خود تحريك كرده، همان «وسوسه گزارش به تاريخ» است. همانگونه كه اشارت رفت، اين وسوسه درذهن و ضمير تمامي صاحبان سر و البته به نسبت اهميت اسرار آنان، وجود دارد و تنها پارهاي ملاحظات موجب تسريع يا تعويق افشاي آن ميشود. شخص اسدالله علم به دليل تعلقات فردي و سياسي خويش به شاه، افشاي اين اسرار را به پس از مرگ خود و شاه احاله كرده تاخويش را از محذور خجالتزده يا عصباني كردن ارباب رهانيده و از سوي ديگر توانسته باشد اين وسوسه دروني را به شكلي مطلوب ارضا كند. از همين نقطه ميتوان رهيافتي به شخصيت «غلامانخانهزاد» نيز داشت. اين جماعت تنها در ابراز نوكري وكوچكي به ارباب سنگ تمام نميگذارند كه در زمان خود، در افشاي رازهاي مگو نيز دست بالا دارند. به نظر نميرسد كه هيچ يك از اطرافيان شاه و حتي كساني كه در دورهاي مغضوب وي واقع شدند و وبال آن را نيز تحمل كردند ـ مانند علي اميني ـ اين چنين كه غلام خانهزاد اسرار ارباب خويش را به روي دايره ريخته، از خود جسارت نشان داده باشند. اين نيز از درسهاي همواره تاريخ بوده كه معمولاً قدرت آن را نفهميده است.